---
---
## 📖 فصل ۱ — قسمت ۶
### «شب بارونی و قلب لرزان»
هفتهی دوم مدرسهی دان شروع شده بود. آنیا دیگه کمکی با محیط آشنا شده بود، ولی هنوز همون حس غریبگی و کنجکاوی رو داشت. مخصوصاً وقتی پای سه قلدر وسط بود.
اون روز، آسمون از صبح ابری بود. کلاسها که تموم شد، بارون شروع به باریدن کرد. آنیا زیر سایبان جلوی در مدرسه ایستاده بود و به بارون نگاه میکرد. کیفش رو محکم بغل کرده بود و نمیدونست چطور باید بره خونه.
ناگهان صدایی از پشتش اومد: «میخوای ببرمت؟»
آنیا برگشت. **آیدن** بود، با یه چتر مشکی بزرگ و اون لبخند شیطونی همیشگیش. موهاش که خیس شده بود، زیر نور چراغ مدرسه میدرخشید.
— «نمیخوام اذیتت کنم...» آنیا آروم گفت.
— «اذیت؟» آیدن خندید. — «آنیا، من از روز اول که دیدمت، فقط یه چیز میخوام: اینکه کنارم باشی.»
آنیا قلبش تند زد. نمیدونست این حرفها واقعیه یا فقط یه بازی قلدرمآبانهست.
همون لحظه، **کیان** از پشت سرشون اومد. بدون هیچ حرفی، یه کاپشن مشکی رو انداخت روی شونههای آنیا و گفت: «سرده. بپوشش.»
آنیا با تعجب بهش نگاه کرد. کیان همون پسر ساکت و مرموزی بود که همیشه با نگاه تیز و عمیقش تماشاش میکرد. این اولین بار بود که اینقدر نزدیکش میومد.
آیدن اخم کرد: «کیان، این کار من بود!»
کیان بدون توجه به آیدن، به آنیا نگاه کرد و گفت: «اگه خواستی ببرمت، میام.»
و رفت.
آنیا گیج شده بود. دو تا قلدر... دو تا رفتار متفاوت... و هنوز **لوکاس** و **دامیان** مونده بودن.
بارون همچنان میبارید. آنیا کاپشن کیان رو محکمتر دور خودش پیچید. بوی کاپشن... بوی یه چیز آشنا و گرم بود. ولی نمیدونست چرا قلبش برای یه نفر دیگه میتپه.
همون شب، توی خونه، آنیا نتونست بخوابه. به چهرهی هر چهار پسر فکر میکرد:
**آیدن** با اون لبخند شیطونی و جسارتش...
**کیان** با اون سکوت و مرموزی و مهربونی پنهونش...
**لوکاس** با اون قدرت و محافظتگریش...
و **دامیان**... با اون چشمهای تیره و عمیقی که هر بار بهش نگاه میکرد، قلب آنیا یه جور عجیبی میلرزید.
آنیا با خودش زمزمه کرد: «چرا اینقدر پیچیده شد؟ من فقط میخوام درس بخونم...»
ولی عمق وجودش میدونست که این تازه شروع ماجراست. چهار پسر... چهار قلب... و یه دختر که هنوز نمیدونست قلبش مال کدومشونه.
---
### 🔥 پایان قسمت ۶
## 📖 فصل ۱ — قسمت ۶
### «شب بارونی و قلب لرزان»
هفتهی دوم مدرسهی دان شروع شده بود. آنیا دیگه کمکی با محیط آشنا شده بود، ولی هنوز همون حس غریبگی و کنجکاوی رو داشت. مخصوصاً وقتی پای سه قلدر وسط بود.
اون روز، آسمون از صبح ابری بود. کلاسها که تموم شد، بارون شروع به باریدن کرد. آنیا زیر سایبان جلوی در مدرسه ایستاده بود و به بارون نگاه میکرد. کیفش رو محکم بغل کرده بود و نمیدونست چطور باید بره خونه.
ناگهان صدایی از پشتش اومد: «میخوای ببرمت؟»
آنیا برگشت. **آیدن** بود، با یه چتر مشکی بزرگ و اون لبخند شیطونی همیشگیش. موهاش که خیس شده بود، زیر نور چراغ مدرسه میدرخشید.
— «نمیخوام اذیتت کنم...» آنیا آروم گفت.
— «اذیت؟» آیدن خندید. — «آنیا، من از روز اول که دیدمت، فقط یه چیز میخوام: اینکه کنارم باشی.»
آنیا قلبش تند زد. نمیدونست این حرفها واقعیه یا فقط یه بازی قلدرمآبانهست.
همون لحظه، **کیان** از پشت سرشون اومد. بدون هیچ حرفی، یه کاپشن مشکی رو انداخت روی شونههای آنیا و گفت: «سرده. بپوشش.»
آنیا با تعجب بهش نگاه کرد. کیان همون پسر ساکت و مرموزی بود که همیشه با نگاه تیز و عمیقش تماشاش میکرد. این اولین بار بود که اینقدر نزدیکش میومد.
آیدن اخم کرد: «کیان، این کار من بود!»
کیان بدون توجه به آیدن، به آنیا نگاه کرد و گفت: «اگه خواستی ببرمت، میام.»
و رفت.
آنیا گیج شده بود. دو تا قلدر... دو تا رفتار متفاوت... و هنوز **لوکاس** و **دامیان** مونده بودن.
بارون همچنان میبارید. آنیا کاپشن کیان رو محکمتر دور خودش پیچید. بوی کاپشن... بوی یه چیز آشنا و گرم بود. ولی نمیدونست چرا قلبش برای یه نفر دیگه میتپه.
همون شب، توی خونه، آنیا نتونست بخوابه. به چهرهی هر چهار پسر فکر میکرد:
**آیدن** با اون لبخند شیطونی و جسارتش...
**کیان** با اون سکوت و مرموزی و مهربونی پنهونش...
**لوکاس** با اون قدرت و محافظتگریش...
و **دامیان**... با اون چشمهای تیره و عمیقی که هر بار بهش نگاه میکرد، قلب آنیا یه جور عجیبی میلرزید.
آنیا با خودش زمزمه کرد: «چرا اینقدر پیچیده شد؟ من فقط میخوام درس بخونم...»
ولی عمق وجودش میدونست که این تازه شروع ماجراست. چهار پسر... چهار قلب... و یه دختر که هنوز نمیدونست قلبش مال کدومشونه.
---
### 🔥 پایان قسمت ۶
- ۲۳۹
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط