{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

پارت : ³¹


مدام به پشتش نگاه میکرد. مرد تیره پوشی همراهش بود. به دور و بر نگاه کرد و چند پلیس توجهش رو جلب کرد. قدم هاشو رو تند تر سمت اونها برداشت و تونست کامل حس کنه که اون مرد سیاه پوش هم قدم هاشو تند تر میکرد.
هنوز ۱۰۰ متری با پلیس ها فاصله داشت که مرد سیاه پوش کنارش ظاهر شد
- گم شدید بانو؟
ات با ترس درحالی که سعی میکرد تند تر
راه بره بدون نگاه کردن به مرد گفت
ات : نه..
توجهش به برق شی تیزی زیر نور ماه جلب شد. مرد سیاه پوش شی تیز رو به عقب برد تا با قدرت اونو تو پهلوی ات فرو کنه اما دیر شده بود و ات شروع به دویدن کرد با دویدن ات مرد هم به دنبالش دوید.
قلب دخترک با قدرت تمام به قفسه سینه‌اش برخورد می‌کرد و ات به راحتی صدای قلبش رو تو گوشش می‌شنید
با گریه داد میزد و امیدوار بود کسی صداش و بشنوه
ات :کمک. کمکم کنین....
حرفش نصفه موند وقتی پاش تو چاله رفت و پخش زمین شد.
آرنجش به زمین خورده بود و صورتش هم با گرد و غبار خیابون پوشیده شده بود
به پشت برگشت و متوجه شد اون مرد تیره پوش که حالا خیلی واضح معلوم بود با شب تیزی که حالا برای ات واضح شده بود چاقو بود به سمتش میاد.‌
ات: تو... کی... کی هستی؟... عوضی
مرد سیاه پوش کلاه سوییشرت‌اش رو جلوتر کشید و ماسک مشکی رنگش که فقط از توش میشد چشم های وحشتناکش رو دید مرتب کرد ، اما هیچ حرفی نزد و فقط نزدیک و نزدیک تر اومد....
ات به دور تا دورش نگاه کرد. تنها شی دم دستش گوشیش بود. اما اون نیاز به شی محکم و قوی داشت تا بتونه از خودش دفاع کنه.
به خودش می‌گفت « لعنتی فکر کن باید یه ایده ای به سرت بیاد »
به حرف های پدرش موقعی که کوچیک بود فکر میکرد و امیدوار بود از نصیحت های پدرش توی گذشته اش بتونه راه حلی پیدا کنه.
- هروقت به ته خط رسیدی و نزدیک بود یکی بکشت یه سوال چرت بپرس همیشه نیاز به وقت داری و این بهترین راه برای وقت خریدن هست....
این یکی از حرف هایی بود که پدرش از بچگی بهش می‌گفت.
درحالی که به حرف پدرش فکر میکرد با برخورد به تنه یه درخت متوقف شد.
متوقف شد و چرت ترین سوال زندگیش پرسید
ات : میشه قبل از اینکه فرشته مرگم شی جواب یه سوالم رو بدی؟
مرد که تا الان با قدم های استوار نزدیک ات میشد مکث کرد
- بپرس....
ات نگاه خیره اش رو سمت کفش های مرد برد و سوالش رو بیان کرد
ات: سایز پات چنده ؟....
دیدگاه ها (۰)

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت:³²مرد متعجب نگاهی به کفش هاش انداخت ...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت:³³ات به سمت هتل حرکت کرد تا به ساخت...

قسمت اخر پارت ۱۱:

قسمت دوم پارت ۱۱:سویون چند ثانیه نگاهش کرد. بعد آروم گفت: «ب...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ²⁷ات با ترس به گوشی نگاه میکرد. صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط