{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه چیز برمیگشت به سه هفته پیش که توی اون مهمونی سلبریتی

همه چیز برمیگشت به سه هفته پیش که توی اون مهمونی، سلبریتی‌های زیادی ریخته بود و مسئولین پذیرایی، گاهی بین بعضی‌ها دست به دست میشدن.
اما اون وسط شخصی چشم چان رو گرفت که کسی بهش دست نزده بود؛ البته تا اون لحظه.
" ببین بنگ کریستوفر به تو خیره شده! "
" چی؟ "
" میگم بنگ کریستوفر به تو خیره شده! "
" ...حالا کی هست؟ "
" منظورت چیه که ثری‌راچا رو نمیشناسی؟! "
مکالمه‌ی بین فلیکس و جونگین اینجوری گذشت. تقصیر فلیکس نبود که به کیپاپ علاقه نداشت؛ اون امگایی بود که دوست داشت رپ امریکایی رو دنبال کنه.
و خیلی نگذشت که چان خودش رو به امگای بلوند رسوند و زیر گوشش دستور داد که باهاش به اتاق وی‌آی‌پی بیاد.
آلفا اون شب مست تر از این حرف‌ها بود که یادش باشه کاندوم بذاره.
البته که مستی معتقدش کرده بود " من یه آلفام! پول و قدرت دارم، چرا برای استفاده از ابزار جنسی باید کاندوم گذاشت؟! "
بله؛ همینقدر پست.
فلیکس هم صبح فردا حال خوشی نداشت، دل درد بیشتر از کمر درد امونش رو بریده بود.
مقدار جالبی پول برای حقوق دریافت کرده بود و خبری از آلفای دیشب نبود.
توی گوگل سرچ کرد و اون موقع بود که فهمید با کی خوابیده، باید افتخار میکرد؟ خودش هم نمیدونست.
و اونجا بود که متوجه روونه شدن مایعی از بین پاهاش شد؛ از این بدتر نمیشد.
حالا بعد از سه هفته، با برگه‌های اثبات بارداریش اینجا بود، اون هم درحالی که از حقوق سه هفته پیشش خرج کرده بود تا بتونه شماره‌ی شخصی کریستوفر رو پیدا کنه و باهاش تماس بگیره.
و اون مرد به جای " اوه.. مشتاق دیدار " به فلیکس گفت " آخه اینجا کجاست؟! کلی آدم ریخته! "
حتی نپرسید کار و بارت چیه که منو تا اینجا کشوندی آوردی، فقط عجله داشت که بره و معلوم نبود سراغ چی.
" من.. باردارم "
آروم لب زد و منتظر واکنشی مثل " خدای من.. ما میتونیم یه بچه داشتیم باشیم نه؟ تو زیبایی و چقدر خوب میشه که اون بچه قراره بخشی از تو باشه "
اما چان فقط خندید. اون خندید.
مسخره کرد و ابروهای فلیکس تو هم رفت.
" کجای حرفم خنده داره؟ "
" اومدی پول بگیری نه؟ "
سوالش رو با سوال جواب داد و فلیکس عصبی تر شد
" من.. من کلی آزمایش دادم تا مطمئن بشم اشتباه نیست و یه موقع الکی وقتتو نگیرم! ببین! مهر آزمایشگاه خورده! "
برگه رو روی میز کافه پرت کرد و چان برای چند لحظه به برگه چشم دوخت؛ انگار اون امگا شوخی نمیکرد و قصدی هم برای پول گرفتن با چندتا شایعه نداشت.
چان اخم کرد و از جا بلند شد تا بره که فلیکس با صدای نه بلندی از حرکت متوقفش کرد
" حداقل بهم بگو نگهش دارم یا نه! "
چان چی میتونست بگه؟ ته دلش یه جوری بود، انگار یه چیزی از اون ته داد میزد " بچه؟ بچه‌ی من؟ دلم میخواد بغلش کنم.. "
اما فقط نیم نگاه خیره و بدی به فلیکس انداخت و دور شد، یه سیم‌کارت جدید تهیه و قبلی هم مسدود کرد.
فلیکس هم نگاه چان رو جواب مثبت در نظر گرفت، پس اینجوری شد که تمام نه ماه بارداریش رو بدون آلفا گذروند.
دوست صمیمش، امگایی که اون شب کنارش بود، مراقبش بود و خیلی بهش سر میزد.
اما چه فایده؟ فلیکس کنسرت‌های انلاین ثری‌راچا رو میدید و هر دفعه بیشتر دلش برای لحظه‌ای تنگ میشد که اون مرد به چشم‌هاش نگاه میکنه.
تو تصوراتش سیر میکرد، خواب‌هاش هم پر از چیزهایی بود که دوست داشت اتفاق بیفته.
گاهی باورش نمیشد بارداره، فکر میکرد داره مثل یه دلولو فن رفتار میکنه. همینقدر متوهم و عاشق.
احتمالا به خاطر هورمون‌هاش بود که دلش میخواست چان بهش اهمیت بده، پیرزن همسایه میگفت بچه‌ش پسره، چون در صورتی آدم انقدر بی قرار آلفاش میشه که بچه پسر باشه.
اوه، اون همسایه از مادر هم بیشتر حواسش به فلیکس بود. براش غذاهای خوشمزه میپخت و فکر میکرد آلفای فلیکس فقط ترکش کرده. نمیدونست نه تنها کره، بلکه کل جهان آرزو داشتن زیر آلفاش باشن.
اون همیشه میگفت " بهتر بود بچه رو نگه نداری، اون بی لیاقت بود که رفت. تو به یه آلفا نیاز داری، بچه‌ت که بزرگ بشه ممکنه یکم زندگی سخت پیش بره.. "
و فلیکس نگران آینده بود.
تا اینکه وقت زایمانش رسید و اون پسر کوچولو به دنیا اومد.
" هی! اول دماغ بود بعد دست و پا در اورد؟! "
جونگین بچه رو مسخره کرد و فلیکس با خنده‌ی بی جونی یاد بینی بزرگ چان افتاد.
جونگین مجبور شد خودش رو عموی بچه معرفی کنه تا ترخیص انجام بشه و اینجوری شد که یانگ ایان متولد شد.
اون بچه تا پنج سالگی داشت به زندگی ادامه میداد که یه روز افتابی وسط بزرگترین فروشگاه سئول، گم شد.
" ایان؟ "
به اطراف نگاه کرد و بلند تر فریاد زد
" ایߺߺان؟! "
اما خبری از ایان نبود. به هرکی که میرسید میگفت " یه پسر بچه‌ی انقدری ندیدین؟ لباسش آبی بود و بینیش یکم.. بزرگه "
ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

خیلی مضطرب بود و همه با نگرانی بهش جواب منفی میدادن.دستی لای...

می‌نویسم برای بهترینم ، می‌نویسم برای کسی که همین شب در سال ...

آخرین تصویری که از مادرش به یاد می‌آورد، فریاد و ضجه بود. زن...

بارون از همیشه شدیدتر می‌بارید.  هفته‌ی پیش، وقتی هواشناسی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط