{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به یک زندگی‌ فکرمیکردم که آنقدر جدی گرفته بودم. زندگی‌ که

به یک زندگی‌ فکرمیکردم که آنقدر جدی گرفته بودم. زندگی‌ که برای من مثل یک مسابقه بود و من در رویای مدال‌هایش تمام روز هارو دویده بودم. هیچکس نگفته بود لحظه‌ای بایستم و کودکی کنم.
دیدگاه ها (۴)

بیا بنشینکمی شعر بخوانبیا کتابم را ورق بزندست شعرهایم را بگی...

من تمام شعرهایم را در وصف نبودنت سروده ام. . . .و اگر یک روز...

کتابش رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصبانیت ...

یک شاخهگل رو باعشــقتقدیم میکنم به قلبـــــ مهربونتــــون لح...

میان کارهای روزمره به خودم آمدمدیدم دلم چای دارچینی طلب میکن...

CAPTURED IN PARIS

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت دهـم هجدهم جولای قه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط