𝒫𝒶𝓇𝓉 1
𝒫𝒶𝓇𝓉 1
باران شدیدی در سئول میبارید. خیابانهای خیس زیر نور چراغها میدرخشیدند و صدای رعد و برق، سکوت شب را میشکست.
ات با عجله از محل کارش بیرون آمد. دیر شده بود و فقط میخواست هرچه سریعتر به خانه برسد.
اما وقتی از کنار یک ساختمان متروکه رد شد، صدای چند مرد را شنید.
«این آخرین هشداره. کسی حق نداره به قلمرو ما نزدیک بشه.»
ات ناخودآگاه ایستاد.
از پشت دیوار نگاه کرد و چند مرد کتوشلواری را دید. وسط آنها مردی ایستاده بود که حضورش همه را ساکت کرده بود.
مردی با چهرهای سرد و نگاهی که انگار هیچ احساسی در آن نبود.
کیم تهیونگ.
رئیس یکی از قدرتمندترین گروههای مافیایی سئول.
ات نمیدانست چرا، اما همان لحظه احساس کرد نباید آنجا باشد.
خواست آرام برگردد که پایش به یک قوطی فلزی خورد.
صدای برخورد در سکوت پیچید.
همه برگشتند.
تهیونگ نگاهش را به سمت تاریکی دوخت.
«کی اونجاست؟»
ات نفسش را حبس کرد.
اما دیگر دیر شده بود...
#رمان
#عاشقانه
#تهیونگ
#مافیا
باران شدیدی در سئول میبارید. خیابانهای خیس زیر نور چراغها میدرخشیدند و صدای رعد و برق، سکوت شب را میشکست.
ات با عجله از محل کارش بیرون آمد. دیر شده بود و فقط میخواست هرچه سریعتر به خانه برسد.
اما وقتی از کنار یک ساختمان متروکه رد شد، صدای چند مرد را شنید.
«این آخرین هشداره. کسی حق نداره به قلمرو ما نزدیک بشه.»
ات ناخودآگاه ایستاد.
از پشت دیوار نگاه کرد و چند مرد کتوشلواری را دید. وسط آنها مردی ایستاده بود که حضورش همه را ساکت کرده بود.
مردی با چهرهای سرد و نگاهی که انگار هیچ احساسی در آن نبود.
کیم تهیونگ.
رئیس یکی از قدرتمندترین گروههای مافیایی سئول.
ات نمیدانست چرا، اما همان لحظه احساس کرد نباید آنجا باشد.
خواست آرام برگردد که پایش به یک قوطی فلزی خورد.
صدای برخورد در سکوت پیچید.
همه برگشتند.
تهیونگ نگاهش را به سمت تاریکی دوخت.
«کی اونجاست؟»
ات نفسش را حبس کرد.
اما دیگر دیر شده بود...
#رمان
#عاشقانه
#تهیونگ
#مافیا
- ۱۶۰
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط