ادامه ی قسمت سوم
🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
ادامه ی قسمت سوم
صدا پیچید توی فضا. سرد، بیرحم، پر از نفرت.
ـ خیلیا خواستن اینکارو بکنن... الان استخوناشونم معلوم نیست کجاست.
مینجی برگشت. چشمهاش گشاد شدن.
لونا وارد شد. لباس مشکی مخمل، چکمههای بلند، نگاهش یخزده.
ـ تو... چطوری...
لونا پوزخند زد و با یه حرکت اشاره کرد. سه تا از افرادش وارد شدن. در بسته شد. صدای قفل در پیچید.
لونا آروم رفت جلو. تو صورت مینجی خم شد.
ـ تو منو تهدید کردی. تو مهمونی من. جلوی خانوادهم. جلوی کوک.
مینجی دستپاچه گفت:
ـ اون... اون فقط حرف بود! یه بلوف! ما رفیق بودیم!
لونا لبخند زد.
ـ ما؟ ما رفیق بودیم؟ نه عزیزم... من فقط داشتم نگاه میکردم ببینم کِی خنجرتو درمیاری.
لونا با دستکش چرم دستش رو گرفت، سر مینجی رو بلند کرد.
ـ این فقط یه اخطاره. برای تو... و بقیهی اونایی که فکر میکنن میتونن "ماه خونین" رو خاموش کنن.
[چند دقیقه بعد - کوچه تاریک]
بدن نیمهجان مینجی افتاده بود وسط کوچه. خون از لبش میچکید. نفسهاش بریده، چشمهاش از وحشت پر شده بود.
گوشیاش کنارش افتاده بود. روی صفحه فقط یک چیز دیده میشد:
یک عکس.
عکسی که کوک گرفته بود. از مینجی، درهمشکسته. با یه نوشتهی ساده زیرش:
«اولین اخطار.»
[زاویه دید کوک]
عکسو دیدم. یه لحظه مکث کردم.
بعد گوشی رو خاموش کردم.
ـ دختره لعنتی... ازم جلو زدی.
لبخند نصفهای روی لبم نشست.
ولی این فقط شروع بود.
ادامه ی قسمت سوم
صدا پیچید توی فضا. سرد، بیرحم، پر از نفرت.
ـ خیلیا خواستن اینکارو بکنن... الان استخوناشونم معلوم نیست کجاست.
مینجی برگشت. چشمهاش گشاد شدن.
لونا وارد شد. لباس مشکی مخمل، چکمههای بلند، نگاهش یخزده.
ـ تو... چطوری...
لونا پوزخند زد و با یه حرکت اشاره کرد. سه تا از افرادش وارد شدن. در بسته شد. صدای قفل در پیچید.
لونا آروم رفت جلو. تو صورت مینجی خم شد.
ـ تو منو تهدید کردی. تو مهمونی من. جلوی خانوادهم. جلوی کوک.
مینجی دستپاچه گفت:
ـ اون... اون فقط حرف بود! یه بلوف! ما رفیق بودیم!
لونا لبخند زد.
ـ ما؟ ما رفیق بودیم؟ نه عزیزم... من فقط داشتم نگاه میکردم ببینم کِی خنجرتو درمیاری.
لونا با دستکش چرم دستش رو گرفت، سر مینجی رو بلند کرد.
ـ این فقط یه اخطاره. برای تو... و بقیهی اونایی که فکر میکنن میتونن "ماه خونین" رو خاموش کنن.
[چند دقیقه بعد - کوچه تاریک]
بدن نیمهجان مینجی افتاده بود وسط کوچه. خون از لبش میچکید. نفسهاش بریده، چشمهاش از وحشت پر شده بود.
گوشیاش کنارش افتاده بود. روی صفحه فقط یک چیز دیده میشد:
یک عکس.
عکسی که کوک گرفته بود. از مینجی، درهمشکسته. با یه نوشتهی ساده زیرش:
«اولین اخطار.»
[زاویه دید کوک]
عکسو دیدم. یه لحظه مکث کردم.
بعد گوشی رو خاموش کردم.
ـ دختره لعنتی... ازم جلو زدی.
لبخند نصفهای روی لبم نشست.
ولی این فقط شروع بود.
- ۱.۴k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط