جنون مافیا
جنون مافیا
☆part1S1☆
کلی اصرار سوجین بالاخره از اون رستوران استعفا دادم و قرار کاری بعدیم که نه بعدیمون فردا ساعت ۸صبحه
با کوفتگی و خستکی زیاد به خونه کوچیکم برگشتم که به سختی گرفته بودمش از یه پیرزن که خداراشکر پول زیادی ازم نگرفت ولی باید هر ماه پول اجارشو سر ساعت میدادم
چه مسخره... مگه نه؟!
همونطور که داشتم دستمزد این ماه رو که اخرین ماه کاریم بود رو میشمردم دوباره کل حرص و ناراحتیمو بابت اینکه کی باعث شد الان اینجا بشینم و بخوام صبح تا شب عین سگ کار کنم رو مرور میکردم
مادر عزیزم...!
وقتی که خیلی ناگهانی به بهانه خریدن بستنی برای من غیبش زد و تا الان که سه سال میشه پیداش نشده
بیخیال شدم و یکم نودل درست کردم و شروع کردم به خوردن که گوشیم زنگ خورد
اره خود سگش بود سوجین دوست دوران بچگیم تا الان
سوا: چی میگی
سوجین: زبونتو موش خورده.. سلاممم
سوا: زهرمار.. زود بگو دیگه نودلم یخ کرد
سوجین: فردا ساعت ۷:۴۵دقیقه اونجا باش وگرنه دیگه اصلا استخداممون نمیکنن
سوا: خیلی خب..
سوجین: باییی
(صبح)
وقتی بیدار شدم 12تا زنگ از دست رفته دشاتم از سوجین
بلافاصله یه ساعت نگاه کردم ساعت ۷:۴۵بود و من توی تخت بودم
جوریکه انگار برقم گرفتم از جام بلند شدم و کارای لازم را کردم و یسری خوراکی کوچیک برداشتم که شاید ضعف کردیم کمک کنه و با بدبختی زیاد تونستم خودمو تا ساعت۸:۵دقیقه برسونم
وقتی پیاده شدم از چیزی که دیدم پشمام ریخته بود
یه عمارت بزرگ و شیک و جذاببب
همونجور که مات و مبهوت بودم با مشت یکی به شونم از جا پریدم
سوجین: چه عجببب...چه زود اومدی
سوا: آه.. سوجین تویی ترسیدم.. خب چیمار کنم دیشب خیلی خسته شدم.. ببینم تو اصلا مگهدنباید تو باشی... نکنه چون نبودم قبولت نکرد..وای ببین ببخ..
سوجین: عهه دو دیقه لال شو
نه چیزی نشد من هرچی در زدم درو باز نکردن و گفتند که باید خود سرگروه و یجورایی اجومای خدمتکارا و مستخدما بیاد
سوا: اوکی باشه خوبه
چند مین بعد یک خانوم مسن و گوگولی وارد عمارت شد و ما پشت سرش بعد از گذروندن حیاط بزرگ رفتیم داخل عمارت.
دلم میخواست این عمارت برای من بود خیلی قشنگ بود
صاحبش واقعا خوش سلیقست
با حرفای اجوما به خودم اومدم
اجوما: خب اسم شما چیه؟
سوا:.. عا م...من کیم سوا هستم
اجوما: چنپ سالته؟
سوا: ۱۸
اجوما: خوبه به سن قانونی حداقل رسیدید
باشه امروز توانایی و پشتکارتونو بررسی میکنم و بعد اگر مناسب بودین میتونید کارتونو به طور روال و عادی شروع کنید و اینکه اگر اینجا شروع به کار بهتره که توی اتاق خدمتکارا بمونید
اگر بخواید میتونید برید خونتون ولی بنظرم راهتون دور میشه و ما دیرامدگی رو قبول نمیکنیم
سوجین: بله ممنون
سوا: باشه پس.. الان چیکار کنیم؟
اجوما: سوجین تو برو پشت عمارت یک جکوزیه برای ارباب اونجارو تمیز کن نباید خاک بشینه
و سوا تو دخترم برو مواد غذایی رو که دیروز خریدیم بچین توی یخچال و بعد کل اشپزخونه رو برق بنداز
سوا: بله..
ولی ارباب...یعنی به رییسشون میگن ارباب.. بیخیال سوا خودتو درگیر نکن... وقتی سرم رو چرخوندم تا سوجین رو ببینم و بعد برم سر کارم با جای خالیش مواجه شدم.. ای دختره اسکل یکم صبر میکردی اخراج نمیشدیا
عین مارمولک دو دستی کارشو چسبیده.
بعد از تموم کردن کارا خیلی خسته نبودم چون قبلش به هرحال خیلی توی رستوران کار میکردم
سوجین رو دیدم که روی صندلی نفس نفس زنان نشسته
خنده ای کردم و نیشگونی از بازوش گرفتم
سوا: خب سوجین خانم میبینم که عاشق کارتونین پس چرا نشستین
سوجین: خفه شو سوا... خسته شدم.. اصن..اینقدی که اون جکوزیه بزرگ بود بخت من بزرگ نیست
سوا: پاشو ببینم اینقد خوردی و خوابیدی عین موش مرده ها شدی یه جکوزیو شستی دیگه
سوجین: تو دخالت نکن خانمه...
با صدای اجوما به خودمون اومدیم و هردو ایستادیم
اجوما: خب میبینم که کارتون تموم شده
سوجین این دستمال رو بگیر و اسپری رو از کشوی پایینی اون سمت بردار و سالن رو تمیز تمیز کن
سوا توام تمام باغ رو تمیز میکنی و پارکینگو
گلارم اب بده چند روزی گذشته
ای خدا بدبخت شدم.. این کل باغ اندازه نصفه سئوله انگار
بدون چون و چرایی رفتم و شروع به کار کردم
ادامه دارد....
☆part1S1☆
کلی اصرار سوجین بالاخره از اون رستوران استعفا دادم و قرار کاری بعدیم که نه بعدیمون فردا ساعت ۸صبحه
با کوفتگی و خستکی زیاد به خونه کوچیکم برگشتم که به سختی گرفته بودمش از یه پیرزن که خداراشکر پول زیادی ازم نگرفت ولی باید هر ماه پول اجارشو سر ساعت میدادم
چه مسخره... مگه نه؟!
همونطور که داشتم دستمزد این ماه رو که اخرین ماه کاریم بود رو میشمردم دوباره کل حرص و ناراحتیمو بابت اینکه کی باعث شد الان اینجا بشینم و بخوام صبح تا شب عین سگ کار کنم رو مرور میکردم
مادر عزیزم...!
وقتی که خیلی ناگهانی به بهانه خریدن بستنی برای من غیبش زد و تا الان که سه سال میشه پیداش نشده
بیخیال شدم و یکم نودل درست کردم و شروع کردم به خوردن که گوشیم زنگ خورد
اره خود سگش بود سوجین دوست دوران بچگیم تا الان
سوا: چی میگی
سوجین: زبونتو موش خورده.. سلاممم
سوا: زهرمار.. زود بگو دیگه نودلم یخ کرد
سوجین: فردا ساعت ۷:۴۵دقیقه اونجا باش وگرنه دیگه اصلا استخداممون نمیکنن
سوا: خیلی خب..
سوجین: باییی
(صبح)
وقتی بیدار شدم 12تا زنگ از دست رفته دشاتم از سوجین
بلافاصله یه ساعت نگاه کردم ساعت ۷:۴۵بود و من توی تخت بودم
جوریکه انگار برقم گرفتم از جام بلند شدم و کارای لازم را کردم و یسری خوراکی کوچیک برداشتم که شاید ضعف کردیم کمک کنه و با بدبختی زیاد تونستم خودمو تا ساعت۸:۵دقیقه برسونم
وقتی پیاده شدم از چیزی که دیدم پشمام ریخته بود
یه عمارت بزرگ و شیک و جذاببب
همونجور که مات و مبهوت بودم با مشت یکی به شونم از جا پریدم
سوجین: چه عجببب...چه زود اومدی
سوا: آه.. سوجین تویی ترسیدم.. خب چیمار کنم دیشب خیلی خسته شدم.. ببینم تو اصلا مگهدنباید تو باشی... نکنه چون نبودم قبولت نکرد..وای ببین ببخ..
سوجین: عهه دو دیقه لال شو
نه چیزی نشد من هرچی در زدم درو باز نکردن و گفتند که باید خود سرگروه و یجورایی اجومای خدمتکارا و مستخدما بیاد
سوا: اوکی باشه خوبه
چند مین بعد یک خانوم مسن و گوگولی وارد عمارت شد و ما پشت سرش بعد از گذروندن حیاط بزرگ رفتیم داخل عمارت.
دلم میخواست این عمارت برای من بود خیلی قشنگ بود
صاحبش واقعا خوش سلیقست
با حرفای اجوما به خودم اومدم
اجوما: خب اسم شما چیه؟
سوا:.. عا م...من کیم سوا هستم
اجوما: چنپ سالته؟
سوا: ۱۸
اجوما: خوبه به سن قانونی حداقل رسیدید
باشه امروز توانایی و پشتکارتونو بررسی میکنم و بعد اگر مناسب بودین میتونید کارتونو به طور روال و عادی شروع کنید و اینکه اگر اینجا شروع به کار بهتره که توی اتاق خدمتکارا بمونید
اگر بخواید میتونید برید خونتون ولی بنظرم راهتون دور میشه و ما دیرامدگی رو قبول نمیکنیم
سوجین: بله ممنون
سوا: باشه پس.. الان چیکار کنیم؟
اجوما: سوجین تو برو پشت عمارت یک جکوزیه برای ارباب اونجارو تمیز کن نباید خاک بشینه
و سوا تو دخترم برو مواد غذایی رو که دیروز خریدیم بچین توی یخچال و بعد کل اشپزخونه رو برق بنداز
سوا: بله..
ولی ارباب...یعنی به رییسشون میگن ارباب.. بیخیال سوا خودتو درگیر نکن... وقتی سرم رو چرخوندم تا سوجین رو ببینم و بعد برم سر کارم با جای خالیش مواجه شدم.. ای دختره اسکل یکم صبر میکردی اخراج نمیشدیا
عین مارمولک دو دستی کارشو چسبیده.
بعد از تموم کردن کارا خیلی خسته نبودم چون قبلش به هرحال خیلی توی رستوران کار میکردم
سوجین رو دیدم که روی صندلی نفس نفس زنان نشسته
خنده ای کردم و نیشگونی از بازوش گرفتم
سوا: خب سوجین خانم میبینم که عاشق کارتونین پس چرا نشستین
سوجین: خفه شو سوا... خسته شدم.. اصن..اینقدی که اون جکوزیه بزرگ بود بخت من بزرگ نیست
سوا: پاشو ببینم اینقد خوردی و خوابیدی عین موش مرده ها شدی یه جکوزیو شستی دیگه
سوجین: تو دخالت نکن خانمه...
با صدای اجوما به خودمون اومدیم و هردو ایستادیم
اجوما: خب میبینم که کارتون تموم شده
سوجین این دستمال رو بگیر و اسپری رو از کشوی پایینی اون سمت بردار و سالن رو تمیز تمیز کن
سوا توام تمام باغ رو تمیز میکنی و پارکینگو
گلارم اب بده چند روزی گذشته
ای خدا بدبخت شدم.. این کل باغ اندازه نصفه سئوله انگار
بدون چون و چرایی رفتم و شروع به کار کردم
ادامه دارد....
- ۶.۸k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط