{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سناریو

#سناریو
⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑
چویا:
چند هفته دیگه تیم بسکتبال مدرسه که تو هم توش عضوی مسابقه داره و چویا رهبر تیمه.
هوا خنک و پاییزی بود و شما داشتید توی زمین بسکتبال مدرسه برای مسابقه تمرین میکردین، چویا خیلی عالی تیم رو رهبری میکرد و باهم پیشرفت میکردین.وقتایی که حواست نبود چویا دزدکی نگاهت میکرد و حواسش بهت بود، وقتی داشتی تنهایی تمرین میکردی تمام تمرکزت روی رد کردن توپ از توی تور بود و متوجه نشدی که چویا نزدیکت ایستاده و با دقت حرکاتت رو زیر نظر گرفته، قدم قدم عقب رفتی و حتی پشت سرت رو نگاه نکردی که یک توپ بسکتبال دیگه داره به سمتت میاد، پات به توپ برخورد کرد و لیز خوردی نزدیک بود بیوفتی که دستی نگهت داشت، چویا بود که دستت رو گرفته بود تا با صورت نخوری روی زمین، کمکت کرد درست بایستی درست روبه روش، با نیشخند نگاهت کرد و گفت:«وقتی تمرکز میکنی و دست و پاچلفتی هستی بامزه تر میشی»
خودت رو جمع و جور کردی و نگاهت رو دزدیدی با خجالت گفتی:«ممنونم»
چویا یک قدم نزدیک تر اومد و چونه‌ت رو بالا گرفت و مجبورت کرد بهش نگاه کنی، گفت:«نیازی به تشکر نیست، من همیشه حواسم بهت هست»
گونه هات صورتی شد انتظار همچین واکنشی نداشتی، چویا سرخ شدنت رو دید و پوزخندی زد نزدیک گوشت اومد، نفس گرمش به پوستت میخورد، زمزمه کرد:«داری کاری میکنی کنترلم رو از دست بدم»
جا خوردی و نمیدونستی چی بگی یا چه واکنشی نشون بدی، چویا متوجه کشمکش درونی تو و تقلا کردنت برای حفظ خونسردیت شد، کمی عقب رفت تا به صورتت نگاه کنه، چشماش از شدت اشتیاق سیاهی میرفت، نگاهی به اطراف کرد و متوجه نگاه دزدکی هم تیمی ها شد. فاصله گرغت و وسط زمین رفت، با صدای بلند اعلام کرد:«تمرین برای امروز کافیه میتونید برید» سالن کم کم خالی و خلوت شد، تو هم سمت کمد لباست رفتی تا ساکت رو برداری، هنوز از رفتار چویا تعجب کرده بودی، همین که در کمد رو باز کردی دستی جلوت رو گرفت و در کند رو بست، چویا پشت سرت بود، برگشتی که نگاهش کنی و دلیل رفتارش رو ازش بپرسی که دستش رو کنار سرت گذاشت و دست دیگه‌ش رو روی کم.رت گذاشت و تو رو بین خودش و کمد گیر انداخت.
جا خوردی و مِن مِن کنان خواستی چیزی بگی که چویا با بو//سه ای روی ل/ب/ت حرفت رو قطع کرد. بعد از بو//سه روی ل/با/ت زمزمه کرد:«لع.نتی تو خیلی خوب و مقاومت ناپذیری»
هنوز شوکه بودی که در سالن باز شد و دوتا از هم تیمی هاتون وارد شدن، قبل از اینکه ببیننتون چویا فاصله گرفت و بدون هیچ حرفی سمت کمد خودش رفت اما همچنان دزدکی نگاهت میکرد.
دیدگاه ها (۰)

#سناریو⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑دازای: چند روزی از شروع مدارس می...

از مبینا به دادشممم 😂

خوب عزیز گوشادیم میاد ولی باشه ✨

رفیق عزیزیم کیو ✨🤍

"اگر از حسادت درحال مرگ باشی"(پارت دوم "اخر")*ا/ت هنوز هم اخ...

عشق سوختهP5 بخش اول دازای:حالا نوبت منه رو نمایی کنم. چویا:....

اگر از حسادته درحال مرگ باشی"(پارت اول)*ا/ت گوشه‌ای از ساختم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط