از برق چشماش میتونستم بفهمم که بغض کرده
از برق چشماش میتونستم بفهمم که بغض کرده
-ب...بله
و بعد حلقه رو کردم تو دستش و از رو زانوم بلند شدم و بغلش کردم...وقتی از بغلش دراومدم دوتا دستشو گرفتم و گفتم
-الان که برا همیم میتونم معبودمو ببوسم؟
لبخندی زد و گفت
-چرا که نه
و بعد بوسه ای که به اهم اهم ختم شد
.
.
.
.
"۰۹:۰۰فردا صبح-خونه ی کارن و ستی"
"شخص سوم"
کارن زودتر از ستی بیدار شده بود تا صبحونه درست کنه
"کارن"
وقتی یاد دیشب میوفتم از خودم بدم میاد...چرا باید دقیقا شب اول اونکارو میکردم...کلابو چیکار کنم...خونه رو چی...واقعا نمیتونم از پس همه ی اینا بر بیام...اگه نتونم براش کافی باشم چی...که با تقه ای روی شونم پریدم و به خودم اومدم...ستی بود
-ترسیدم دختر
-تو فکری
-من؟نه
-اره ما ام که باور کردیم
-خب اره...تو فکرم...نمیدونم چطوری میتونم از پس همه ی کارای زندگی بر بیام...اصلا میتونم یا نه؟
-کی گفته قراره تنهایی از پسش بربیای؟پس من چرا تو زندگیتم
و بعد پنکیک هایی که پخته بودم رو گذاشتم تو بشقاب و با شیر گذاشتمش رو میز
-ب...بله
و بعد حلقه رو کردم تو دستش و از رو زانوم بلند شدم و بغلش کردم...وقتی از بغلش دراومدم دوتا دستشو گرفتم و گفتم
-الان که برا همیم میتونم معبودمو ببوسم؟
لبخندی زد و گفت
-چرا که نه
و بعد بوسه ای که به اهم اهم ختم شد
.
.
.
.
"۰۹:۰۰فردا صبح-خونه ی کارن و ستی"
"شخص سوم"
کارن زودتر از ستی بیدار شده بود تا صبحونه درست کنه
"کارن"
وقتی یاد دیشب میوفتم از خودم بدم میاد...چرا باید دقیقا شب اول اونکارو میکردم...کلابو چیکار کنم...خونه رو چی...واقعا نمیتونم از پس همه ی اینا بر بیام...اگه نتونم براش کافی باشم چی...که با تقه ای روی شونم پریدم و به خودم اومدم...ستی بود
-ترسیدم دختر
-تو فکری
-من؟نه
-اره ما ام که باور کردیم
-خب اره...تو فکرم...نمیدونم چطوری میتونم از پس همه ی کارای زندگی بر بیام...اصلا میتونم یا نه؟
-کی گفته قراره تنهایی از پسش بربیای؟پس من چرا تو زندگیتم
و بعد پنکیک هایی که پخته بودم رو گذاشتم تو بشقاب و با شیر گذاشتمش رو میز
- ۱۷۹
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط