Pt56
همه سوغاتی ک خریده بودیم بسته بندی کردیم فردا شب باید میرفتیم سرمو گذاشتم رو بالش خودمو تو هواپیما تصور کرذم ک داره میره کره[از زبان یونگی] امروز قرار بودساعت۸شب بریم پرواز کنیم به امید خدا گچش شیطون کر چش حسودا کور بریم کره سر خونه زندگیمون چون روز اخر بود تصمیم گرفتم همه رو مهمون کنم ناهار چلو کبابی (ساعت۱ظهر) اعظم خانم رفته بودبالا پشت بوم به سبزیا سر بزنه عباس اقا عم تو محل داش با کاظم همسایه حرف میزد ا/ت رفته بود خونه شمسی خانم ماست بگیره از دسشویی اومدم بیرون دستمو با شلوار کردیم خشک کردم رفتم پایین دیدم این پدرام هنوز خابه یونگی:هی نمیخای پاشی؟ پدرام:خرررر یونگی:هوی پاشو بیخودی خور خور نکن میگن پسر کوه ندارد نشان از پدر همینه پدرام:اه چی میگی هی بزار بخابم دیشب عین وانت همه خریداتونو دادید ب من از کت کول افتادم یونگی:حالا چهار تا مشامبا ورداشته ها پدرام:چهار تا مشم... عباس اقا تو حیاط:بابا بیاید دیگ دیر شد الان کبابی هوشنگ اقا میبنده طبق معلوم آهنگ ترکی کوچک میشم( نمد درست نوشتم یا ن) تو پیکان سفید عباس اقا در حال پخش بود پیش ب سوی کبابی هوشنگ اقا در محله جعفر اباد رسیدیم رستوران خیلی سنتی تخت گذاشته بودن روشم پشتی عین کله پزی مش حسن نیم ساعت نشستیم ولی هیچ گارسونی نیومد سفارش بگیره پدرام:نمیخای بری غذا سفارش بدی؟ یونگی:مگه گارسون نباید بیاد پدرام:اینجا گارسون نداره عزیزم باید خودت پاشی بری اونجا ک میز گذاشتن سفارش بدی بعدم صدات میکنن ک بری سفارشاتو بگیری یونگی:وا...حالا چی میخورید اعظم خانم:خب راستش من ک زیاد میل ندارم ولی دو پورس برنج با سه سیخ کباب ی سیخم شیش لیک با مخلفات دیگ عباس اقا:ارع دیگ منم میل ندارم ولی ی پورس مرغ ی پورسم قرمه سبزی با دوتا کباب برگ با ی پیاز درشت پدرام:همون جور ک خودتم میدونی منم اصلا میل ندارم رژیم دارم بعد ی دوتا سیخ جوجه چهارتا سیخم کباب ی رون مرغم باشه خوبه من:خوبه میل نداشتن یونگی:تو چی میخوری ا/ت ا/ت:ی سیخ جوجه😐 یونگی:ایجوری باشه ک خودم باید ی دونه نوشابه بگیرم توش نون خورد کنم بخورم( تو دلش) رفتم سفارشا رو دادم ناهارمون خوردیم راه افتادیم با پیکان عباس اقا ی چرخی تو خیابونا زدیم ک وسط خیابون پیکان خراب شد مجبور شدیم منو پدرام از جعفر اباد تا دم خونه ماشین هل بدیم *** همه وسایلا رو جمع جور کردیم سوغاتیا رو هم گذاشتیم تو چمدونا اعظم خانم از در وارد میشود با دو گونی برنج:بیا مادر اینارم بببر ا/ت:اینا چیه اعظم خانم:همونایی ک از کوه کندیم یونگی:مگه خشک شده اعظم خانم:ارع بابا ا/ت زنگ زد ب اژانس ماشین اومدیم ساعت۴نیم بود دیگ وقت خدافظی بود یونگی:خب عباس اقا اعظم خانم خیلی زحمت دادیم عباس اقا:دفعه بعد ک خاستی بیاید اون دوستاتم با خودت بیار یونگی😐 ا/ت:خدافظی( با بغض) اعظم خانم با روسریش فین میکنه:خدا ب پشت پناهتون یونگی:انشالله من:وایسا برات دارم یونگی خان ا/ت:پدرام کو؟ عباس اقا:نمیدونم والا باز این غیبش زد ا/ت:ن موقع اومدنمون بود ن الان موقع خدافظی جون ب جونش کنن خل منگه همه چمدونا رو سوار ماشین کردم یونگی:یا حضرت وزن این یکی چقد سنگینه سوار ماشین شدیم رفتیم سمت فرودگاه
- ۵۶.۵k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط