خیلی مضطرب بود و همه با نگرانی بهش جواب منفی میدادن
خیلی مضطرب بود و همه با نگرانی بهش جواب منفی میدادن.
دستی لای موهاش کشید و تقریبا بغض کرد، جونش به اون بچه وصل بود. غافل از اینکه ایان رو به روی یک مرد سیاه پوش ایستاده بود و داشت از بینیش انتقاد میکرد
" آقا.. بینی شما چقدر بزرگه "
" بینی تو از منم بزرگتره بچه جون "
ایان ناباور به بینیش دست کشید
" گم شدی؟ "
ایان سر تکون داد، کاملا صادقانه و بدون خجالت کشیدن. میدونست سنی نداره و بچهها خیلی راحت گم میشن.
" من دست بابا رو ول کردم چون یه عروسک دایناسوری دیدم، اون داشت برام کوله میخرید و حواسش به من نبود، منم انقدر عروسکها رو نگاه کردم که گم شدم.. "
بچه صادق و شیرین زبون بود، باعث شد مرد روی زانوهاش خم بشه و آدرس عروسک فروشی رو بخواد و بعد بهش توی پیدا کردن پدرش کمک کنه.
اون مرد اول براش همون عروسک دایناسور رو خرید و بعد به سمت گمشدههای فروشگاه رفت تا اسم پدر ایان رو توی بلندگو اعلام کنن.
" اسم بابات چیه؟ "
" فلیکس "
اما اسم کافی نبود
" فامیلیش چی؟ "
" نمیدونم.. "
پس مرد به مسئول بخش نگاه کرد و گفت
" لطفا فلیکس، پدر ایان رو صدا بزنید "
که بعد از حدود دو دقیقه، فلیکس رنگ پریده روی سرامیک فروشگاه به سمت بخش گمشدهها میدوید.
تا ایان رو دید، پا تند کرد و صداش زد
" ایان! "
اما خیلی طول نکشید که سر خورد و با صورت خورد زمین
" بابا! "
ایان سمتش دوید و مرد هم دنبالش راه افتاد تا به فلیکس کمک کنه. بدون شک این پدر بلوند، یه امگای دوست داشتنی بود.
مرد دستش رو سمت فلیکس دراز کرد
" کمکت میکنم بلند شی، حالت خوبه؟ "
و اون صدای آشنا باعث شد فلیکس سرش رو بالا بگیره و با مردی رو به رو بشه که پنج سال پیش رهاش کرد.
اونها برای چند ثانیه جوری به هم خیره شده بودن انگار زمان از حرکت ایستاده.
#چانلیکس #سناریو
#scenario ֪ #chanlix ֪ #cross
دستی لای موهاش کشید و تقریبا بغض کرد، جونش به اون بچه وصل بود. غافل از اینکه ایان رو به روی یک مرد سیاه پوش ایستاده بود و داشت از بینیش انتقاد میکرد
" آقا.. بینی شما چقدر بزرگه "
" بینی تو از منم بزرگتره بچه جون "
ایان ناباور به بینیش دست کشید
" گم شدی؟ "
ایان سر تکون داد، کاملا صادقانه و بدون خجالت کشیدن. میدونست سنی نداره و بچهها خیلی راحت گم میشن.
" من دست بابا رو ول کردم چون یه عروسک دایناسوری دیدم، اون داشت برام کوله میخرید و حواسش به من نبود، منم انقدر عروسکها رو نگاه کردم که گم شدم.. "
بچه صادق و شیرین زبون بود، باعث شد مرد روی زانوهاش خم بشه و آدرس عروسک فروشی رو بخواد و بعد بهش توی پیدا کردن پدرش کمک کنه.
اون مرد اول براش همون عروسک دایناسور رو خرید و بعد به سمت گمشدههای فروشگاه رفت تا اسم پدر ایان رو توی بلندگو اعلام کنن.
" اسم بابات چیه؟ "
" فلیکس "
اما اسم کافی نبود
" فامیلیش چی؟ "
" نمیدونم.. "
پس مرد به مسئول بخش نگاه کرد و گفت
" لطفا فلیکس، پدر ایان رو صدا بزنید "
که بعد از حدود دو دقیقه، فلیکس رنگ پریده روی سرامیک فروشگاه به سمت بخش گمشدهها میدوید.
تا ایان رو دید، پا تند کرد و صداش زد
" ایان! "
اما خیلی طول نکشید که سر خورد و با صورت خورد زمین
" بابا! "
ایان سمتش دوید و مرد هم دنبالش راه افتاد تا به فلیکس کمک کنه. بدون شک این پدر بلوند، یه امگای دوست داشتنی بود.
مرد دستش رو سمت فلیکس دراز کرد
" کمکت میکنم بلند شی، حالت خوبه؟ "
و اون صدای آشنا باعث شد فلیکس سرش رو بالا بگیره و با مردی رو به رو بشه که پنج سال پیش رهاش کرد.
اونها برای چند ثانیه جوری به هم خیره شده بودن انگار زمان از حرکت ایستاده.
#چانلیکس #سناریو
#scenario ֪ #chanlix ֪ #cross
- ۲۳۴
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط