#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ¹⁴
ات از حموم برگشت.
برگشت و متوجه لباس قرمز رنگی روی تختش شد، اونو برداشت و از سر تا پا براندازش کرد. یه لباس مجلسی قرمز بلند همراه کفش پاشنه بلند با همون رنگ قرمز.
ات خیلی سریع لباس هاشو عوض کرد و موهاشو خشک کرد، آرایش ملایمی کرد و از پله های نسبتا طولانی عمارت به سمت ماشین حرکت کرد.
به ماشین که رسید راننده کنار در ایستاده بود
راننده: اوه اومدید؟ ارباب داخل نشسته
حرفش که تموم شد در رو باز کرد و ات سوار شد. دقیقا بلافاصله بعد از نشستن همون عطر تلخ همیشگی تهیونگ رو استشمام کرد.
تهیونگ یه ماسک خرگوش سمت ات گرفت
تهیونگ: بزن
ات: چ..چی؟
تهیونگ: فقط کاری که گفتم و انجام بده
ات ماسک رو با تعجب و شاید کمی ترس روی دستش گرفت و نگاهی به ظاهر عکیبش انداخت.
یه ماسک خرگوش با رنگ نئونی قرمز و یه لبخند... یه لبخندی که تا بناگوش باز شده بود.
ات ماسک رو روی صورتش فشرد و به تهیونگ نگاهی انداخت که اونم ماسک خرگوش گذاشته بود با این تفاوت که برای اون رنگ سفید داشت.
ماشین شروع به حرکت کرد.
ات: کجا میریم ؟
تهیونگ نگاه کوبنده اش رو از پشت همون ماسک به ات انداخت. انگار ات هم از پشت ماسک میتونست حس کنه نگاه سنگینی که نثارش شده بود.
تهیونگ: جشن الفا هست هر سال یه بار برگزار میشه. خاندان های مافیا همراه خانوادهاشون هرسال یکی از خاندان های مافیا این مراسم و برگذار میکنن
ات تعجب کرد چه مراسم عجیبی به نظر میرسه.
تا ماشین به محل جشن برسه که یه عمارت بزرگ بود ات به جشن عجیبی که دعوت بود فکر میکرد.
ماشین متوقف شد و ات همراه تهیونگ پیاده شد که....
پارت: ¹⁴
ات از حموم برگشت.
برگشت و متوجه لباس قرمز رنگی روی تختش شد، اونو برداشت و از سر تا پا براندازش کرد. یه لباس مجلسی قرمز بلند همراه کفش پاشنه بلند با همون رنگ قرمز.
ات خیلی سریع لباس هاشو عوض کرد و موهاشو خشک کرد، آرایش ملایمی کرد و از پله های نسبتا طولانی عمارت به سمت ماشین حرکت کرد.
به ماشین که رسید راننده کنار در ایستاده بود
راننده: اوه اومدید؟ ارباب داخل نشسته
حرفش که تموم شد در رو باز کرد و ات سوار شد. دقیقا بلافاصله بعد از نشستن همون عطر تلخ همیشگی تهیونگ رو استشمام کرد.
تهیونگ یه ماسک خرگوش سمت ات گرفت
تهیونگ: بزن
ات: چ..چی؟
تهیونگ: فقط کاری که گفتم و انجام بده
ات ماسک رو با تعجب و شاید کمی ترس روی دستش گرفت و نگاهی به ظاهر عکیبش انداخت.
یه ماسک خرگوش با رنگ نئونی قرمز و یه لبخند... یه لبخندی که تا بناگوش باز شده بود.
ات ماسک رو روی صورتش فشرد و به تهیونگ نگاهی انداخت که اونم ماسک خرگوش گذاشته بود با این تفاوت که برای اون رنگ سفید داشت.
ماشین شروع به حرکت کرد.
ات: کجا میریم ؟
تهیونگ نگاه کوبنده اش رو از پشت همون ماسک به ات انداخت. انگار ات هم از پشت ماسک میتونست حس کنه نگاه سنگینی که نثارش شده بود.
تهیونگ: جشن الفا هست هر سال یه بار برگزار میشه. خاندان های مافیا همراه خانوادهاشون هرسال یکی از خاندان های مافیا این مراسم و برگذار میکنن
ات تعجب کرد چه مراسم عجیبی به نظر میرسه.
تا ماشین به محل جشن برسه که یه عمارت بزرگ بود ات به جشن عجیبی که دعوت بود فکر میکرد.
ماشین متوقف شد و ات همراه تهیونگ پیاده شد که....
- ۲۷۴
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط