{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²¹

صبح، آرام‌تر از همیشه از راه رسید. نور طلایی خورشید از میان شاخه‌های بلند درختان روی صورت جونگکوک افتاده بود. چند ثانیه طول کشید تا چشم‌هایش را باز کند. اولین چیزی که به یاد آورد... دیشب بود. اعترافشان و آن بوسه‌ی کوتاه ؛ لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.
صدای آرام تهیونگ از کنارش آمد
تهیونگ : صبح بخیر
جونگکوک سرش رو بلند کرد
تهیونگ روبه‌روی آتش نشسته بود و مشغول خاموش کردنش بود.
جونگکوک : صبح بخیر...
و نگاهش را پایین انداخت
تهیونگ پوزخند محوی زد
تهیونگ : چرا خجالت می‌کشی؟!
جونگکوک : نمی‌کشم
تهیونگ : پس چرا نگاهت رو دزدیدی؟
جونگکوک : چون دلم می‌خواد
تهیونگ خندید
تهیونگ : باشه
این بار جونگکوک هم لبخند زد. برای اولین بار، صبحشان بدون نگرانی از اینکه چه کسی دشمن است و چه کسی اسیر، شروع شده بود.

.......

بعد از جمع کردن وسایل، دوباره راه افتادند. جنگل هنوز ساکت بود. این بار اما فاصله‌ای میانشان نبود. گاهی شانه‌هایشان به هم می‌خورد. گاهی یکی از آن‌ها نگاه کوتاهی به دیگری می‌انداخت و لبخند می‌زد. هیچ‌کدام درباره‌ی دیشب حرف نمی‌زدند. اما هر دو به آن فکر می‌کردند . جونگکوک آرام دستش را به دست تهیونگ رساند. تهیونگ نگاه کوتاهی به دست‌هایشان انداخت و چیزی نگفت ، انگشت‌هایش را میان انگشت‌های جونگکوک قفل کرد و آرام راه می‌رفتند. دست در دست هم. تا اینکه... تهیونگ ناگهان ایستاد. جونگکوک چند قدم جلوتر رفت و برگشت.
جونگکوک : چی شد؟
تهیونگ جواب نداد. سرش را کمی بالا گرفت. چشم‌هایش باریک شد ، گوش داد.
جونگکوک : تهیونگ؟!
این بار صدایی از دوردست شنیده شد.ضعیف... اما واضح. صدای چرخش ملخ‌ها.
جونگکوک : صدای هلیکوپتره....
صدا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. لبخند از صورت تهیونگ محو شد. دست جونگکوک را محکم‌تر گرفت.
تهیونگ : فکر کنم....پیدامون کردن...
جونگکوک به آسمان خیره شد. برای چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند. صدای هلیکوپتر حالا تمام جنگل را پر کرده بود. جونگکوک آرام دست تهیونگ را فشرد.
جونگکوک : حالا چی؟
تهیونگ به او نگاه کرد ، نگاهی که پر از نگرانی بود.
تهیونگ : نمی‌دونم
صدای هلیکوپتر بلندتر شد و سایه‌ای بزرگ از میان شاخه‌های درختان عبور کرد. دیگر هیچ راهی برای نادیده گرفتنش نبود. سرباز ها پیدایشون کرده بودند.

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁹صبح، جنگل آرام‌تر از همیشه بود. صد...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط