ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 48
از زبان جونگکوک:
نمیدونستم چرا...ولی از صبح حس بدی داشتم...اون حس دقیقا همون حسی بود که قبل هر دردسری سراغم میومد...
و وقتی دیدم جیمین تهیونگ جین و ات چهار نفری یه گوشه وایسادن و یواشکی پچ پچ میکنن...مطمئن شدم قراره یه فاجعه اتفاق بیفته.
جونگکوک:«شماها دارین چیکار میکنین؟»
هر چهار نفر همزمان برگشتن...
ات:«هیچی.»
جیمین:«هیچی.»
تهیونگ:«هیچی.»
جین:«هیچی.»
جونگکوک:«چرا همه باهم گفتین هیچی؟»
جیمین:«چون هیچی.»
جونگکوک:«دارین یه غلطی میکنین.»
جیمین:«عهههه بدبینی.»
تهیونگ:«خیلی بدبینی.»
ات:«خیلی خیلی بدبینی.»
جین:«منم موافقم.»
نه...قطعا یه چیزی شده بود..
حدود ساعت 8 شب همه دور محوطه جمع شده بودن چراغ های رنگی روشن شده بود.
موسیقی پخش میشد دانش آموزا میرقصیدن غذا و نوشیدنی همه جا بود.
مدیر اردو با لبخند گفت..
مدیر:«بچه ها! امشب آخرین شب اردوعه! خوش بگذرونین!»
همه:«ووووووووووووووووو!»
منم یه گوشه وایساده بودم و برای جشن دور اتیش یه کت چرم مشکی با یه شلوار لی لش مشکی پوشیدم خلاصه که دستم توی جیبم بود و قهوه میخوردم که یهو... جیمین اومد.
جیمین:«جونگکوک بیا یه عکس بگیریم.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«خواهش میکنم.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«فقط یکی.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«باشه.»
و رفت سه ثانیه بعد...تهیونگ اومد.
تهیونگ:«جونگکوک بیا کمک کن.»
جونگکوک:«چی شده؟»
تهیونگ:«یه چیزی افتاده پشت چادر.»
جونگکوک:«باشه.»
رفتم پشت چادر هیچی نبود.
جونگکوک:«تهیونگ؟»
هیچکس نبود...
جونگکوک:«لعنتی...»
برگشتم که اینبار ات اومد.
ات:«اقای جئون میشه یه لحظه بیاین؟»
جونگکوک:«تو هم؟»
ات:«ها؟»
جونگکوک:«ولش کن... چی شده؟»
ات:«اونجا.»
به یه مسیر تاریک اشاره کرد رفتم بازم هیچی نبود.
کم کم داشتم میفهمیدم این احمقا دارن سر به سرم میزارن...از دور صدای خنده شنیدم.
آروم رفتم پشت یه درخت و چیزی دیدم که باعث شد چشمم بپره جیمین...تهیونگ...جین...و ات...چهار نفری نشسته بودن و داشتن درباره من حرف میزدن.
جیمین:«عملیات موفق بود.»
تهیونگ:«مرحله دوم رو اجرا کنیم.»
ات:«اگر بفهمه چی؟»
جیمین:«نمیفهمه.»
جین:«اون از دیوارم احساساتشو بیشتر قایم میکنه.»
ات آه کشید...
ات:«فقط میخوام یه بار باهام حرف بزنه...»
یه لحظه ساکت شدم نمیدونم چرا...ولی اون جمله یه جوری خورد توی دلم اما دقیقا همون لحظه...تهیونگ منو دید.
تهیونگ:«عه.»
جیمین:«عه.»
جین:«عه.»
ات:«عه؟»
همه برگشتن سمتم...
جونگکوک:«پس اینجوریه؟»
جیمین:«فرار کنیددددددد!»
چهار نفر همزمان بلند شدن و شروع کردن به دویدن.
جونگکوک:«برگرد اینجا پارک جیمین!»
جیمین:«نهههههههههه!»
تهیونگ:«جونگکوک داره میاد!»
جین:«بدو احمق!»
ات وسط دویدن داشت میخندید منم لبخند زدم...
بعد از کلی دویدن و مسخره بازی...همه دوباره برگشتیم کنار جشن یکی از دانش آموزا گیتار آورده بود و همه دور آتیش نشسته بودن نور آتیش روی صورت همه میرقصید صدای خنده همه جا پیچیده بود من یه گوشه نشسته بودم که ات آروم اومد کنارم.
ات:«اقای جئون...»
جونگکوک:«هوم؟»
ات چند ثانیه ساکت موند بعد آروم گفت..
ات:«امشب خوش گذشت...»
جونگکوک:«آره...»
ات لبخند زد...
ات:«حتی اگر از دستمون عصبانی باشین؟»
جونگکوک:«حتا اگه عصبانی باشم.»
ات خندید...
ات:«دروغ میگین.»
لعنتی این دختر زیادی خوب منو میشناخت از دور صدای جیمین فضول اومد..
جیمین:«واااای نگاه کنید دارن آروم حرف میزنن!»
تهیونگ:«پیشرفت کردیم!»
جین:«بالاخره!»
جونگکوک:«خفه شین شما سه تا!»
همه منفجر شدن از خنده و بعد از مدت ها اون شب...یه حس آرامش عجیب داشتم اما خبر نداشتم...ات و تیم خرابکارها...هنوز نقشه اصلیشون رو اجرا نکرده بودن...
ᴘᴀʀᴛ: 48
از زبان جونگکوک:
نمیدونستم چرا...ولی از صبح حس بدی داشتم...اون حس دقیقا همون حسی بود که قبل هر دردسری سراغم میومد...
و وقتی دیدم جیمین تهیونگ جین و ات چهار نفری یه گوشه وایسادن و یواشکی پچ پچ میکنن...مطمئن شدم قراره یه فاجعه اتفاق بیفته.
جونگکوک:«شماها دارین چیکار میکنین؟»
هر چهار نفر همزمان برگشتن...
ات:«هیچی.»
جیمین:«هیچی.»
تهیونگ:«هیچی.»
جین:«هیچی.»
جونگکوک:«چرا همه باهم گفتین هیچی؟»
جیمین:«چون هیچی.»
جونگکوک:«دارین یه غلطی میکنین.»
جیمین:«عهههه بدبینی.»
تهیونگ:«خیلی بدبینی.»
ات:«خیلی خیلی بدبینی.»
جین:«منم موافقم.»
نه...قطعا یه چیزی شده بود..
حدود ساعت 8 شب همه دور محوطه جمع شده بودن چراغ های رنگی روشن شده بود.
موسیقی پخش میشد دانش آموزا میرقصیدن غذا و نوشیدنی همه جا بود.
مدیر اردو با لبخند گفت..
مدیر:«بچه ها! امشب آخرین شب اردوعه! خوش بگذرونین!»
همه:«ووووووووووووووووو!»
منم یه گوشه وایساده بودم و برای جشن دور اتیش یه کت چرم مشکی با یه شلوار لی لش مشکی پوشیدم خلاصه که دستم توی جیبم بود و قهوه میخوردم که یهو... جیمین اومد.
جیمین:«جونگکوک بیا یه عکس بگیریم.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«خواهش میکنم.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«فقط یکی.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«باشه.»
و رفت سه ثانیه بعد...تهیونگ اومد.
تهیونگ:«جونگکوک بیا کمک کن.»
جونگکوک:«چی شده؟»
تهیونگ:«یه چیزی افتاده پشت چادر.»
جونگکوک:«باشه.»
رفتم پشت چادر هیچی نبود.
جونگکوک:«تهیونگ؟»
هیچکس نبود...
جونگکوک:«لعنتی...»
برگشتم که اینبار ات اومد.
ات:«اقای جئون میشه یه لحظه بیاین؟»
جونگکوک:«تو هم؟»
ات:«ها؟»
جونگکوک:«ولش کن... چی شده؟»
ات:«اونجا.»
به یه مسیر تاریک اشاره کرد رفتم بازم هیچی نبود.
کم کم داشتم میفهمیدم این احمقا دارن سر به سرم میزارن...از دور صدای خنده شنیدم.
آروم رفتم پشت یه درخت و چیزی دیدم که باعث شد چشمم بپره جیمین...تهیونگ...جین...و ات...چهار نفری نشسته بودن و داشتن درباره من حرف میزدن.
جیمین:«عملیات موفق بود.»
تهیونگ:«مرحله دوم رو اجرا کنیم.»
ات:«اگر بفهمه چی؟»
جیمین:«نمیفهمه.»
جین:«اون از دیوارم احساساتشو بیشتر قایم میکنه.»
ات آه کشید...
ات:«فقط میخوام یه بار باهام حرف بزنه...»
یه لحظه ساکت شدم نمیدونم چرا...ولی اون جمله یه جوری خورد توی دلم اما دقیقا همون لحظه...تهیونگ منو دید.
تهیونگ:«عه.»
جیمین:«عه.»
جین:«عه.»
ات:«عه؟»
همه برگشتن سمتم...
جونگکوک:«پس اینجوریه؟»
جیمین:«فرار کنیددددددد!»
چهار نفر همزمان بلند شدن و شروع کردن به دویدن.
جونگکوک:«برگرد اینجا پارک جیمین!»
جیمین:«نهههههههههه!»
تهیونگ:«جونگکوک داره میاد!»
جین:«بدو احمق!»
ات وسط دویدن داشت میخندید منم لبخند زدم...
بعد از کلی دویدن و مسخره بازی...همه دوباره برگشتیم کنار جشن یکی از دانش آموزا گیتار آورده بود و همه دور آتیش نشسته بودن نور آتیش روی صورت همه میرقصید صدای خنده همه جا پیچیده بود من یه گوشه نشسته بودم که ات آروم اومد کنارم.
ات:«اقای جئون...»
جونگکوک:«هوم؟»
ات چند ثانیه ساکت موند بعد آروم گفت..
ات:«امشب خوش گذشت...»
جونگکوک:«آره...»
ات لبخند زد...
ات:«حتی اگر از دستمون عصبانی باشین؟»
جونگکوک:«حتا اگه عصبانی باشم.»
ات خندید...
ات:«دروغ میگین.»
لعنتی این دختر زیادی خوب منو میشناخت از دور صدای جیمین فضول اومد..
جیمین:«واااای نگاه کنید دارن آروم حرف میزنن!»
تهیونگ:«پیشرفت کردیم!»
جین:«بالاخره!»
جونگکوک:«خفه شین شما سه تا!»
همه منفجر شدن از خنده و بعد از مدت ها اون شب...یه حس آرامش عجیب داشتم اما خبر نداشتم...ات و تیم خرابکارها...هنوز نقشه اصلیشون رو اجرا نکرده بودن...
- ۴۶۳
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط