{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 35 🍋‍🟩

part 35 🍋‍🟩






نامجون:


فکر کردم خوابیده واسه همین اومدم از خودم جداش کنم که دیدم چشماش بازه



-نخوابیدی؟

&نوچ

-باشه عزیزم من یکم کار دارم باید به اونا برسم بعدشم میرم پایین باشگاه

&باشه منم میرم اتاقم

-اوکی

& بابا

-اوم؟

&ممنون بابت این چند ساعت

-عا عا واسه چی تشکر میکنی کوچولو

&پس من رفتم

-برو دخترم



هانیل:


وقتی از اتاق بابام در اومدم خیلی حالم بهتر شده بود سبک شده بودم احساس میکردم باری که سال‌ها روی دوشم بود حالا برداشته شده بود فکر کنم بالاخره میتونم با رفتن مادرم کنار بیام!
بعد از اینکه رفتم اتاقم دراز کشیدم رو تختو گوشیم رو برداشتم تا چکش کنم که دیدیم یه پیام اومده برام با دیدن پیام همه چی یه لحظه برام وایساد

متن←«منم هانیل....مادرت؛ساعت پنج بیا به این کافه که آدرسش رو میفرستم اما تنها یه چیزایی هست که باید بدونی»

یعنی چی این آخه بعد این همه سال الان این دیگه چی بود چرا باید بهم پیام بده من واقعا برم به بابام چی بگم حتما یه چیز مهمی هست وگرنه بعد این همه سال نمیگفت بیام باید به یه بهونه ای برم بیرون بنظرم اگه بگم با دوستم دارم میرم بیرون قبول میکنه.
خیلی زود یه چیزی پوشیدم و حاضر شدم و رفتم پیش بابام تو اتاق کار در زدم و بعدش رفتم تو


& بابا جونم

-بیا اینجا

&بابا

-جایی داری میری؟

& اگه شما اجازه بدین میخواستم با دوستم برم کافه

-باشه دخترم با راننده برو و با راننده برگرد مراقب خودتم باش زودم برگرد

&چشم خیلی ممنون





ادامه دارد




ببخشید که کم و دیر دیر میزارم ایده پیدا نمیکنم/:
دیدگاه ها (۱۵)

خیلی مهم حتما بخونید

part 35🍋‍🟩&بابا-بله دخترم &برام لالایی میخونی؟-لالایی؟؟&اوم ...

part 31🍋‍🟩& من دیگه نمیتونم بخورم-باشه &با اجازتون من میرم ا...

قهوه تلخ 😼🎀پارت 6ویو دازای خیلی خستمممم . ولی بلاخره بابام ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط