{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غرقدرگذشته

#غرق_در_گذشته
(p3)

از زبان نویسنده:

لویی وارد خونه شد و تا پاشو تو پذیرایی گذاشت، با صحنه ای که دید سرجاش خشکش زد.
لویی:ت-تو؟!

با دیدن الکس، نامزد سابق یوکو که خیلی یهویی غیبش زده بود، چشماش از حدقه در اومد.
الکس که روی مبل لم داده بود، دستپاچه شد و سعی کرد خوشد جمع و جور کنه. درسته، اون یه احمق به تمام معنا بود، ولی با این حال یه دانشمند نابغه بود. یه داشمند نابغه ورشکسته! لویی هیچوقت نفهمید چرا یوکو عاشق همچین ادمی شده.
لویی:اینجا چیکار میکنی عقب مونده؟؟؟ چرا یهو غیبت زد؟ اصلا میدونی یوکو چقد بخاطرت نگران شد؟؟؟ اون چشمای خوشگل سبزش بخاطر توعه شاسگول عینکی شد!!حالا هم که یه پروژه جدید داره اومدی بیشتر اذیتش کنی؟؟؟ وایسا الان حالیت میکنمممم!!!(عربده تا ناموس)

لویی کیفشو انداخت زمین، ماهیتابه راپنزلو از ناکجا آباد برداشت تا باسن الکسو مورد عنایت قرار بده، حالا موش بدو گربه بدو لویی بدو الکس بدو.
بعد تقریبا نیم ساعت، در باز شد و یوکو با کلی خرید برگشت، تا چشمش به لویی که ماهیتابه دستشه و نزدیکه بکنه تو ک*ون الکس، و خونه ای که بخاطر موش و گربه بازی این دوتا کاملا ریخته به هم، فکش زمین خورد.
دو دقیقه بعد:
حالا یوکو با ماهیتابه بالا سر این دوتاس که خونه رو تمیز کنن....

بعد تمیزکاری، هرسه تاشون تو مبلای جدا نشستن. بعد یه قرن سکوت، یوکی اروم به لویی گفت که بره به اتاقش. تا در اتاق لویی بسته شد، یوکو اومد و کنار الکس نشست و یه چیزایی در گوش الکس گفت....

(نفهمیدم چی گفتن°~°)

و ما لویی رو داریم که هنوز کینه اییه و میخواد حق الکسو بزاره کف دستش. توی اتاقش اینور و اونور میرفت تااا اینکه یچیزی یادش اومد

فلش بک به پنج ماه پیش(الکس هنوز پیششون بود)&
،ویی و یوکو و الکس، رفته بودن تا خریدای ماهانه رو انجام بدن، لویی یه گربه دید و طبق معمول دنبالش رفت، وقتی یه جا گیرش اورد، شروع کرد به قربون صدقه رفتن، یوکو هم کنارش بود و با قیافه( :/ ) نگاهش میکرد. لویی حق نداشت حیوون خونگی داشته باشه، چرا؟
دلیل اول: کار یوکو
دلیل دوم:الکس به حیوونا آلرژی داشت😐...
لویی برای صدمین بار به یوکو التماس کرد که بزاره حیوون خونگی داشته باشه، ولی یوکو همچنان جوابش نه بود.:/
پایان فلش بک^

لویی یه بشکن زد: فهمیدم! پاره ای الکس!

فرداش، لویی رفت بیرون که قدم بزنه، ولی این بهونه بود که تحویل یوکو داد.
توی راه به یه گربه رسید، میخواست بگیرتش که گربه فرار کرد و راهشو به یه کوچه تاریک کشید، لویی هرچقدر گشت، نتونست پیداش کنه.
کم کم داشت نا امید میشد که صدای مهیب و بلندی اونو سرجاش میخکوب کرد....









شکستم...
اغا بمونه برا پارت بعد...🚶‍♀️
دیدگاه ها (۰)

#غرق_در_گذشته(p2)از زبان نویسنده:کوکونوی دستاشو تو جیب کتش ک...

#غرق_در_گذشته(p1)از زبان نویسنده:عشق دردناکه، مگه نه؟مخصوصا ...

Part:144الکس : واقعا که سوبین : ا...الکس...تو...مستی...الکس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط