عشق خونین یا
🩸 عشق خونین 🩸 یا 🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
ادامه ی قسمت چهارم
کوک (با خونسردی):
«عجیبه... چطور انقدر زود حرصش گل کرد. اون دختره لونا رو دیده و حالا فکر میکنه میتونه باهاش رقابت کنه؟»
شوگا (با خندهای تاریک):
«خب حق داره. لونا اونجا سنگ تموم گذاشت.»
کوک (با صدای آروم ولی قاطع):
«یه چیز بگم ولی هیچکس تکرار نکنه... اون دختر... خطرناکه. ولی عجیب بهش احترام میذارم.»
جیمین:
«تو؟ احترام؟ پسر، داریم دربارهی تو حرف میزنیم؟»
کوک:
«اون میتونه بدون حتی یه قطره خون، یه باندو منهدم کنه. اینا رو میفهمی؟»
نور سبز هشدار تو اتاق چشمک میزنه. مینسو وارد میشه.
مینسو:
«یه حرکت مشکوک تو حومهی شهر. فکر کنم داره شروع میکنه. لونا قراره جنگ راه بندازه.»
کوک بلند میشه، دستکشاشو میپوشه.
کوک:
«پس وقتشه که بریم پیشبینیشو نقض کنیم. تماس بگیر با لونا. یه جلسهی بیطرفانه.»
تهیونگ (متعجب):
«میخوای بری مقرش؟»
کوک (با لبخند خفیف):
«نه. دعوتش میکنم به جهنم خودم.»
[مکان: مقر کابوس شب – سالن ملاقات ویژه]
نورهای طلایی فضا رو مرموز کرده. لونا وارد میشه، پشت سرش جنی و آیلا. روبرو، کوک نشسته، با تهیونگ و شوگا.
لونا (با نیشخند):
«فکر نمیکردم به این زودی دلت برام تنگ شه.»
کوک (بیتفاوت):
«من دلم برای هیچکس تنگ نمیشه. ولی جنگ؟ اونقدرا هم نمیخوام بترکونمش. حداقل نه الان.»
آیلا (آهسته به لونا):
«مواظب باش. بازی ذهنیش رو شروع کرده.»
کوک:
«مینجی داره ما رو به بازی میکشه. یه همکاری موقتی فقط برای نابودی اون... بعدش، هرکی راه خودش.»
لونا (با لبخند موذی):
«و اگه بگم خودم تنهایی از پسش برمیام؟»
کوک:
«میخوام ببینم چهقدر دوام میاری.»
سکوت سنگینی بینشون میافته. بعد لونا خندهی آرومی میکنه و موضوع رو عوض میکنه.
لونا (رو به تهیونگ):
«تو جاسوسی و قاتلی، نه؟ شنیدم از تمیزکارای ماهری.»
تهیونگ (با لحن مرموز):
«اگه تمیز بودن جنازهها رو میگی، آره. هنر دستمه.»
همه لبخند میزنن. فضا از جدیت به شوخی تغییر میکنه.
و اون شب، دو قدرت ترسناک مافیا، روبروی هم میخندن... ولی ته ذهنشون، یه نقشهی جدی میچینه.
ادامه ی قسمت چهارم
کوک (با خونسردی):
«عجیبه... چطور انقدر زود حرصش گل کرد. اون دختره لونا رو دیده و حالا فکر میکنه میتونه باهاش رقابت کنه؟»
شوگا (با خندهای تاریک):
«خب حق داره. لونا اونجا سنگ تموم گذاشت.»
کوک (با صدای آروم ولی قاطع):
«یه چیز بگم ولی هیچکس تکرار نکنه... اون دختر... خطرناکه. ولی عجیب بهش احترام میذارم.»
جیمین:
«تو؟ احترام؟ پسر، داریم دربارهی تو حرف میزنیم؟»
کوک:
«اون میتونه بدون حتی یه قطره خون، یه باندو منهدم کنه. اینا رو میفهمی؟»
نور سبز هشدار تو اتاق چشمک میزنه. مینسو وارد میشه.
مینسو:
«یه حرکت مشکوک تو حومهی شهر. فکر کنم داره شروع میکنه. لونا قراره جنگ راه بندازه.»
کوک بلند میشه، دستکشاشو میپوشه.
کوک:
«پس وقتشه که بریم پیشبینیشو نقض کنیم. تماس بگیر با لونا. یه جلسهی بیطرفانه.»
تهیونگ (متعجب):
«میخوای بری مقرش؟»
کوک (با لبخند خفیف):
«نه. دعوتش میکنم به جهنم خودم.»
[مکان: مقر کابوس شب – سالن ملاقات ویژه]
نورهای طلایی فضا رو مرموز کرده. لونا وارد میشه، پشت سرش جنی و آیلا. روبرو، کوک نشسته، با تهیونگ و شوگا.
لونا (با نیشخند):
«فکر نمیکردم به این زودی دلت برام تنگ شه.»
کوک (بیتفاوت):
«من دلم برای هیچکس تنگ نمیشه. ولی جنگ؟ اونقدرا هم نمیخوام بترکونمش. حداقل نه الان.»
آیلا (آهسته به لونا):
«مواظب باش. بازی ذهنیش رو شروع کرده.»
کوک:
«مینجی داره ما رو به بازی میکشه. یه همکاری موقتی فقط برای نابودی اون... بعدش، هرکی راه خودش.»
لونا (با لبخند موذی):
«و اگه بگم خودم تنهایی از پسش برمیام؟»
کوک:
«میخوام ببینم چهقدر دوام میاری.»
سکوت سنگینی بینشون میافته. بعد لونا خندهی آرومی میکنه و موضوع رو عوض میکنه.
لونا (رو به تهیونگ):
«تو جاسوسی و قاتلی، نه؟ شنیدم از تمیزکارای ماهری.»
تهیونگ (با لحن مرموز):
«اگه تمیز بودن جنازهها رو میگی، آره. هنر دستمه.»
همه لبخند میزنن. فضا از جدیت به شوخی تغییر میکنه.
و اون شب، دو قدرت ترسناک مافیا، روبروی هم میخندن... ولی ته ذهنشون، یه نقشهی جدی میچینه.
- ۹.۴k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط