‍ رهایم کن، من این احساس مبهم را نمی خواهم

‍ رهایم کن، من این احساس مبهم را نمی خواهم
که دیگر زشت و زیبای دو عالم را نمی خواهم
دویده ریشه هایم در عطش، محتاج سیلابم
نوازش های این باران نم نم را نمی خواهم
تو را می خواهم اما آنچنان از خویش بیزارم
که دیگر هرچه از دنیا بخواهم را نمی خواهم!
به لب، همراه با هر بوسه یک زخم زبان داری
من این شیرینی با زهر توام را نمی خواهم
دل من زخم را با زخم درمان می کند، آری
همین خنجر خوشایند است، مرهم را نمی خواهم
ببخش ای باد! دست رد زدم بر سینه ی سردت
من امشب عطر آن گلهای مریم را نمی خواهم
دیدگاه ها (۳۲)

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

می خواهمجانم راپشت پنجره ی نگاهت به تماشا بنشینیلحظه ای آرام...

آدم مبتلای تنهایی، مادیان چلاقی است رها شده گوشه نمور طویله ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

فرزانه شاهسواری

تکيه کردم به دو نفر: خودم خدام

بعضی درد ها تا مغز استخوان آدمی را میسوزاند... درد دارد.... ...

جعفر درویشیان شاعر کرمانشاهی

فیروز نهاوندی قاتل عمر ابن خطاب فیروز نهاوندی کسی بود که عم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط