{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زدم زیر گریه و گفتمچی شده هیراد تروخدا بهم بگومن معذر

زدم زیر گریه و گفتم:چی شده هیراد ..تروخدا بهم بگو…من معذرت میخوام که به خاطر من غرورتو جلوی بابا شکستی…باور کن من نمیدونستم بابا اینقدر سرسخته واسه این ازدواج…چیکار کنم منو ببخشی…تروخدا باهام اینجوری نکن…هیراد دندونهاشو بهم فشرد و گفت:راحتم بذار هیلا… و رفت توی اتاقشو درو محکم بهم کوبید…. زدم به درو با گریه زار زدم:چرا با من اینجوری میکنی هیراد…به خدادارم زیر فشار بابا و آرش له میشم..تو دیگه آزارم نده..من که به غیر از تو کسی رو ندارم…هیراد تروخدا تنهام نذار…زجه میزدم و این حرفها رو میگفتم…دیگه پاهام توان ایستادن نداشت ..همونجا رو زمین نشستم و گریه کردم…سرم از زور درد داشت می ترکید…تکیه اش دادم به چهارچوب در و چشمهامو بستم…. گلوم میسوخت و تمام بدنم داغ شده بود…انگار به پلکهام وزنه آویزون کرده بودن…آب دهنمو با درد قورت دادم…از تکون های شدیدی که میخوردم فهمیدم توی ماشین دراز کشیدم …به زور فقط گفتم:آب… صدای هیراد بود که میگفت:الان میرسیم عزیزم …یکم تحمل کن… دوباره با درد آب دهنمو فرو دادم و گفتم:هیراد منو بخشیدی؟ هیراد کلافه گفت:تومگه چیکار کردی که بخوام ببخشمت؟و بعد با مشت کوبید روفرمون و گفت:لعنت به من…. دوباره ازحال رفتم…وقتی چشم باز کردم تو اورژانس بیمارستان بودم و به دستم سرم وصل بود…سرم هنوز سنگین بود…پرستار داشت درجه سرمو تنظیم میکرد…نگاهم کرد و گفت:بیدار شدی؟ با بی حالی گفتم :من چم شده؟ پرستار روی برگه چیزی نوشت و گفت:هیچی سرماخوردی و تب کرده بودی… آب دهانمو به زور قورت دادمو گفتم:هیراد… پرستار بهم لبخند زد و گفت:شوهرته؟معلومه خیلی دوست داره…من موندم با اون حالش تورو چطور رسونده بیمارستان!!! یکدفعه نیم خیز شدم که دوباره درد توی سرم پیچید پرستار دستمو گرفت و خوابوندم رو تخت و گفت:چیه؟ با گریه گفتم:هیراد چی شده؟ دختر لبخندی زد و گفت:نترس چیزی اش نیست…فقط فشارش اومده بود پایین که الانم با سرمی که بهش زدیم داره تنظیم میشه خانوم عاشق….حالا هم تا تموم شدن سرمت آروم باش و دراز بکش…و از اتاق بیرون رفت..چه دل خوشیم داشت این پرستاره …اما واقعا خوش به حال زن هیراد …مطمئنم هیراد واسه عشقش هیچی کم نمی ذاره..کاش آرش مثل هیراد بود…. بعد از تموم شدن سرم هیراد اومد و با هم از بیمارستان رفتیم بیرون…نه من حرفی میزدم و نه هیراد …تا رسیدنمون به خونه هوا تاریک شده بود …هیراد تا اتاق خوابم همراهیم کرد و بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش..



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

کوروش خیلی خشک جواب سلام هردویمان را داد اخم کرده بود انگار ...

باشنیدن این حرفش نفسی ازسرآسودگی کشیدم _خب هروقت خواستی می ت...

و خودم از کلامی که بر زبان آورده بودم خشکم زد.کارلا حواسش پر...

محمد بن اسماعیل علوی می گوید:امام عسکری (ع) را زمانی در نزد ...

ماه خونین

✨پارت دوم✨تو راه خونه، دستم درد میکرد و گریه میکردم. جیمین م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط