*ادامه*
*ادامه*
[+] (بدون اینکه حتی سرش را کامل سمت اجوما بچرخواند، دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد).
؛ (ساکت شد و سرش را برگرداند... )
[+] (نگاهش را به مادر و برادر داد. صدایش پایین و بیاحساس بود)
اینجا بیمارستانه.
؟⁴ (پسر جوان یک قدم جلو آمد و خواست که حرف بزند اما)
؟³ (مادرش سریع جلویش را گرفت... درست است که برای قاپیدن پول امده بودند اما او میدانست کَل انداختن و رو به رو شدن با فردی مثل جونگ کوک، عواقبی جز مرگ برایش رقم نمیزد)
[+] (خیلی آرام؛ بدون تغییر در چهره اش به مادر خیره شد؛ کمی مکث کرد)
اون دختر اگه دیشب نمیمرد، با دستای خودم میکشتمش...
؛ (اجوما با بغض و خشم، اما اینبار آرامتر لب زد)
شما بهتره قبل از اینکه داد بزنین، بفهمین دخترتون چی کار کرده بود...
؟³ (با صدای شکسته ای لب زد)
دخترِ من... افتاده؟ گفتن افتاده پایین...
(اشک از چشمش ریخت)
مگه چی شده بود؟
[+] (نگاهش را از ان دو گرفت و سیگاری روشن کردُ پوفی کشید...نگاه سردی به پسر ان زن داد و بعد نگاهش را روی خود زن برگرداند)
از بیمارستان برین بیرون تا پسرت جواب کارای دخترتو پس نداده
"همین یک جمله، مثل پتک خورد وسط صورت پسر. مادر هم انگار روی پاهاش خالی شد؛ دستش رفت به دیوار...ان دو کمی با تردید به هم خیره شدند. فهمیدند که این کار روی جونگ کوک جواب نمیدهد و فقط باعث عذاب خودشان میشود؛ از بیمارستان خارج شدند...صدای دور شدنشان از راهرو، حالا تنها چیزی بود که به گوش میرسید"
؛ (آرام نزدیک جونگکوک شد، صدایش پایین بود)
ات بیداره... دکتر گفت استرس بهش وارد نشه بیشتر از این.
[+] (برای اولین بار نگاهش نرم نشد، اما «جهت»ش عوض شد؛ نگاهش دوباره به همان در بسته افتاد)
میدونم.
(و بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، با یک اشارهی کوتاه به گاردها فهماند مراقب باشند. خودش یک لحظه همانجا ماند؛ انگار مطمئن میشد هیچ صدایی از این راهرو، از آن در رد نمیشود)
[ویو ات]
-( هنوز به در خیره بود. صداها کمرنگ و خفه شده بودند، اما ضربان قلبش بلند بود. چشمهاش میسوخت. پلک زد و بغضش بالا آمد، بیدعوت)
"در همان لحظه، در خیلی آرام باز شد..."
؛ (همانجا پشت در به ات خیره شد)
ات...
-(ات نفس لرزانی کشید. نگاهش روی صورت اجوما ثابت ماند، بعد خیلی آروم پرسید)
جونگ کوک...بیرونه؟
؛ (کمی کنار رفت و در همان لحظه در اتاق باز تر شد...)
[+] (وارد اتاق شد. نگاهش را به ات داد)
-(ات به او خیره شد...انگار خیلی چیز ها میخواست که به او بگوید اما نایِ حرف زدن نداشت)
جونگ کوک...
لذت ببرین♡♤
[+] (بدون اینکه حتی سرش را کامل سمت اجوما بچرخواند، دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد).
؛ (ساکت شد و سرش را برگرداند... )
[+] (نگاهش را به مادر و برادر داد. صدایش پایین و بیاحساس بود)
اینجا بیمارستانه.
؟⁴ (پسر جوان یک قدم جلو آمد و خواست که حرف بزند اما)
؟³ (مادرش سریع جلویش را گرفت... درست است که برای قاپیدن پول امده بودند اما او میدانست کَل انداختن و رو به رو شدن با فردی مثل جونگ کوک، عواقبی جز مرگ برایش رقم نمیزد)
[+] (خیلی آرام؛ بدون تغییر در چهره اش به مادر خیره شد؛ کمی مکث کرد)
اون دختر اگه دیشب نمیمرد، با دستای خودم میکشتمش...
؛ (اجوما با بغض و خشم، اما اینبار آرامتر لب زد)
شما بهتره قبل از اینکه داد بزنین، بفهمین دخترتون چی کار کرده بود...
؟³ (با صدای شکسته ای لب زد)
دخترِ من... افتاده؟ گفتن افتاده پایین...
(اشک از چشمش ریخت)
مگه چی شده بود؟
[+] (نگاهش را از ان دو گرفت و سیگاری روشن کردُ پوفی کشید...نگاه سردی به پسر ان زن داد و بعد نگاهش را روی خود زن برگرداند)
از بیمارستان برین بیرون تا پسرت جواب کارای دخترتو پس نداده
"همین یک جمله، مثل پتک خورد وسط صورت پسر. مادر هم انگار روی پاهاش خالی شد؛ دستش رفت به دیوار...ان دو کمی با تردید به هم خیره شدند. فهمیدند که این کار روی جونگ کوک جواب نمیدهد و فقط باعث عذاب خودشان میشود؛ از بیمارستان خارج شدند...صدای دور شدنشان از راهرو، حالا تنها چیزی بود که به گوش میرسید"
؛ (آرام نزدیک جونگکوک شد، صدایش پایین بود)
ات بیداره... دکتر گفت استرس بهش وارد نشه بیشتر از این.
[+] (برای اولین بار نگاهش نرم نشد، اما «جهت»ش عوض شد؛ نگاهش دوباره به همان در بسته افتاد)
میدونم.
(و بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، با یک اشارهی کوتاه به گاردها فهماند مراقب باشند. خودش یک لحظه همانجا ماند؛ انگار مطمئن میشد هیچ صدایی از این راهرو، از آن در رد نمیشود)
[ویو ات]
-( هنوز به در خیره بود. صداها کمرنگ و خفه شده بودند، اما ضربان قلبش بلند بود. چشمهاش میسوخت. پلک زد و بغضش بالا آمد، بیدعوت)
"در همان لحظه، در خیلی آرام باز شد..."
؛ (همانجا پشت در به ات خیره شد)
ات...
-(ات نفس لرزانی کشید. نگاهش روی صورت اجوما ثابت ماند، بعد خیلی آروم پرسید)
جونگ کوک...بیرونه؟
؛ (کمی کنار رفت و در همان لحظه در اتاق باز تر شد...)
[+] (وارد اتاق شد. نگاهش را به ات داد)
-(ات به او خیره شد...انگار خیلی چیز ها میخواست که به او بگوید اما نایِ حرف زدن نداشت)
جونگ کوک...
لذت ببرین♡♤
- ۱۱۹
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط