{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم

پارت نهم:
(صحنه: اتاق بیمارستان - صبح روز بعد. نور خورشید از پنجرهٔ پردهکشیده به داخل میریزد. میدوریا روی تخت چشمهایش را باز میکند، چشمانش روشن اما پر از سردرگمی است. اوراراکا، کریشیما، و آیزاوا دور تخت ایستادهاند. باکوگو پشت به پنجره، مشغول خرد کردن یک تکه کاغذ است.)

میدوریا: (با نگاهی معصومانه به دوروبر)
"اوه... صبح بخیر؟ چرا اینجام؟ مگه تمرین گروهی امروز نبود؟"

اوراراکا: (با چشمانی گشاد، به کریشیما نگاه میکند)
"ایزوکو... تو رو یادته چی اتفاق افتاد؟ مثلاً دیشب؟ یا... یا چند روز گذشته؟"

میدوریا: (ابروهایش را درهم میکشد، دستش را روی پانسمان سرش میگذارد)
"دیشب؟ صبحانه رو با کاچان تو آشپزخونه خوردم، بعد رفتیم کلاسِ تاکتیک... ولی بعدش..."
(مکث میکند، صورتش از تمرکز دردناک چین میخورد)
"...یادم نمیاد. مثل مه هست."

آیزاوا: (با صدایی آرام اما سنگین)
"ضربهٔ مغزی باعث شده یک هفتهٔ اخیر رو فراموش کنی. طبیعی هست، ولی نیاز به استراحت داری."

باکوگو: (کاغذ خردشده را محکم در مشتش میفشرد. صدایش خشک است)
"خب که چی؟ حداقل زندهئه. بقیهاش مهم نیست."

میدوریا: (با خندهٔ نگران به باکوگو نگاه میکند)
"کاچان، بازم شروع کردی؟ دیشب توی آشپزخونه گفتی میخوای فردا صبح زودتر بریم سالن تمرین! یادت نیست؟"

(همه سکوت میکنند. باکوگو رنگپریده میشود. دوربین به دستش زوم میکند که لرزان است. اوراراکا اشکهایش را پاک میکند.)

کریشیما: (با تلاش برای خنده)
"آها... آره، یادمه! دیشب... دیشب خیلی تمرین سخت بود، ها ها!"

میدوریا: (نگاهش به مهرهٔ مونوپولیِ روی میز میافتد که حالا با چسب قرمز درست شده. آن را برمیدارد)
"وای! این مهرهٔ منو کی درست کرد؟ قبلاً شکسته بود..."

باکوگو: (ناگهان به سمت در میرود. دستگیره را محکم میچرخاند)
"من برم بیرون. هوای اینجا خفهکنندس."

میدوریا: (با صدایی بیخطر)
"کاچان! صبر کن، میخوای کجا بری؟ قرار نبود امروز با هم—"

باکوگو: (حرفش را قطع میکند، صدایش برای اولین بار بلرزه)
"بسه دیگه! اسممو اینقد تکرار نکن، خسته شدم!"

(در را محکم میبندد. میدوریا مات، مهره را در دستش فشار میدهد. دوربین به پشت در میرود: باکوگو به دیوار تکیه داده، دستهایش روی صورتش چسبیده. صدای هق هقِ خفهاش بین نفسهایش شنیده میشود.)

میدوریا: (با نگاهی معصوم به اوراراکا)
"...من چی گفتم؟ چرا انقدر عصبانی شد؟"

اوراراکا: (اشکها را قورت میدهد)
"چیزی نیست، ایزوکو... فقط... فقط خستس." 💔🔥
دیدگاه ها (۲۲)

رفتم بهشت ✨️👀ولی برام دوباره نخریدن 😭😭😭😭😭

سناریوی شماره ۵} ||پارت دهم || نام سناریوی:《هوی احمق .... ...

من کدومممم

{سناریوی شماره ۵}||پارت هشتم ||   نام سناریوی:《هوی احمق .......

چند دقیقه بعدتو مسیری که جی پی اس نشون می‌دادمیدوریا در حالی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط