{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

پارت: ⁸

تهیونگ تند راه می‌رفت و ات مجبور بود با دویدن دنبالش کنه.
ات: وایسا...
تهیونگ ایستاد سمت ات برگشت و با نگاهش اون رو خفه کرد. و دوباره شروع به حرکت کرد.
به ماشین که رسیدن تهیونگ ات رو با فشار اندکی به داخل انداخت و خودش کنارش نشست و ماشین شروع به حرکت کرد. ات سرش رو به شیشه تکیه داد و با خود تکرار می‌کرد که چطور اینقدر ناگهانی همه چیز خراب شد.
زمان خیلی سریع گذشت و ات وارد عمارتی شد که خارج از شهر بود و شاید تا چند هفته پیش این عمارت براش پر از خاطرات خوب بود. ماشین وارد حیاط عمارت شد و ایستاد. ات و تهیونگ پیاده شدن که تهیونگ مچ دست ات رو محکم فشار داد و به سمت داخل عمارت کشوند وارد که شدن تهیونگ ات رو سمت اتاق خواب برد که ناگهان ات دستش رو از دست تهیونگ کشید
ات: وایسا ببینم. داری کجا می‌بریم؟
تهیونگ همراه اینکه سمت ات برگشت با پشت دست سیلی محکمی به صورت ات نشوند.
تهیونگ: بهت گفتم خانم کوچولو حق نداری رو حرفم حرف بزنی وگرنه عاقبت خوبی نداره.
حرفش تموم نشده بود که ات رو بلند کرد و روی شونه اش انداخت. تهیونگ مسیرش رو عوض کرد و سمت زیر زمین به حرکت در اومد و از پله های زیرزمین پایین رفت . ات مشت های بی جونش رو به کمر تهیونگ میکوبید
ات: بزارم زمین
تهیونگ : بهتره سکوت کنی اینطوری حداقل بیشتر درد نمی‌کشی.
به یه در بزرگ رسید. یه رمزی رو زد و در باز شد. تهیونگ وارد شد
ات: بزارم زمین....
تهیونگ ات رو ول کرد و اون محکم به زمین خورد
تهیونگ: ولت کنم؟ با کمال میل. *خنده
ات با ترس به اطرافش نگاه کرد. ترس تمام وجودش و فرا گرفت با خودش زمزمه کرد « لعنتی اینجا کجاست»
دیدگاه ها (۵)

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت : ⁷قلب ات ایستاد اون چی میگفت؟ پدرش...

بنگتن استن کردن پز نیست سبک زندگیمه😽🤏💜

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ³فلش بکات مثل همیشه سر قرار رفت تا ...

42ات: از مغازه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم . منتظر بودم کهته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط