{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پست ویژه

پست ویژه

قصه شب



روز قسمت بود. خدا همه چیز را قسمت میکرد. خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.»
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: «خدایا، منت چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده.»
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: « آن نوری که با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. »
و رو به دیگران گفت: « کاش می دانستید این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست. »
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی میتابد. وقتی ستاره ای نیست، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

شبتون بخیر
دیدگاه ها (۵)

شما ازکدوم درب عبور میکنید؟؟شماره دربو کامنت کنید لطفا..فردا...

من علف ها را دیدم سمت خدا می رفتند رو به دریاچه نور و همان ج...

#دیالوگ_فیلم_انتخابی_امشبﺑﻬﺘﺮﻩ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﻪ ﺷﺐ...

#بریده_کتاب_امشب...در زندگی کسانی هستند که مثل کتاب ها حرف م...

شب و ساحلصخره ای و مردی تنها به راهمانده در نظرش هنوزجای پای...

دو پارتی دریکو مالفوی ~درخواستی~

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط