(استاد جذاب من) )ლ( پارت 89 `ლ
(استاد جذاب من) )ლ( پارت 89 `ლ
وارده اتاق خواب زیبای سفیدی شد می کو هم پشته سرش وارده اتاق شد با دیدن عکس جیمین که بزرگ قاب شده بود بالای تخت خواب آویزان بود دهنش باز موند با سوک و تعجب لب زد می کو : اون عکس جیمین اونجا چیکار میکنه
ات : من گفتم اون عکسو اونجا بزارن خیلی قشنگ شده مگه نه
می کو : منو آوردی اینجا که اینو بکنی تو چشم من هااا
دختره به این حرف های برادرش لبخندی زد و بیان نمود ات : داداشی حسود نباش جیمین عشق زندگی منه
می کو : بابت اینکه کسی رو پیدا کردی که همیشه کنارت میمونه و خوشحالت میکنه خیلی خوشحالم خوب خوب دیگه بریم تا دیر نشده تا جیمین منو نکشته که زنش رو به مراسم دیر رسوندم
لبخند نرمی روبه لب هایش نشست سپس دست برادرش را گرفته و آنجا را ترک نمود
بلافاصله سوار ماشین شدن و به سمته سالن عروسی حرکت کردن در تمام راهی که سپری میکردند دختره با لبخند و ذوقی حرف هایش را بیان میکرد اینکه به زندگی که میخواد میرسه خیلی خوشحال کننده بود برایش تنها اسم یک فرد در زبانش میچرخید یک فرد در دیدش نمایان بود برای همان یک فرد فرشته بود، تمام اینها، فقط یک خواب بود، با صدای تنها برادرش چشم هایش را باز نمود لحظه ای فکر کرد واقعاً یک خوابه اما وقتی متوجه درب باز شده ماشین از طرف برادرش شد همه چیز را فهمید می کو : خواهری نمیخواهی پیدا بشی
ات : ها.... پیاده میشم فقط یه لحظه واسم نبود
گل سفید اش را در دستش گرفته با دست دیگر دامن تنگ دراز اش را گرفت و از ماشین پیاده شد هوا تاریک شده بود روز به شی تغییر کرده بود بلافاصله می کو سمتش چرخید می کو : من میرم داخل توهم بیا
ات : باشه تو جلوتر برو
می کو قدم برداشته و جلوتر از او وارده سالن عروسی شد دختره لحظه ای ایستاد هوای دلنشینی بود باعث باز شدن ریه هایش میشد اما حس کرد کسی پشته سرش ایستاده ترسی به وجودش گریخت تور دامنش را که در دستش گرفته بود سفت تر کرد یعنی چه کسی پشته سرش ایستاده صدای قدم هایش که بهش نزدیک میشد را میشنید همیکنه خواست به پشته سرش نگاه کند دستمالی رویه دهنش گذاشته شد گل سفیدش از دستش افتاد روی زمین دختره تقلا میکرد و به دست مردی که رویه دهنش قرار گرفته بود چنگ میزد اما بی فایده بود دستمالی که با دی اتیل اتر زده شده بود را رویه دهنش گذاشته بود بلافاصله تن دختره شل شده و حال رفت مرد سیاه پوش جسم دختره را رویه دست هایش بلند کرده و سوار ون مشکی که باهاش اومده بود کرد ..
شرط ۱۰۰ کامنت
۵۰ لایک
ببینم چه میکنید
وارده اتاق خواب زیبای سفیدی شد می کو هم پشته سرش وارده اتاق شد با دیدن عکس جیمین که بزرگ قاب شده بود بالای تخت خواب آویزان بود دهنش باز موند با سوک و تعجب لب زد می کو : اون عکس جیمین اونجا چیکار میکنه
ات : من گفتم اون عکسو اونجا بزارن خیلی قشنگ شده مگه نه
می کو : منو آوردی اینجا که اینو بکنی تو چشم من هااا
دختره به این حرف های برادرش لبخندی زد و بیان نمود ات : داداشی حسود نباش جیمین عشق زندگی منه
می کو : بابت اینکه کسی رو پیدا کردی که همیشه کنارت میمونه و خوشحالت میکنه خیلی خوشحالم خوب خوب دیگه بریم تا دیر نشده تا جیمین منو نکشته که زنش رو به مراسم دیر رسوندم
لبخند نرمی روبه لب هایش نشست سپس دست برادرش را گرفته و آنجا را ترک نمود
بلافاصله سوار ماشین شدن و به سمته سالن عروسی حرکت کردن در تمام راهی که سپری میکردند دختره با لبخند و ذوقی حرف هایش را بیان میکرد اینکه به زندگی که میخواد میرسه خیلی خوشحال کننده بود برایش تنها اسم یک فرد در زبانش میچرخید یک فرد در دیدش نمایان بود برای همان یک فرد فرشته بود، تمام اینها، فقط یک خواب بود، با صدای تنها برادرش چشم هایش را باز نمود لحظه ای فکر کرد واقعاً یک خوابه اما وقتی متوجه درب باز شده ماشین از طرف برادرش شد همه چیز را فهمید می کو : خواهری نمیخواهی پیدا بشی
ات : ها.... پیاده میشم فقط یه لحظه واسم نبود
گل سفید اش را در دستش گرفته با دست دیگر دامن تنگ دراز اش را گرفت و از ماشین پیاده شد هوا تاریک شده بود روز به شی تغییر کرده بود بلافاصله می کو سمتش چرخید می کو : من میرم داخل توهم بیا
ات : باشه تو جلوتر برو
می کو قدم برداشته و جلوتر از او وارده سالن عروسی شد دختره لحظه ای ایستاد هوای دلنشینی بود باعث باز شدن ریه هایش میشد اما حس کرد کسی پشته سرش ایستاده ترسی به وجودش گریخت تور دامنش را که در دستش گرفته بود سفت تر کرد یعنی چه کسی پشته سرش ایستاده صدای قدم هایش که بهش نزدیک میشد را میشنید همیکنه خواست به پشته سرش نگاه کند دستمالی رویه دهنش گذاشته شد گل سفیدش از دستش افتاد روی زمین دختره تقلا میکرد و به دست مردی که رویه دهنش قرار گرفته بود چنگ میزد اما بی فایده بود دستمالی که با دی اتیل اتر زده شده بود را رویه دهنش گذاشته بود بلافاصله تن دختره شل شده و حال رفت مرد سیاه پوش جسم دختره را رویه دست هایش بلند کرده و سوار ون مشکی که باهاش اومده بود کرد ..
شرط ۱۰۰ کامنت
۵۰ لایک
ببینم چه میکنید
- ۲۸.۳k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط