{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*ادامه*

*ادامه*


= (پاسخی نداد. با تمام وزنش ات را به سمت عقب، روی نرده‌های کوتاه تراس فشار داد. هدفش مشخص بود؛ یک هلِ محکم و تمام. فشارِ لبه‌ی سنگی نرده را پشت کمرش حس می‌کرد. نیمی از بدنش به سمت پرتگاه متمایل شده بود)


-(ترس جای خود را به خشمِ ناشی از بقا داده بود. به جای فریاد زدن برای کمکی که می‌دانست دور است، دستانش را بالا آورد و چنگ محکمی به صورتِ پوشانده شده‌ی مهاجم زد. سوزش ناخن‌هایش را روی پوست او حس کرد. وقتی فشارِ دستِ او برای لحظه‌ای به خاطر دردِ صورتش کم شد، ات از فرصت استفاده کرد و زانویش را با تمام قدرت در شکم او کوبید)
ولم کن!-


=(صدای ناله‌ی خفه‌ای از بین لب‌هایش خارج شد و چند قدم به عقب تلوتلو خورد. کمی بعد با همان لبخند چندش اورش به ات خیره شد؛ نفس نفس میزد)


-(نفس نفس میزد...قلبش دوباره شروع به تند زدن کرده بود و چیزی به ان انفجار عصبی نزدیک بود؛ دستانش میلرزید)
روانی-


= (چند قدم به سمت ات برداشت)
من روانی ام یا تو؟...
(دستش را انداخت و موهای ات را گرفتُ به سمت نرده تراس کشیدتش)


-(دستش را سریع روی دستان او که روی موهایش بود گذاشت و مقاومت کرد اما کافی نبود...فشار دستانش جوری بود که ات دیگر تعادلی نداشت پس از تراس تقریبا پرت شده بود)


= (نفس عمیقی کشید و به سمت ات که از نرده تراس اویزان بود ، دستانش محکم سنگ نرده را گرفته بودند، خیره شد)
چرا جیغ نمیزنی؟
(سرش را کمی به چپ برگرداند)
شجاع شدی؟


-(نفس نفس میزد...دستانش میلرزیدند اما تلاش میکرد تا دستانش رها نشود. به او خیره شد؛ چشمانش تقریبا پر شده بودند اما شوکه شده بود و صدایش در نمی امد)


=(ته خنده ای کردُ به پایین نگاه کرد)
گاردا امشب تو عمارت نیسن... میدونی چرا؟


-عوضی-...(تلاش میکرد تا خودش را بالا بکشد اما نمیتوانست، دستانش میلرزیدند. قطره ای خون از بینی اش جاری شد)


= (لباس خدمتکاریش را کمی فیکس کرد)
چون که همشون با جونگ کوک رفتن. جونگ کوک اونور سرش خیلی شلوغه...
(به ات نگاه کرد)
تا برگرده تو دیگه نیستی.
(لبخندی زد)
تو ام عین مامانش از دس میری...


-(با چشمان درشت شده اش به او خیره شده بود. نفسش بالا نمیامد)


=(وقتی از چشمان ات، متوجه شد که بالاخره فهمیده، لبخندش بزرگ تر شد)
مقاومت نکن-
(دستش را محکم روی انگشت های یکی از دستان ات فشار داد)
اینم میندازم گردن یکی دیگه



-نکن بسه!-...(چشم هایش را محکم بست...اشک از چشمانش جاری شده بود)
تو کشتیش مگه نه!-


=(ته خنده ای کرد)
من نه ...تو کشتیش...




لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۱۹)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط