غرقدرگذشته
#غرق_در_گذشته
(p2)
از زبان نویسنده:
کوکونوی دستاشو تو جیب کتش کرد و با جدیت لب زد.
کوکو: خب... خودت چرا اسمتو نمیگی؟
دختره که انگار بهش شک وارد شده، پشت دستشو نزدیک دهنش نگه داشت.
-:ت...تو منو نمیشناسی؟؟؟
کوکو پوکر فیس نگاهش کرد.
کوکو:نه. همونطور که تو منو نمیشناسی، خانم کوچولو.
دختر بهش برخورد، اخم کرد و بلند شد، نزدیک کوکو وایستاد، تقریبا چند میلی متر باهاش فاصله داشت.
-:اسم من لوییه!لویی ایچیگو! به من نگو خانم کوچولو!
کوکو با جدیت بهش نگاه میکرد، اما در درونش تنش بود، اون خیلی نزدیک وایستاده بود. حالا فهمید، اون لویی ایچیگو، همون استریمر معروف بود. داستانشو شنیده بود ولی ندیده بودش. قیافه بانمکی داشت، درست مثل یه گربه!
؟؟؟:اگه حرفاتون با دوست پسرتون تموم شده، تشریف ببرید. اینجا کتابخونه است، نه بار!
یکی از کارکنای اونجا، چند متر اونور ایستاده بود و با عصبانیت بهشون نگاه میکرد.
کوکو:من دوست پسرش نیستم. سوء تفاهم پیش اومده. تازشم، اون تایپ من نیست. (🚶♀️)
لویی:اکس کاظمی؟(دوستان مغزتون نسوزه اون"?excuse me" عه🤣) من تایپ همه ام!
کوکو بدون هیچ حرفی گذاشت رفت، و لویی همانند جوجه اردک زشتی افتاد دنبالش.
لویی:هویی تو نگفتی کی هستی!اهای! دارم باهات حرف میز-
و با ارم بونتن تتو شده روی سرش گاله رو بست و هیچی نگفت. کوکونوی پوزخندی زد و بهش خیره شد.
کوکو:چیشد؟ تا چند لحظه پیش نزدیک بود منو با حرفات قورت بدی. الان لال شدی؟
لویی از عصبانیت قرمز شد
لویی: س-سکوت کن! اصلا هم منظوری از حرفام نداشتم، خب؟
برگشت و به سمت دیگه ای نگاه کرد، صورتش کاملا سرخ شده بود.
کوکونوی پوزخندی زد، برگشت و به راهش ادامه داد.
کوکو: امیدوارم بازم ببینمت، خانم کوچولو.
لویی تا سرشو برگردوند که چیزی بگه، اون رفته بود. و فقط لویی مونده بود، با یه پیاده رو تاریک که فقط با چراغ های کنار خیابون روشن میشدن. تفس عمیقی کشید و به یمت خونه راه افتاد.
جلوی در ایستاد، کلیدو توی قفل کرد و در رو باز کرد، تا وارد پذیرایی شد، با صحنه ای که دید خشکش زد...
هعی...
تا پارت بعد بدرود🚶♀️
(p2)
از زبان نویسنده:
کوکونوی دستاشو تو جیب کتش کرد و با جدیت لب زد.
کوکو: خب... خودت چرا اسمتو نمیگی؟
دختره که انگار بهش شک وارد شده، پشت دستشو نزدیک دهنش نگه داشت.
-:ت...تو منو نمیشناسی؟؟؟
کوکو پوکر فیس نگاهش کرد.
کوکو:نه. همونطور که تو منو نمیشناسی، خانم کوچولو.
دختر بهش برخورد، اخم کرد و بلند شد، نزدیک کوکو وایستاد، تقریبا چند میلی متر باهاش فاصله داشت.
-:اسم من لوییه!لویی ایچیگو! به من نگو خانم کوچولو!
کوکو با جدیت بهش نگاه میکرد، اما در درونش تنش بود، اون خیلی نزدیک وایستاده بود. حالا فهمید، اون لویی ایچیگو، همون استریمر معروف بود. داستانشو شنیده بود ولی ندیده بودش. قیافه بانمکی داشت، درست مثل یه گربه!
؟؟؟:اگه حرفاتون با دوست پسرتون تموم شده، تشریف ببرید. اینجا کتابخونه است، نه بار!
یکی از کارکنای اونجا، چند متر اونور ایستاده بود و با عصبانیت بهشون نگاه میکرد.
کوکو:من دوست پسرش نیستم. سوء تفاهم پیش اومده. تازشم، اون تایپ من نیست. (🚶♀️)
لویی:اکس کاظمی؟(دوستان مغزتون نسوزه اون"?excuse me" عه🤣) من تایپ همه ام!
کوکو بدون هیچ حرفی گذاشت رفت، و لویی همانند جوجه اردک زشتی افتاد دنبالش.
لویی:هویی تو نگفتی کی هستی!اهای! دارم باهات حرف میز-
و با ارم بونتن تتو شده روی سرش گاله رو بست و هیچی نگفت. کوکونوی پوزخندی زد و بهش خیره شد.
کوکو:چیشد؟ تا چند لحظه پیش نزدیک بود منو با حرفات قورت بدی. الان لال شدی؟
لویی از عصبانیت قرمز شد
لویی: س-سکوت کن! اصلا هم منظوری از حرفام نداشتم، خب؟
برگشت و به سمت دیگه ای نگاه کرد، صورتش کاملا سرخ شده بود.
کوکونوی پوزخندی زد، برگشت و به راهش ادامه داد.
کوکو: امیدوارم بازم ببینمت، خانم کوچولو.
لویی تا سرشو برگردوند که چیزی بگه، اون رفته بود. و فقط لویی مونده بود، با یه پیاده رو تاریک که فقط با چراغ های کنار خیابون روشن میشدن. تفس عمیقی کشید و به یمت خونه راه افتاد.
جلوی در ایستاد، کلیدو توی قفل کرد و در رو باز کرد، تا وارد پذیرایی شد، با صحنه ای که دید خشکش زد...
هعی...
تا پارت بعد بدرود🚶♀️
- ۶۵
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط