جنون مافیا
جنون مافیا
☆part3S1☆
تهیونگ: جیمو تو اینجا چیکار داری
جونگکوک: خودتون اینجا چیکار دارین
جیمین: خب حالا
سلام کردم و کمی خم شدم ولی اون پسره اصن نگاهمم نکرد.. ایش چه مغرور همه این پولدارا همینن
جیمین جیمو رو بغل کرد و گفت: این اقای جونگکوک تورو دیده دیگه مارو یادش رفته
همینطور در حال نگاه کردن به مکالمشون بودم که اون دختره که انگار اسمش جیمو بود صدام زد
جیمو: تو.. کی هستی.. نکنه یکی از این دوتا دوست دختر پیدا کرده
تهیونگ خنده ای و گفت:دخترمونو خجالت نده
کمی عصبی شدم احساس کردم مثل توپ بستکبالی شدم و هرکسی میتونه تو دستش نگهم داره.. پرتم کنه یور و هرچی میخواد بهم بگه
جیمو خنده ای کرد و بعد جونگکوک با نگاه سرد و خنثی ای که داشت براندازم کرد
سوا: نه من خدمتکارم...همه تقریبا رفتن تعطیلات این دو روز..منم موندم
جیمو چشاش اعین اتیش بود جوریکه انگار حضورم براش اضافی بود و گفت:هه..
جیمو: جونگکوک عشقم بیا بریم دیگه
بعد از رفتن تهیونگ و جیمین من هم رفتم به سمت اتاقم و لباسامو عوض کردم و سعی کردم بخوابم
همش چشای سرد اون جونگکوک و پوزخندای جیمو میومد تو ذهنم
اهه عیش.. بزنم خورد کنم دندوناشونو
کم کم چشام گرم شد و خوابیدم
فردا صبح
رفتم حموم و بعد لباس پوشیدم و رفتم به سمت اشپزخونه.. چندتا از خدمتکارا اومده بودن بعد از خوردن صبحانه شروع به درست کردن صبحانه برای اون پسره..همون ارباب شدم... اهه
اجوما بهم گفت مادر ارباب هم قراره برای صبحانه بیاد پس بیشتر چیز درست کنم
همشون دور میز نشسته بودن حتی اون جیموعه...
یعنی دوست دخترشه یا زنش..
قهوت هاشونو برداشتم و به سمت میز حرکت کردم
مادر جونگکوک از چشماش خستگی و مهربونی میبارید ولی خیلی شیک و مرتب بود
سوا: بفرمایید قهوتون
م کوک: ممنون دخترم
فقط یه چیزی
سوا: بله
م کوک: به همه خدمتکارا بگو هفته بعد باید در جشن سالگرد شرکت باشن به خصوص خودت
سوا: چشم
........
امروز سوجین اومده بود بعد از چهار روز
دختره تنبل
سوا: خب تعریف کن مادربزرگ چطور بود
سوجین: خوب بود.. دلم براش میسوزه خیلی تنهاست خیلی اصرار کرد پیشش زندگی کنم ولی میدونی که نمیتونم
سوا: اره... اشکالی نداره غصه نخور چیکار میتونیم بکنیم. های
سوجین: راستی تو بگو ببینم
سوا: وای اینقدر ادما جدید دیدم اصن اصل سریالو از دست دادی *خنده*
ادامه دارد...
☆part3S1☆
تهیونگ: جیمو تو اینجا چیکار داری
جونگکوک: خودتون اینجا چیکار دارین
جیمین: خب حالا
سلام کردم و کمی خم شدم ولی اون پسره اصن نگاهمم نکرد.. ایش چه مغرور همه این پولدارا همینن
جیمین جیمو رو بغل کرد و گفت: این اقای جونگکوک تورو دیده دیگه مارو یادش رفته
همینطور در حال نگاه کردن به مکالمشون بودم که اون دختره که انگار اسمش جیمو بود صدام زد
جیمو: تو.. کی هستی.. نکنه یکی از این دوتا دوست دختر پیدا کرده
تهیونگ خنده ای و گفت:دخترمونو خجالت نده
کمی عصبی شدم احساس کردم مثل توپ بستکبالی شدم و هرکسی میتونه تو دستش نگهم داره.. پرتم کنه یور و هرچی میخواد بهم بگه
جیمو خنده ای کرد و بعد جونگکوک با نگاه سرد و خنثی ای که داشت براندازم کرد
سوا: نه من خدمتکارم...همه تقریبا رفتن تعطیلات این دو روز..منم موندم
جیمو چشاش اعین اتیش بود جوریکه انگار حضورم براش اضافی بود و گفت:هه..
جیمو: جونگکوک عشقم بیا بریم دیگه
بعد از رفتن تهیونگ و جیمین من هم رفتم به سمت اتاقم و لباسامو عوض کردم و سعی کردم بخوابم
همش چشای سرد اون جونگکوک و پوزخندای جیمو میومد تو ذهنم
اهه عیش.. بزنم خورد کنم دندوناشونو
کم کم چشام گرم شد و خوابیدم
فردا صبح
رفتم حموم و بعد لباس پوشیدم و رفتم به سمت اشپزخونه.. چندتا از خدمتکارا اومده بودن بعد از خوردن صبحانه شروع به درست کردن صبحانه برای اون پسره..همون ارباب شدم... اهه
اجوما بهم گفت مادر ارباب هم قراره برای صبحانه بیاد پس بیشتر چیز درست کنم
همشون دور میز نشسته بودن حتی اون جیموعه...
یعنی دوست دخترشه یا زنش..
قهوت هاشونو برداشتم و به سمت میز حرکت کردم
مادر جونگکوک از چشماش خستگی و مهربونی میبارید ولی خیلی شیک و مرتب بود
سوا: بفرمایید قهوتون
م کوک: ممنون دخترم
فقط یه چیزی
سوا: بله
م کوک: به همه خدمتکارا بگو هفته بعد باید در جشن سالگرد شرکت باشن به خصوص خودت
سوا: چشم
........
امروز سوجین اومده بود بعد از چهار روز
دختره تنبل
سوا: خب تعریف کن مادربزرگ چطور بود
سوجین: خوب بود.. دلم براش میسوزه خیلی تنهاست خیلی اصرار کرد پیشش زندگی کنم ولی میدونی که نمیتونم
سوا: اره... اشکالی نداره غصه نخور چیکار میتونیم بکنیم. های
سوجین: راستی تو بگو ببینم
سوا: وای اینقدر ادما جدید دیدم اصن اصل سریالو از دست دادی *خنده*
ادامه دارد...
- ۲.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط