آسمان مثل یک چمدان کهنه باز شده بود از لا به لای ابرها
آسمان مثل یک چمدان کهنه باز شده بود. از لا به لای ابرها، روسریهای سرخی پایین میآمدند، اما کسی نبود آنها را بگیرد. روی زمین، ردِّ قدمهایی دیدم که بیصاحب راه میرفتند و هر قدم تبدیل میشد به یک نیمکت خالی در ایستگاه اتوبوس. ناگهان اشکها شروع کردند به حرف زدن. میگفتند: «ما از گلویمان سبز میشویم، مثل علف در زمستان.» بعد فهمیدم آن حادثه هنوز تمام نشده؛ فقط خواب رفته در قاب عکسی که قاب ندارد. در میانِ همهی اینها، آسمان ناگهان یک دقیقه سکوت کرد و من شنیدم کسی زیر برف دارد نفس میکشد؛ نه با ریه، با یاد.
▪︎دیگر 'وطن' را با 'ت' بنویسید
تن های زیادی در آغوش ِ پاکش جان دادند.
𝑇ℎ𝑒𝑟𝑒 𝑖𝑠 𝑛𝑜 𝑙𝑖𝑔ℎ𝑡.
𝟏𝟒𝟎𝟓𝟎𝟐𝟐𝟏
▪︎دیگر 'وطن' را با 'ت' بنویسید
تن های زیادی در آغوش ِ پاکش جان دادند.
𝑇ℎ𝑒𝑟𝑒 𝑖𝑠 𝑛𝑜 𝑙𝑖𝑔ℎ𝑡.
𝟏𝟒𝟎𝟓𝟎𝟐𝟐𝟏
- ۴.۸k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط