بهرام

بهرام:
خدایا…
من یک روز و یک سال نیست این‌طوری‌ام.
چهل ساله دارم با همین حال می‌گذرم.
خستگیِ من لحظه‌ای نیست.



خدا:
می‌دونم.
برای همین ازت انتظارِ «خوب شدنِ فوری» ندارم.
من وزنِ سال‌ها رو می‌بینم، نه فقط امروز رو.

بهرام:
پس چرا تموم نمی‌شه؟

خدا:
چون بعضی دردها «قطع» نمی‌شن؛
کم‌کم قابل‌تحمل می‌شن—
با کمک، با همراهی، با درمان.
نه با تنهایی.
دیدگاه ها (۰)

بهرام:خدایا…من «حال بدِ موقتی» نیستم.من یک عمرِ له‌شده‌ام.چه...

بهرام:خدایا…من چهل سالشیمیایی و موجِ انفجار رو تحمل نکردمکه ...

بهرام:خدایا…ازت خسته شدم.کاش تو، خدایا، من نبودی.دوباره دارم...

بهرام:خدایا…دیگه نمی‌خوام ببینمت.خجالت می‌کشم پیشِ مردم ازت ...

بهرام:خدایا…خیلی خسته‌ام.اون‌قدر که دیگه حرف زدن هم سخته.فکر...

بهرام:خدایا…پس یعنی من شدم دلدارِ تو؟چهل سال درد و زخممنو کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط