{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²³

نور صبح از لای پرده‌های نازک اتاق به داخل می‌تابید. تهیونگ آرام چشم‌هایش را باز کرد و برای چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند تا یادش بیاید کجاست. بعد سرش را برگرداند ؛ تخت روبه‌رو خالی بود. اخمی کرد و از جایش بلند شد.
تهیونگ : پس جونگکوک کجا رفته بود؟
با خودش زمزمه کرد . همون لحظه درِ اتاق باز شد. جونگکوک با دو لیوان قهوه و یک کیسه‌ی کاغذی وارد شد.
جونگکوک : بیدار شدی؟!
تهیونگ لبخند محوی زد
تهیونگ : فکر کردم رفتی
جونگکوک یکی از لیوان‌ها را روی میز گذاشت.
جونگکوک : بدون اینکه بهت بگم؟! عمرا
تهیونگ خودش هم نفهمید چرا از شنیدن این جمله احساس آرامش کرد.

....

بعد از صبحانه، هر دو از متل بیرون آمدند. هدفشون بندر «هانول» بود اما قبل از حرکت، جونگکوک وارد یک دکه‌ی روزنامه‌فروشی شد. چند دقیقه بعد با یک نقشه‌ی شهر و روزنامه‌ای تاخورده بیرون آمد. همین که سوار ماشین شد، روزنامه را روی فرمان انداخت. روی صفحه‌ی اول، عکس خودش و تهیونگ دیده می‌شد.
تیتر بزرگ نوشته بود: «جست‌وجوی پلیس برای دو زندانی فراری ادامه دارد.»
تهیونگ روزنامه را برداشت.
تهیونگ : هنوز دست برنداشتن...
جونگکوک ماشین را روشن کرد
جونگکوک : برنمی‌دارن ، تا وقتی دستگیر نشیم.
تهیونگ روزنامه را تا کرد و روی صندلی عقب انداخت.
تهیونگ : پس باید قبل از اونا لوکا رو پیدا کنیم
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت. این بار...دیگر تعجب نکرد که تهیونگ خودش از پیدا کردن لوکا حرف می‌زند.

.....

نزدیک ظهر...به بندر رسیدند. بوی نمک دریا و صدای مرغ‌های دریایی همه‌جا پیچیده بود. قایق‌های ماهیگیری یکی‌یکی کنار اسکله روی آب شناور بودند . جونگکوک کلاهش را پایین‌تر کشید.
جونگکوک : ازم جدا نشو
تهیونگ : قول میدم
شروع کردند بین اسکله‌ها قدم زدن
جونگکوک گاهی به اطراف نگاه می‌کرد؛ انگار دنبال چهره‌ی آشنایی می‌گشت.
ناگهان ایستاد. چند متر آن‌طرف‌تر، مردی با موهای جوگندمی مشغول تخلیه‌ی جعبه‌های ماهی بود.
جونگکوک زیر لب گفت
جونگکوک : پیداش کردم...
تهیونگ آرام پرسید
تهیونگ : می‌شناسیش؟
جونگکوک : قبلاً برای لوکا کار می‌کرد
اما قبل از اینکه بتوانند جلو بروند...صدای آژیر پلیس در اسکله پیچید. دو خودروی پلیس وارد محوطه شدند. چند مأمور شروع به پرس‌وجو از مردم کردند. جونگکوک بی‌درنگ مچ دست تهیونگ را گرفت.
جونگکوک : زودباش !
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، او را میان انبارهای قدیمی کشید. هر دو پشت دیوار بتنی بزرگی پناه گرفتند. صدای قدم‌های مأموران هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. تهیونگ نفسش را حبس کرده بود. دست جونگکوک هنوز دور مچش بود...محکم...اما نه آن‌قدر که درد بگیرد. بعد از چند دقیقه، صداها دور شدند. جونگکوک که تازه متوجه شد هنوز دست تهیونگ را رها نکرده است ، آرام دستش را عقب کشید.
جونگکوک :...ببخشید
تهیونگ نگاهی به مچ دستش انداخت و لبخند خیلی کوچکی زد.
تهیونگ : اشکالی نداره
جونگکوک چیزی نگفت و نگاهش را از او دزدید. برای اولین بار... سکوت بینشان، کمی رنگ خجالت گرفته بود.

.....

وقتی مطمئن شدند پلیس رفته، دوباره به سمت اسکله برگشتند. اما...مرد جوگندمی دیگر آنجا نبود. جونگکوک زیر لب لعنتی گفت و با عصبانیت دستش را میان موهایش کشید.
جونگکوک : تمام این راهو اومدیم...و دوباره سرنخ از دست رفت
تهیونگ چند لحظه به اطراف نگاه کرد.
بعد آرام گفت
تهیونگ : پیداش می‌کنیم
جونگکوک با ناامیدی خندید
تهیونگ : از کجا این‌قدر مطمئنی؟؛
تهیونگ چند قدم جلو رفت و کنار او ایستاد.
تهیونگ : چون این اولین سرنخه ، وقتی یکی پیدا میشه...دومی هم پیدا میشه.
جونگکوک برای چند لحظه فقط به چهره‌ی آرام او خیره ماند.
جونگکوک : امیدوارم حق با تو باشه.
باد ملایمی از سمت دریا وزید و هیچ‌کدام متوجه نبودند...چند متر آن‌طرف‌تر، مرد جوگندمی از پشت پنجره‌ی یکی از انبارها، بی‌صدا آن دو را زیر نظر گرفته بود...

‌....ادامه دارد
دیدگاه ها (۷)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁴جونگکوک به انباری که مرد...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²²دو روز بعد...شهر کوچکی د...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²¹ صبح....باران ریزی می‌با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط