پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 23
رو کاناپه نشسته بودم که در باز شد.
بابا بود.
تا منو دید پوزخندی زد.
پوزخندش مشکوک بود.
بلند شدم.
و سلامی زیر لب کردم.
اونم سلام کرد.
فقط اومدم که ببینمشون.
امشب میرم سئول.
جیسون پیشم نشست و با دست کوچولوش دستم رو گرفت.
جیسون: آبجی... مامان بابا دوست ندارن؟
لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم.
موهاشو نوازش کردم.
یونا: نه این چه حرفیه خیلی دوسم دارن.
جیسون: عه خب میشه بازی کنیم؟
یونا: اممم بیا بریم بیرون.
جیسون: آخجوننننننن من میرم لباس بپوشم.
لبخندی زدم.
رفت تو اتاقش.
یادم رفته بود گوشیم دسته الینه.
تو همین فکرا بود که بابا صدام کرد.
ب/ی: یونا نهار خوردی؟
یونا: نه نخوردم ولی گرسنم نیست.
بلند شدم.
جیسون اومد و دستمو گرفت.
دستش رو محکم گرفتم و از خونه رفتیم بیرون.
دلم برای خیابونای بوسان تنگ شده.
نفس عمیقی کشیدم.
رسیدیم بستنی فروشی.
بستنی خوردیم.
بعدش رفتیم شهربازی.
کلی چیز سوار شدیم.
که شب شد.
باید جیسون رو بزارم خونه و سریع برم.
جیسون رو گذاشتم.
میخواستم برم که بابام گفت.
ب/ی: یونا چرا به این زودی باید بری؟؟
یونا: دیگه باید برم.
ب/ی: خب بزار بادیگارد ببرت.
یونا: نه نه..
ب/ی: نه نداریم. تو نمیتونی این موقع شب کسی رو پیدا کنی که ببرتت.
دیگه قبول کردم سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
بابا خیلی رفتارش عوض شده بود.
عجیب بود.
مرموز هم بود.
...........................
رسیدم.
بعد ۹ ماه اومدم خونم.
در رو باز کردم.
پر از گرد و خاک بود.
باید فردا بشینم تمیزش کنم.
_____☆____☆____
(((۵ آوریل ۲۰۲۶)))
۱ سال بعد...
جونگکوک: تو عاشق دختر قاتل بابات شدییییی؟؟؟؟ باورم نمیشه.
تهیونگ: جونگکوک من...
جونگکوک: تو چی؟؟؟
تهیونگ: اره دوسش دارم. مشکلیه؟؟؟ هان؟؟ باید جواب پس بدم؟؟؟
جونگکوک: تو... اه ولش کن بحث باهات هیچی رو عوض نمیکنه. به من ربطی نداره مشکل خودته. اون برات نقشه داره احمق... این بازی هنوز تموم نشده.
تهیونگ: چیکار کنم؟ تقصیر خودم نیست. تقصیر قلبمه... من... قرار نبود عاشقش بشم.
جونگکوک: الان میخوای چیکار کنی هوم؟
تهیونگ: هیچی فراموشش میکنم. چون عاشق شدن کار رو بدتر میکنه.
جونگکوک: یه روزی جوری تو عشقش غرق میشی که حاضری تمام دنیا رو براش به اتیش بکشی ولی اینجوری خودت آسیب میبینی اون دیگه رفته.
جونگکوک اینو کفت و از تو اتاق رفت بیرون.
..............................................
یونا: ولم کنین اه.
الین: من برای خودت میگم یونا.
کیفم رو برداشتم.
تند تند حرکت میکردم.
اعصابم خورد شده بود.
دلم نمیخوادکسی برام تصمیم بگیره.
که به ینفر خوردم.
خواستم بیوفتم که دستوگذاشت دور کمرم.
چشمام بستم.
تا چشمام رو باز کردم.
صورت جئون جونگکوک رو دیدم.
جونگکوک؟
از بغلش اومد بیرون.
تا خواستم برم دستم رو گرفت.
جونگکوک: یونا؟ تویی؟
یونا: نه من یونا نیستم ولم کن. ـ
جونگکوک: خب چر....
ادامه حرفش رو نزده بود که یکی داد زد.
... : هوووووو کیم تهیونگ وارد میشودددددد.
چی؟
همه جمعیت شروع کردن به جیغ زدن بعد
در باز شد تهیونگ اومد.
همون جور سرد.
خشک.
موهاش ریخته بود رو صورتش.
دستاش تو جیبش بود داشت میومد کلی بادیگارد هم پشت سرش بود.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
بغض گرفتم.
دستمو از دست جونگکوک کشیدم و دویدم از بار رفتم بیرون.
نباید اونجا میموندم نباید تهیونگ رو میدیدم.
اشکام ریخت. روی صندلی ایستگاه نشستم.
کسی نبود.
امشب عجیب بود.
خیابون خیلی تاریک و خلوت بود.
بلند شدم.
شروع کردم به قدم زدن.
داشتم به تهیونگ فکر میکردم.
.......................................
تهیونگ: چی؟
جونگکوک: یونا اینجا بود.
تهیونگ: کجا رفت؟
جونگکوک: نمیدونم رفت بیرون از بار .
تهیونگ: اهوم. ای کاش وایمیساد تا ببینمش.
جونگکوک: یادت رفته؟ خودت بهش گفتی دیگه نباید هیچوقت همو ببینیم.!!
شرط
لایک: ۹۵
بازنشر: ۳۶
بفرمایییییییددددددددددد🎀✨
☆_bad boy_☆
Part: 23
رو کاناپه نشسته بودم که در باز شد.
بابا بود.
تا منو دید پوزخندی زد.
پوزخندش مشکوک بود.
بلند شدم.
و سلامی زیر لب کردم.
اونم سلام کرد.
فقط اومدم که ببینمشون.
امشب میرم سئول.
جیسون پیشم نشست و با دست کوچولوش دستم رو گرفت.
جیسون: آبجی... مامان بابا دوست ندارن؟
لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم.
موهاشو نوازش کردم.
یونا: نه این چه حرفیه خیلی دوسم دارن.
جیسون: عه خب میشه بازی کنیم؟
یونا: اممم بیا بریم بیرون.
جیسون: آخجوننننننن من میرم لباس بپوشم.
لبخندی زدم.
رفت تو اتاقش.
یادم رفته بود گوشیم دسته الینه.
تو همین فکرا بود که بابا صدام کرد.
ب/ی: یونا نهار خوردی؟
یونا: نه نخوردم ولی گرسنم نیست.
بلند شدم.
جیسون اومد و دستمو گرفت.
دستش رو محکم گرفتم و از خونه رفتیم بیرون.
دلم برای خیابونای بوسان تنگ شده.
نفس عمیقی کشیدم.
رسیدیم بستنی فروشی.
بستنی خوردیم.
بعدش رفتیم شهربازی.
کلی چیز سوار شدیم.
که شب شد.
باید جیسون رو بزارم خونه و سریع برم.
جیسون رو گذاشتم.
میخواستم برم که بابام گفت.
ب/ی: یونا چرا به این زودی باید بری؟؟
یونا: دیگه باید برم.
ب/ی: خب بزار بادیگارد ببرت.
یونا: نه نه..
ب/ی: نه نداریم. تو نمیتونی این موقع شب کسی رو پیدا کنی که ببرتت.
دیگه قبول کردم سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
بابا خیلی رفتارش عوض شده بود.
عجیب بود.
مرموز هم بود.
...........................
رسیدم.
بعد ۹ ماه اومدم خونم.
در رو باز کردم.
پر از گرد و خاک بود.
باید فردا بشینم تمیزش کنم.
_____☆____☆____
(((۵ آوریل ۲۰۲۶)))
۱ سال بعد...
جونگکوک: تو عاشق دختر قاتل بابات شدییییی؟؟؟؟ باورم نمیشه.
تهیونگ: جونگکوک من...
جونگکوک: تو چی؟؟؟
تهیونگ: اره دوسش دارم. مشکلیه؟؟؟ هان؟؟ باید جواب پس بدم؟؟؟
جونگکوک: تو... اه ولش کن بحث باهات هیچی رو عوض نمیکنه. به من ربطی نداره مشکل خودته. اون برات نقشه داره احمق... این بازی هنوز تموم نشده.
تهیونگ: چیکار کنم؟ تقصیر خودم نیست. تقصیر قلبمه... من... قرار نبود عاشقش بشم.
جونگکوک: الان میخوای چیکار کنی هوم؟
تهیونگ: هیچی فراموشش میکنم. چون عاشق شدن کار رو بدتر میکنه.
جونگکوک: یه روزی جوری تو عشقش غرق میشی که حاضری تمام دنیا رو براش به اتیش بکشی ولی اینجوری خودت آسیب میبینی اون دیگه رفته.
جونگکوک اینو کفت و از تو اتاق رفت بیرون.
..............................................
یونا: ولم کنین اه.
الین: من برای خودت میگم یونا.
کیفم رو برداشتم.
تند تند حرکت میکردم.
اعصابم خورد شده بود.
دلم نمیخوادکسی برام تصمیم بگیره.
که به ینفر خوردم.
خواستم بیوفتم که دستوگذاشت دور کمرم.
چشمام بستم.
تا چشمام رو باز کردم.
صورت جئون جونگکوک رو دیدم.
جونگکوک؟
از بغلش اومد بیرون.
تا خواستم برم دستم رو گرفت.
جونگکوک: یونا؟ تویی؟
یونا: نه من یونا نیستم ولم کن. ـ
جونگکوک: خب چر....
ادامه حرفش رو نزده بود که یکی داد زد.
... : هوووووو کیم تهیونگ وارد میشودددددد.
چی؟
همه جمعیت شروع کردن به جیغ زدن بعد
در باز شد تهیونگ اومد.
همون جور سرد.
خشک.
موهاش ریخته بود رو صورتش.
دستاش تو جیبش بود داشت میومد کلی بادیگارد هم پشت سرش بود.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
بغض گرفتم.
دستمو از دست جونگکوک کشیدم و دویدم از بار رفتم بیرون.
نباید اونجا میموندم نباید تهیونگ رو میدیدم.
اشکام ریخت. روی صندلی ایستگاه نشستم.
کسی نبود.
امشب عجیب بود.
خیابون خیلی تاریک و خلوت بود.
بلند شدم.
شروع کردم به قدم زدن.
داشتم به تهیونگ فکر میکردم.
.......................................
تهیونگ: چی؟
جونگکوک: یونا اینجا بود.
تهیونگ: کجا رفت؟
جونگکوک: نمیدونم رفت بیرون از بار .
تهیونگ: اهوم. ای کاش وایمیساد تا ببینمش.
جونگکوک: یادت رفته؟ خودت بهش گفتی دیگه نباید هیچوقت همو ببینیم.!!
شرط
لایک: ۹۵
بازنشر: ۳۶
بفرمایییییییددددددددددد🎀✨
- ۱۷.۳k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط