{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و خودم از کلامی که بر زبان آورده بودم خشکم زدکارلا حواسش

و خودم از کلامی که بر زبان آورده بودم خشکم زد.کارلا حواسش پرت شد و بعد از مدتها یکی از آن نگاه های متفکرانه را که ابتدا خیال می کردم از پررویی و بی ادبی اش سرچشمه می گیرند و حالا می دانستم این طور نیست به من انداخت.پس از این همه سال دوباره به این فکر کردم که از دید یک دختر…و نه هر دختری …چطور به نظر می رسم.با قدی که حالا بلند شده بود، موهایی آراسته و قیافه ای که دیگر رنگ پریده نبود اما اشک های ناشی از فکر کردن به درد و عذاب کارلا آن را خیس کرده بودند.ناخودآگاه سرخ شدم.لبخندی زد و زمزمه کرد:

-هنوزم وقتی خجالت می کشی مثل یه لبو سرخ می شی.خوبه !خوشحالم!

-اشتباه از من بود.نباید می اومدم.معذرت می خوام!

با وجود چشمان بارانی و رنج مرگباری که می کشید تلاش کرد مرا دلداری بدهد
-نه…به خاطر تو نیست.تقصیر تو نیست.می دونم…می دونم که برای زجر دادن من نیومدی.مطمئنم .منو ببخش سید اولاد پیغمبر!این درد فقط به خاطر زدن این حرفا و کاری بود که با این دستمال کردم!

پروردگارا…او داشت معذرت می خواست.کارلا…و من لعنتی به خودم فکر می کردم.

-نامزدت کجاست؟می دونی؟ شماره این پسره عوضی رو بهم بده تا بفهمم کدوم گوریه ؟

لبخندی زد و با آرامشی که نمی دانستم از کجا ریشه گرفته پرسید:

-می خوای…می خوای بهش زنگ بزنی تا بیاد دنبالم؟

-آره!

-بعدشم حتما فک و دهنشو با مشت می یاری پائین.نه؟

اشک هایم را با پشت دست پاک کردم:

-آره !جلوبندی شو کامل عوض می کنم !کاری می کنم به قول دوستت آب روغن قاطی کنه که تو رو اینجوری به حال خودت ول کرده و رفته دنبال ولگردی چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید:

-پس…درست حدس زدم.نگار بهت آدرس اینجا رو داد.

-مگه مهمه دختره عقل کل؟ گفتم شماره اونو بده.اسمش چی بود؟ گالیور؟ گاسپار؟

به یکباره زیر خنده زد و بی توجه به جلز و ولزی که می کردم گفت:

-گالیور…خدا !اگه بشنوه کله جفت ما رو با هم می کنه !آخ …سرم!وای ….داره می ترکه!

کارلا می خندید و همزمان از سردرد می نالید و من که نمی دانستم چه غلطی بکنم هاج و واج به او خیره شده بودم



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%84%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

زدم زیر گریه و گفتم:چی شده هیراد ..تروخدا بهم بگو…من معذرت م...

کوروش خیلی خشک جواب سلام هردویمان را داد اخم کرده بود انگار ...

محمد بن اسماعیل علوی می گوید:امام عسکری (ع) را زمانی در نزد ...

حکایت اول: زندگانی امام علی بن ابیطالب(ع)نویسنده: قمی، عباسق...

part:29name: عشق و جدایی(اسلاید دوم لباس بورا)اسلاید سوم موی...

Part:70. #ریاست_عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞𝐧𝐜𝐲‌....

پارت۲خب ادامه ی رمان مارینا و موزانراستی چند روز دیگه عروسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط