{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 37🍋‍🟩

part 37🍋‍🟩





هانیل:


تو فکر حرف های که مامانم زد بودم که راننده صدام زد و گفت رسیدیم،پیاده شدم و رفتم تو و رمز درو زدم وقتی وارد شدم دیدم بابا با چهره ی عصبی و چشمای سرخ نشسته رو مبل وقتی منو دید سریع بلند شد و اومدم سمتم




-تو خجالت نمیکشی؟...بهم میگی با دوستم قرار دارم ولی میری پیش اون زنیکه؟

&من خجالت بکشم یا شما؟ دروغ من در مقابل دروغی که شما این همه سال بهم گفتین چیزی نیست

-راجب چی حرف میزنی

&خودتون رو زه اون راه نزنید بابا من همه چیو میدونم

-چیو میدونی

&اینکه مادرم رو تهدید کردین که اگه دست از سرم بر نداره مادرشو میکشین

-چی؟...این چرت و پرت ها چیه که میگی

&تازه این هیچی بعد از اینکه مامانم به قولش عمل کرد شما اینکارو نکردین و اون رن بیچاره رو کشتین

-چی داری برای خودت سرهم میکنی چه کشتنی؟ من چطوری میتونم این کارو بکنم دخترم مگه من مافیایی چیزیم؟

& با بیمارستانی که بهتون ارث رسیده بود همونی که از پدربزرگ مونده مادربزرگ من اونجا بستری بود و شما از وضعیت یه زن بیمار برای نفع خودتون استفاده کردین

-اینارو اون بهت گفته نه؟

&اره

-بعد این همه سال دیده ما خوشبختیم خواسته رابطمون رو خراب کنه؟

& بابا من مدارک پزشکیش رو دیدم دروغ نبود

-تو دیگه چرا تو که دختر باهوشی بودی مگه جعل مدرک چه سختی داره

&بابا من حرف هاش رو باور کردم و برای شما هم خیلی متاسفم واقعا الانم دیگه نمیخوام به این بحث ادامه بدم من میرم اتاقم


بعد از این حرفش بدون اینکه به نامجون اجازه بده چیزی بگه رفت بالا تو اتاقش





ادامه دارد...




دوباره گزارشم کردن یعنی واقعا لیاقت منی که تو هر شرایطی به نوشتنم ادامه میدم اینه؟
دیدگاه ها (۱۹)

خوشگلام من خیلی خستم واقعا به خاطر همین تا بیست و پنجم خرداد...

part 36🍋‍🟩هانیل:چون کافه نزدیک بود به خونه راننده منو تو ده ...

part 35 🍋‍🟩 نامجون:فکر کردم خوابیده واسه همین اومدم از خودم ...

این تو آپارات دیدم گفتم براتون ترجمه کنم🥀ریپیت: نه صبر کن ما...

ازدواج قرار دادی ۷۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط