~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۳
*صبح روز بعد*
-(بوی الکل و سفیدیِ سقف، اولین چیزی بود که باهاش برگشت. پلکهاش سنگین بود؛ چشمهاش سوخت و بعد، کمکم تصویر واضح شد: تخت بیمارستان... نور سردِ صبح... دستگاهی که آرام بوق میزد... و اتاقی که بیش از حد ساکت بود. ات آروم چشمهاش رو باز کرد؛ چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست)
"کنار تختش کسی نبود. نه صدای پرستار، نه حرف، نه حتی سایه. فقط سکوت. گلویش خشک بود، بدنش درد میکرد و قلبش انگار هنوز توی سینه، با وحشت دیشب میدوید..."
-(لبهاش به سختی تکون خورد)
...اجوما؟
؛ (در همان لحظه در اتاق باز شد و اجوما با صورت نگران و چشمهای قرمز داخل آمد. با دیدن چشمهای باز ات، انگار نفسش تازه برگشت...او واقعا حکم مادر ات را داشت)
ات-
(کنارش نشست و دستش را محکم گرفت)
بالاخره بیدار شدی-
-(ات نگاهش را روی دستهای اجوما قفل کرد. صدایش ضعیف و نازک بود...کمی گذشت و حرفی نزد، تا اینکه قطره ای اشک از چشمانش جاری شد)
اجوما مُردش-...
(سینه اش با نفس های عمیقش بالا و پایین میشد)
؛ (به ات خیره شده بود)
هیش-...
(دستی روی موهای ات کشید)
گریه نکن-
-(ات پلک زد. تصاویر دیشب مثل تکههای شکسته توی سرش میآمد و میرفت. ناخودآگاه دستش را روی مچش کشید؛ همونجایی که درد تیر میکشید)
"صدای قدمهای تند و چند حرفِ نامفهوم از راهرو شنیده شد..."
؛ (سرش سریع سمت در برگشت. اخم کرد)
باز چی شده؟...
-(حواسش پرت صدای بیرون در اتاق شد...انگار صدای بلند تپش قلبش را دو برابر میکرد)
؛ (بلند شد، سمت در رفت و زیر لب غر زد)
اینجا بیمارستانه یا بازار؟!
(دستش رفت سمت دستگیره... اما قبل از اینکه در را باز کند، سایهای جلوی در افتاد. انگار کسی از بیرون ایستاده بود و اجازه نمیداد که در باز بشود)
[+] (در همون لحظه در رو از بیرون نیمهباز کرد و فقط به اندازهی یک شانه وارد قاب شد. نگاهش کوتاه روی ات افتاد... همون یک نگاه کافی بود. بعد بدون هیچ کلمهی اضافهای، نگاهش رو از ات برداشت و به اجوما دوخت)
بیا بیرون اجوما
؛ (متعجب به جونگ کوک خیره شد)
[+] (خیلی آرام، اما قاطع گفت)
الان.
(چشمهاش برای لحظهای روی ات برگشت)
-(ات چیزی نگفت. فقط با چشمهای خسته و گیج، نگاهش بین اجوما و جونگکوک رفت و برگشت. انگار نمیفهمید چی میگویند ... حواسش را نمیتوانست جمع کند انگار هنوز تاثیرات بیهوشی در جونش مانده بود)
؛ (با اکراه برگشت سمت ات، و کمی خم شد)
چیزی نیست عزیزم... من الان میام.
(آروم پتو رو روی شونههاش کشید)
فقط بخواب.
( از اتاق رفت بیرون. جونگکوک هم عقب رفت. بعد در با صدای خیلی کوتاه و محکم بسته شد...)
"صدای بیرون، یک دفعه خفه شد. انگار دنیا پشتِ آن در قطع شد.."
-(ات چند ثانیه فقط به در بسته خیره موند. دستش دور پتو جمع شد. دلش میخواست مطمئن بشه اینبار واقعاً امنه)
"سمت راهرو، اوضاع کمی خراب بود..."
؟¹ (یکی از گاردها، با صورت کبود از بیخوابی و ترس، کنار دیوار ایستاده بود. دیگری هم کنارش. هر دو ساکت بودند)
[+] (جلویشان ایستاد. نه داد زد، نه تهدید کرد. فقط نگاهش سنگین بود. یک سکوت طولانی گذاشت... خیلی عصبی بود)
شما دوتا...
دیشب وظیفهتون فقط یه چیز بود...
؟² (با صدای گرفته)
رئیس ما-...
[+] (بدون بالا بردن صدا، حرفش رو برید)
از پس همونم نتونستین بر بیاین-
(نگاهش را یک لحظه از یکی به دیگری برد)
اگه ات میافتاد...
(کمی نزدیکتر شد؛ نه تهدیدآمیز، بلکه دقیق)
؟¹ (آب دهانش را قورت داد. سرش پایینتر رفت)
رئیس... تقصیر ما بود.
[+] (سرش رو خیلی کم کج کرد؛ نگاهش لحظهای سردتر شد)
برگردین عمارت تکلیف شما دو تارو مشخص میکنم.
(مشخص بود فقط نمیخواست انجا صدایش را بالا ببرد)
"گاردها چیزی نگفتند. ترسشون از فریاد نبود؛ از این بود که میفهمیدن برای جونگکوک، حرفهاش حکمِ حکم رو داره، نه عصبانیت لحظهای. سریع انجارا بعد از تعظیم کردن به جونگ کوک ترک کردند."
"صدای نزدیک شدنِ دو نفر از انتهای راهرو به گوش رسید
؟³ (مادرِ ان خدمتکار جوانی که دیشب کشته شده بود، با چشمان متورم از گریه نزدیک شد. کنارش پسر جوانی بود؛ فک قفل، مشتها گرهکرده)
شما... شما رئیس اون عمارتین؟
؟⁴ (برادرش با خشم به جونگ کوک زل زده بود. خیلی از او میترسید اما نشان نمیداد)
خواهرِ من کجاست؟!
؛ (اجوما جلو رفت که حرف بزند، از شدت عصبانیت صورتش سرخ شده بود)
شماها جرئت دارین اینجا-...
*ادامه*
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۳
*صبح روز بعد*
-(بوی الکل و سفیدیِ سقف، اولین چیزی بود که باهاش برگشت. پلکهاش سنگین بود؛ چشمهاش سوخت و بعد، کمکم تصویر واضح شد: تخت بیمارستان... نور سردِ صبح... دستگاهی که آرام بوق میزد... و اتاقی که بیش از حد ساکت بود. ات آروم چشمهاش رو باز کرد؛ چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست)
"کنار تختش کسی نبود. نه صدای پرستار، نه حرف، نه حتی سایه. فقط سکوت. گلویش خشک بود، بدنش درد میکرد و قلبش انگار هنوز توی سینه، با وحشت دیشب میدوید..."
-(لبهاش به سختی تکون خورد)
...اجوما؟
؛ (در همان لحظه در اتاق باز شد و اجوما با صورت نگران و چشمهای قرمز داخل آمد. با دیدن چشمهای باز ات، انگار نفسش تازه برگشت...او واقعا حکم مادر ات را داشت)
ات-
(کنارش نشست و دستش را محکم گرفت)
بالاخره بیدار شدی-
-(ات نگاهش را روی دستهای اجوما قفل کرد. صدایش ضعیف و نازک بود...کمی گذشت و حرفی نزد، تا اینکه قطره ای اشک از چشمانش جاری شد)
اجوما مُردش-...
(سینه اش با نفس های عمیقش بالا و پایین میشد)
؛ (به ات خیره شده بود)
هیش-...
(دستی روی موهای ات کشید)
گریه نکن-
-(ات پلک زد. تصاویر دیشب مثل تکههای شکسته توی سرش میآمد و میرفت. ناخودآگاه دستش را روی مچش کشید؛ همونجایی که درد تیر میکشید)
"صدای قدمهای تند و چند حرفِ نامفهوم از راهرو شنیده شد..."
؛ (سرش سریع سمت در برگشت. اخم کرد)
باز چی شده؟...
-(حواسش پرت صدای بیرون در اتاق شد...انگار صدای بلند تپش قلبش را دو برابر میکرد)
؛ (بلند شد، سمت در رفت و زیر لب غر زد)
اینجا بیمارستانه یا بازار؟!
(دستش رفت سمت دستگیره... اما قبل از اینکه در را باز کند، سایهای جلوی در افتاد. انگار کسی از بیرون ایستاده بود و اجازه نمیداد که در باز بشود)
[+] (در همون لحظه در رو از بیرون نیمهباز کرد و فقط به اندازهی یک شانه وارد قاب شد. نگاهش کوتاه روی ات افتاد... همون یک نگاه کافی بود. بعد بدون هیچ کلمهی اضافهای، نگاهش رو از ات برداشت و به اجوما دوخت)
بیا بیرون اجوما
؛ (متعجب به جونگ کوک خیره شد)
[+] (خیلی آرام، اما قاطع گفت)
الان.
(چشمهاش برای لحظهای روی ات برگشت)
-(ات چیزی نگفت. فقط با چشمهای خسته و گیج، نگاهش بین اجوما و جونگکوک رفت و برگشت. انگار نمیفهمید چی میگویند ... حواسش را نمیتوانست جمع کند انگار هنوز تاثیرات بیهوشی در جونش مانده بود)
؛ (با اکراه برگشت سمت ات، و کمی خم شد)
چیزی نیست عزیزم... من الان میام.
(آروم پتو رو روی شونههاش کشید)
فقط بخواب.
( از اتاق رفت بیرون. جونگکوک هم عقب رفت. بعد در با صدای خیلی کوتاه و محکم بسته شد...)
"صدای بیرون، یک دفعه خفه شد. انگار دنیا پشتِ آن در قطع شد.."
-(ات چند ثانیه فقط به در بسته خیره موند. دستش دور پتو جمع شد. دلش میخواست مطمئن بشه اینبار واقعاً امنه)
"سمت راهرو، اوضاع کمی خراب بود..."
؟¹ (یکی از گاردها، با صورت کبود از بیخوابی و ترس، کنار دیوار ایستاده بود. دیگری هم کنارش. هر دو ساکت بودند)
[+] (جلویشان ایستاد. نه داد زد، نه تهدید کرد. فقط نگاهش سنگین بود. یک سکوت طولانی گذاشت... خیلی عصبی بود)
شما دوتا...
دیشب وظیفهتون فقط یه چیز بود...
؟² (با صدای گرفته)
رئیس ما-...
[+] (بدون بالا بردن صدا، حرفش رو برید)
از پس همونم نتونستین بر بیاین-
(نگاهش را یک لحظه از یکی به دیگری برد)
اگه ات میافتاد...
(کمی نزدیکتر شد؛ نه تهدیدآمیز، بلکه دقیق)
؟¹ (آب دهانش را قورت داد. سرش پایینتر رفت)
رئیس... تقصیر ما بود.
[+] (سرش رو خیلی کم کج کرد؛ نگاهش لحظهای سردتر شد)
برگردین عمارت تکلیف شما دو تارو مشخص میکنم.
(مشخص بود فقط نمیخواست انجا صدایش را بالا ببرد)
"گاردها چیزی نگفتند. ترسشون از فریاد نبود؛ از این بود که میفهمیدن برای جونگکوک، حرفهاش حکمِ حکم رو داره، نه عصبانیت لحظهای. سریع انجارا بعد از تعظیم کردن به جونگ کوک ترک کردند."
"صدای نزدیک شدنِ دو نفر از انتهای راهرو به گوش رسید
؟³ (مادرِ ان خدمتکار جوانی که دیشب کشته شده بود، با چشمان متورم از گریه نزدیک شد. کنارش پسر جوانی بود؛ فک قفل، مشتها گرهکرده)
شما... شما رئیس اون عمارتین؟
؟⁴ (برادرش با خشم به جونگ کوک زل زده بود. خیلی از او میترسید اما نشان نمیداد)
خواهرِ من کجاست؟!
؛ (اجوما جلو رفت که حرف بزند، از شدت عصبانیت صورتش سرخ شده بود)
شماها جرئت دارین اینجا-...
*ادامه*
- ۴۰۰
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط