لینو
#لینو
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
p:2
کمی خم شد تا بتونه اون دختر رو بغل کنه..
الان دختر کوچولوی محبوبش تو بغلش درست نزدیک صورتش بود..
دستای کوچولوش رو دور گردن لینو حلقه کرده بود تا مبادا لینو حواسش نباشه و دستش رو رها کنه و اون از بغلش پایین بیفته!
اما خب لینوی ما به اندازه کافی دختر رو محکم گرفته بود که هیچ طوفانی نتونه اون رو ازش جدا کنه!
ا.ت:عمو چرا وقتی اومدی صدام نکردی؟
لینو: چون قرار بود چیزی رو به پدرت بگم و بعدش زودی برگردم خونه
-اونجوری اگه صدات میکردم و تو میومدی پیش من وقتی که میخاستم برم ناراحت میشدی!
ا.ت: الانم ناراحتم(اخم کیوت)
لینو: عع ناراحتی؟یعنی با عمو لینو قهری؟؟ دلت میادد؟!!
ا.ت: اره
لینو: خیلی خب تو قهر کن ولی من که خوب میدونم باید چیکار کنم تا باهام اشتی کنی..
ناگهان صدای تیر تو هوا پیچید و بعد از اون یکی از کسایی که بیرون نگهبانی میداد با عجله وارد خونه شد..
کای: قربان
-دشمن حمله کرده
بابای ا.ت: سوجین(مامان ا.ت)
-ا.ت رو ببر بالا و تا وقتی که نگفتم پایین نیاید
-هر صدایی هم که شنیدین توجهی نکنید و نترسید
-تاکید میکنم به هیچ وقت از اتاق خارج نشید!
سوجین: اما...تو چی میشی؟(بغض)
سوهو( بابای ا.ت): نگران من نباش من مراقب خودم هستم
-الان ا.ت رو ببر بالا تو اتاق و در رو قفل کن!
-زود باش!!
سوجین ا.ت رو از لینو گرفت و محکم بغلش کرد و به سمت اتاقی که در انتهای راهرو و در طبقه بالا بود برد..
دخترش تو بغلش گریه میکرد و مدام پدرش رو صدا میزد..
بچه بود اما معنی خانواده رو خوب میفهمید!
میدونست اگه جایی میرن باید باهم برن تا در امان باشن اما الان چی؟
خودش و مادرش تو اخرین اتاق طبقه بالا بودن!
پدرش کنارشون نبود پس این یعنی پدرش در خطر بود..
زمانی که به اتاق رسیدن سوجین در اتاق رو باز کرد و ا.ت رو برد داخل..
جلوی دخترکش زانو زد تا کمی هم قدش بشه و بهتر بتونه چهره دخترش رو ببینه..
سوجین: ا.ت
-میدونی که مامان چقد دوست داره مگه نه؟
ا.ت: اوهوم(بغض)
سوجین: تو هم مامانی رو دوست داری اره؟
ا.ت: اره دوست دارم مامان
-خیلی دوست دارم(گریه)
سوجین: پس بخاطر مامانی زنده بمون و مامانی رو ببخش که تنهات میزاره(بغض)
ا.ت: نه مامان
-لطفاا
-تو نرو
-پیش من بمون
-به حرف بابایی گوش بده
-اون میاد
-بابایی قویه
-پس اون حتما سالم میمونه(گریه)
سوجین: معلومه که سالم میمونه
-منو بابایی باهم میایم پیشت
میدونست اگه بره پایین حتما میمیره پس با این حساب برای اخرین بار به چهره مهربون و دوست داشتنی دخترش نگاه کرد..
دستش رو نوازش باز رو گونه دخترکش کشید و گونهاش رو از اشک خیس شده بود رو پاک کرد..
لبخندی زد و بوسهای رو پیشونی دخترش زد و بعد بدون فوت وقت اتاق رو ترک کرد و در رو پشت سرش قفل کرد..
اگر قرار بود بمیره ترجیح میداد کنار همسرش بمیره..
دخترش رو دوست داشت اشتباه نشه اون فقط به عنوان یه مادر میخاست دخترش بیشتر زندگی کنه!
کمی بعد از رفتن مادرش دود خیلی زیادی تو فضای اتاق پیچید..
سرفش گرفته بود نمیتونست درست نفس بکشه برای همین گوشه پیراهنش رو جلوی دهنش گرفت تا از ورود بیشتر دود به ریه هاش جلوگیری کنه..
دیگه صدایی از پایین به گوشش نمیرسید..
یعنی چی اتفاقی افتاده بود؟
همه چی تموم شده بود؟
تنها مونده بود؟
دیگه مامانش نبود که با اون صدای دلنشین و مهربونش اسمش رو صدا بزنه؟
دیگه باباش نبود که هروقت خسته از سرکار برمیگشت صداش بزنه تا بغلش کنه؟
دیگه عمو لینو نبود که تا دیر وقت باهاش بازی کنه و براش کتاب بخونه؟
خب اگه دیگه کسی رو نداشت خودش واسه چی تا الان زنده مونده بود؟
به محض برداشتن گوشه پیراهنش از رو دهنش سرفش دوبرابر شد..
چشاش تار میدید و نمیتونست درست نفش بکشه..
کم کم چشاش داشت رو به سیاهی میرفت که صدای برخورد چیزی رو به در شنید..
در قفل بود مگه نه؟ پس اون شخص مامانش نبود که کلید داشته باشه و در رو با کلید باز کنه..
هرکی بود داشت سعی میکرد تا قفل در رو بشکنه..
دیگه مهم نبود که اون شخص کی بود اونم به همین زودی ها میمرد و میرفت پیش مامان باباش..
صدای اشنایی به گوشش میخورد..
شخصی مدام اسمش رو صدا میزد و اروم به گونش ضربه میزد تا هوشیارش کنه..
مدام بهش میگفت که نباید بخابی..
چشاماتو باز نگه دار الان از اینجا میریم بیرون..
اروم چشاماشو باز کرد..
دیدش تار بود اما میتونست ببینه..
عمو لینوی دوست داشتنیش بود..
اومده بود نجاتش بده..
درست مثل یه فرشته..
از همون فرشته ها که تو بدترین شرایط یهو جلوت ظاهر میشن و زندگیت رو نجات میدن..
لینو الان براش مثل یه فرشته نجات بود..
بدن ظریفش رو در اغوش کرد و بلندش کرد..
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
p:2
کمی خم شد تا بتونه اون دختر رو بغل کنه..
الان دختر کوچولوی محبوبش تو بغلش درست نزدیک صورتش بود..
دستای کوچولوش رو دور گردن لینو حلقه کرده بود تا مبادا لینو حواسش نباشه و دستش رو رها کنه و اون از بغلش پایین بیفته!
اما خب لینوی ما به اندازه کافی دختر رو محکم گرفته بود که هیچ طوفانی نتونه اون رو ازش جدا کنه!
ا.ت:عمو چرا وقتی اومدی صدام نکردی؟
لینو: چون قرار بود چیزی رو به پدرت بگم و بعدش زودی برگردم خونه
-اونجوری اگه صدات میکردم و تو میومدی پیش من وقتی که میخاستم برم ناراحت میشدی!
ا.ت: الانم ناراحتم(اخم کیوت)
لینو: عع ناراحتی؟یعنی با عمو لینو قهری؟؟ دلت میادد؟!!
ا.ت: اره
لینو: خیلی خب تو قهر کن ولی من که خوب میدونم باید چیکار کنم تا باهام اشتی کنی..
ناگهان صدای تیر تو هوا پیچید و بعد از اون یکی از کسایی که بیرون نگهبانی میداد با عجله وارد خونه شد..
کای: قربان
-دشمن حمله کرده
بابای ا.ت: سوجین(مامان ا.ت)
-ا.ت رو ببر بالا و تا وقتی که نگفتم پایین نیاید
-هر صدایی هم که شنیدین توجهی نکنید و نترسید
-تاکید میکنم به هیچ وقت از اتاق خارج نشید!
سوجین: اما...تو چی میشی؟(بغض)
سوهو( بابای ا.ت): نگران من نباش من مراقب خودم هستم
-الان ا.ت رو ببر بالا تو اتاق و در رو قفل کن!
-زود باش!!
سوجین ا.ت رو از لینو گرفت و محکم بغلش کرد و به سمت اتاقی که در انتهای راهرو و در طبقه بالا بود برد..
دخترش تو بغلش گریه میکرد و مدام پدرش رو صدا میزد..
بچه بود اما معنی خانواده رو خوب میفهمید!
میدونست اگه جایی میرن باید باهم برن تا در امان باشن اما الان چی؟
خودش و مادرش تو اخرین اتاق طبقه بالا بودن!
پدرش کنارشون نبود پس این یعنی پدرش در خطر بود..
زمانی که به اتاق رسیدن سوجین در اتاق رو باز کرد و ا.ت رو برد داخل..
جلوی دخترکش زانو زد تا کمی هم قدش بشه و بهتر بتونه چهره دخترش رو ببینه..
سوجین: ا.ت
-میدونی که مامان چقد دوست داره مگه نه؟
ا.ت: اوهوم(بغض)
سوجین: تو هم مامانی رو دوست داری اره؟
ا.ت: اره دوست دارم مامان
-خیلی دوست دارم(گریه)
سوجین: پس بخاطر مامانی زنده بمون و مامانی رو ببخش که تنهات میزاره(بغض)
ا.ت: نه مامان
-لطفاا
-تو نرو
-پیش من بمون
-به حرف بابایی گوش بده
-اون میاد
-بابایی قویه
-پس اون حتما سالم میمونه(گریه)
سوجین: معلومه که سالم میمونه
-منو بابایی باهم میایم پیشت
میدونست اگه بره پایین حتما میمیره پس با این حساب برای اخرین بار به چهره مهربون و دوست داشتنی دخترش نگاه کرد..
دستش رو نوازش باز رو گونه دخترکش کشید و گونهاش رو از اشک خیس شده بود رو پاک کرد..
لبخندی زد و بوسهای رو پیشونی دخترش زد و بعد بدون فوت وقت اتاق رو ترک کرد و در رو پشت سرش قفل کرد..
اگر قرار بود بمیره ترجیح میداد کنار همسرش بمیره..
دخترش رو دوست داشت اشتباه نشه اون فقط به عنوان یه مادر میخاست دخترش بیشتر زندگی کنه!
کمی بعد از رفتن مادرش دود خیلی زیادی تو فضای اتاق پیچید..
سرفش گرفته بود نمیتونست درست نفس بکشه برای همین گوشه پیراهنش رو جلوی دهنش گرفت تا از ورود بیشتر دود به ریه هاش جلوگیری کنه..
دیگه صدایی از پایین به گوشش نمیرسید..
یعنی چی اتفاقی افتاده بود؟
همه چی تموم شده بود؟
تنها مونده بود؟
دیگه مامانش نبود که با اون صدای دلنشین و مهربونش اسمش رو صدا بزنه؟
دیگه باباش نبود که هروقت خسته از سرکار برمیگشت صداش بزنه تا بغلش کنه؟
دیگه عمو لینو نبود که تا دیر وقت باهاش بازی کنه و براش کتاب بخونه؟
خب اگه دیگه کسی رو نداشت خودش واسه چی تا الان زنده مونده بود؟
به محض برداشتن گوشه پیراهنش از رو دهنش سرفش دوبرابر شد..
چشاش تار میدید و نمیتونست درست نفش بکشه..
کم کم چشاش داشت رو به سیاهی میرفت که صدای برخورد چیزی رو به در شنید..
در قفل بود مگه نه؟ پس اون شخص مامانش نبود که کلید داشته باشه و در رو با کلید باز کنه..
هرکی بود داشت سعی میکرد تا قفل در رو بشکنه..
دیگه مهم نبود که اون شخص کی بود اونم به همین زودی ها میمرد و میرفت پیش مامان باباش..
صدای اشنایی به گوشش میخورد..
شخصی مدام اسمش رو صدا میزد و اروم به گونش ضربه میزد تا هوشیارش کنه..
مدام بهش میگفت که نباید بخابی..
چشاماتو باز نگه دار الان از اینجا میریم بیرون..
اروم چشاماشو باز کرد..
دیدش تار بود اما میتونست ببینه..
عمو لینوی دوست داشتنیش بود..
اومده بود نجاتش بده..
درست مثل یه فرشته..
از همون فرشته ها که تو بدترین شرایط یهو جلوت ظاهر میشن و زندگیت رو نجات میدن..
لینو الان براش مثل یه فرشته نجات بود..
بدن ظریفش رو در اغوش کرد و بلندش کرد..
- ۸.۹k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط