{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 3

part 3
یونا: من براش توضیح میدم..
به طور خلاصه بگم.‌‌.
ات و جونگکوک شیش سال پیش به اسرار خانواده ها نامزد کردن...چند ماه بعد نامزدیشون جونگکوک رفت آمریکا
و حدود یه سال پیش برگشت..
×یعنی همدیگرو دوست ندارن؟
یونا: نه همش بخاطر خانواده هاست
×ات یعنی تو هیچ مخالفتی نکردی؟
(ات خیلی ریلکس در حال خوردن نوشیدنیش)
_مخالف یا موافق بودن من هیچ فایده ای نداره.. اونا تصمیمشونو گرفتن...من حق مخالف ندارم
×خب جونگکوک چی اون مخالفت نکرد؟
_نمیدونم...احتمالا اونم وضعیتش مثل منه..
×درموردش باهاش صحبت نکردی؟
_نه...ما ارتباط خیلی خوبی با هم نداریم
×(خنده عصبی) واقعا.. واقعا باورم نمیشه
_من دیگه باهاش کنار اومدم..
یونا:ات من واقعا متاسفم..

حدود چهل دقیقه بعد
ات
یکم پیش یونا رفت..انگار کار داشت
من و سون تاک هم یکم گشتیم..
رفتیم ساحل..
_وقت گذروندن باهات خیلی لذت بخشه
× (خندید) خوشحالم اینو میشنوم
_میدونی...امروز اصلا دلم نمیخواست از خواب بلندشم..مثل کابوس بود برام...
×خوشحالم که شناختمت کیم ات
_(خندید)منم همینطور
×دوست دارم تو انیستاگرام بهم فالو بک بدی
_(خندید) اوکی حتما
ات
چند ساعت بعد رسیدم خونه.. حسابی دیر کرده بودم
روبه‌ رو در وایسادم
اوففف...خدا میدونه چی در انتظارمه
یه چیزایی هست که نمیتونم ازش فرار کنم
زنگ در رو زدم
چند لحضه بعد آجوما (خانم جانگ) در رو باز کرد
اجوما:ات کجا موندی دختر..‌.مامانت خیلی عصبانیه
_خودم حدث میزدم

رفتم داخل مادرمو درحال غر زدن دیدم
خ‌ک:ات...تو کجا بودی؟
چرا گوشیتو برنمیداشتی.. میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟
آی سرم.. سرم داره میترکه..آخر از دست تو میمیرم من...(حالت غر زدن)
ات
عصبانیت از چهره مادرم می‌بارید..
میدونستم ادامه دادن بحث به نفعم نیست
پس با حال راحت..گذاشتم مادرم به تخلیه خودش نسبت به من ادامه بده
بدون اینکه چیزی بگم با سرعت از پله ها بالا رفتم
وارد اتاقم شدم...یه لباس روی تخت بود
_ایشش...این دیگه چیه
چرا انقدر زشته انگار دارم میرم مراسم عزا
برو بابا من هرگز اینو نمیپوشم
به سمت کمد رفتم و یه لباس قشنگ انتخاب کردم
_به این میگن لباس...نه اونی که تو گرفتی مامان خانم



#فیکشن #فیک‌جونگکوک
#فیک‌اسمات
دیدگاه ها (۰)

part 4خانم کیمدختره دیوونه سرشو همینجوری انداخت پایین و رفتی...

part 3_پس واقعا زندگیه حوصله سر بری داری+ خودم این فکرو نمیک...

خلاصه بخندین که خنده قشنگه..مثل من😂😅🤣

عشق یک طرفه پارت 9ویو ات با دردی که داشتم به زور از جام بلند...

پارت¹ویولیلیسلام من لیلیم مادرم رو تو سن ۱۰سالگی از دست دادم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط