{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 49


از زبان جونگکوک:

قسم میخورم...یه جایی کار می‌لنگید از وقتی جشن شروع شده بود جیمین تهیونگ و جین خیلی مشکوک رفتار میکردن.

خیلی خیلی زیاد انقدر زیاد که حتی یه بچه پنج ساله هم میفهمید دارن نقشه میکشن.

جیمین:«جونگکوک...»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«ولی هنوز حرف نزدم.»
جونگکوک:«مهم نیست. نه.»
تهیونگ:«فقط بیا پنج دقیقه.»
جونگکوک:«نه.»
جین:«پنج ثانیه؟»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«یه دقیقه؟»
جونگکوک:«خفه شین بی زحمت.»
هر سه تاشون همزمان:«باشه🙂.»

نه اصلا طبیعی نبود دقیقا ده دقیقه بعد دوباره پیداشون شد تهیونگ بازومو گرفت.

تهیونگ:«بیا یه چیزی نشونت بدیم.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«خیلی مهمه.»
جونگکوک:«نه.»
جین:«مربوط به اردوئه.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«مربوط به ات نیست.»
اخم کردم...
جونگکوک:«من کی گفتم مربوط به ات نباشه؟»
جیمین:«عههههههه! پس خودت اعتراف کردی!»
جونگکوک:«...»
تهیونگ:«گرفتیمت.»
جونگکوک:«بمیرین.»
قبل از اینکه فرار کنم...هر سه نفر باهم هلم دادن.

جیمین:«برو جلو.»
تهیونگ:«فقط مستقیم.»
جین:«و تا آخر مسیر برنگرد.»
جونگکوک:«شما سه تا دقیقا دارین چیکار میکنین؟»
جیمین:«اعتماد کن.»
جونگکوک:«به شما؟»
تهیونگ:«حرفت منطقیه.»

با بدترین حس ممکن راه افتادم مسیر از بین درختا رد میشد هوا تاریک بود نور ماه روی زمین افتاده بود و هرچی جلوتر میرفتم...نورهای کوچیک بیشتری دیده میشد.

چراغ‌های ریز گل‌های رنگی شمع‌ها روبان‌ها و بعد...خشکم زد وسط باغ کوچیکی که بین درخت‌ها پنهون شده بود...

همه چیز مثل رویا به نظر میرسید چراغ‌های طلایی از شاخه‌ها آویزون بودن گل‌های صورتی و سفید دور تا دور مسیر رو پوشونده بودن.. صدها شمع روشن بود نورشون روی زمین میرقصید.

انگار یه تیکه از آسمون رو آورده بودن روی زمین و وسط همه اون زیبایی...ات ایستاده بود با کت قرمز تیره.

موهای مشکی بلندش روی شونه‌هاش ریخته بود چند ثانیه فقط بهش خیره موندم نفسم بند اومده بود ات آروم لبخند زد.

ات:«سلام آقای جئون...»
قلب لعنتیم یه ضربه محکم زد اما سریع خودمو جمع کردم..

جونگکوک:«این کارا چیه؟»
ات:«دوست داشتم یه بار حرف بزنیم.»
جونگکوک:«سه سال پیش وقت داشتی.»

لبخندش کم رنگ شد ولی عقب نکشید.
ات:«میدونم.»
جونگکوک:«پس الان چی میخوای؟»
ات یه قدم جلو اومد نور چراغ‌ها توی چشماش میدرخشید.

ات:«میخوام بالاخره گوش بدی.»
جونگکوک:«من حرفی با دروغگوها ندارم.»
برای چند ثانیه سکوت شد باد آرومی بین گل‌ها پیچید ات سرشو پایین انداخت بعد آروم گفت...

ات:«باشه.»
جونگکوک:«...»
ات:«حق داری ازم ناراحت باشی حق داری ازم متنفر باشی حق داری بهم اعتماد نکنی ولی...»
سرشو بالا آورد و برای اولین بار بعد از سه سال...اشک توی چشماش جمع شد.

ات:«هیچ وقت دوست داشتنم دروغ نبود.»

قلبم فشرده شد لعنتی همین جمله کافی بود که همه خاطرات برگردن اردو کلبه جنگل لبخندهاش نگاه‌هاش و اون روزی که فهمیدم جاسوس بوده.

جونگکوک:«ات...»
ات:«سه ساله هر روز پشیمونم سه ساله هر روز دنبالت گشتم سه ساله هر روز دلم برات تنگ شده.»

نفسم سنگین شده بود اما هنوز ساکت موندم ات یه قدم دیگه نزدیک شد.

ات:«میدونی سخت ترین بخشش چی بود؟»
جونگکوک:«...»
ات:«اینکه هر روز دوستت داشته باشم...و هیچ حقی برای گفتنش نداشته باشم.»

لعنت لعنت لعنت...
چرا این دختر همیشه وقتی حرف میزنه آدمو نابود میکنه؟ ناخودآگاه نگاهم رفت سمت بوته‌های کنار باغ یه صدای خفه اومد.

_«هعییییییی😭»
اخم کردم...
جونگکوک:«اونجا چیه؟»

بوته تکون خورد بعد صدای جیمین اومد.

جیمین:«هیچی ادامه بدین ما نیستیم🙂.»
تهیونگ:«من اصلا اینجا نیستم.»
جین:«منم متاهلم چرا اینجام؟»
جونگکوک:«...»

ات وسط حرفاش زد زیر خنده منم نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم بیشعورا از اول تا آخر نقشه خودشون بود ات آروم گفت:

ات:«میشه یه سوال بپرسم؟»
جونگکوک:«چی؟»
ات چند ثانیه نگام کرد بعد آروم گفت..

ات:«هنوزم...هنوزم دوستم داری؟»

سکوت فقط صدای باد صدای چراغ‌ها و قلبی که انگار میخواست از سینه‌م بیرون بزنه من جواب ندادم.

اما ازش دور هم نشدم و همین...برای ات کافی بود.
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب ᴘᴀʀᴛ: 50از زبان جونگکوک:...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 48از زبان جونگکوک:نم...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 47از زبان جونگکوک:بع...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 41از زبان جونگکوک:هر...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 40جونگکوک:«ویون ات ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط