{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۸

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۸

### «نگاه دامیان»

ظهر بود. آنیا توی حیاط مدرسه نشسته بود و ناهار میخورد. هوا کمی خنک شده بود و برگهای زرد پاییزی روی زمین ریخته بودن. باد ملایمی میوزید و موهاش رو تکون میداد. اون روز حالش خوب بود — تا وقتی که اون حس عجیب دوباره سراغش اومد.

همون حس... همون لرزشی که هر بار دامیان نزدیک بود بهش دست میداد. انگار یه چیزی توی وجودش بیدار میشد. آنیا سرش رو آروم چرخوند.

**دامیان** بود. تنها، کنار درخت کهنسال حیاط، با اون چشمهای تیره و عمیقش. دستهاش توی جیب شلوارش بود و به آنیا خیره شده بود. انگار داشت توی وجودش رو میخوند. انگار میتونست توی قلبش رو ببینه — همهی اون احساساتی که خود آنیا هم هنوز نمیشناختشون.

آنیا نمیدونست چرا، ولی قلبش یه جور عجیبی تند زد. با بقیه فرق داشت. آیدن پررو بود و همیشه حرف میزد. کیان ساکت بود ولی گاهی جلو میومد. لوکاس جدی و محافظ بود. ولی دامیان... دامیان یه چیز دیگه بود.

هیچوقت جلو نمیومد. هیچوقت حرف نمیزد. فقط... نگاه میکرد. از دور. انگار یه رازی داشت که هنوز وقتش نرسیده بود فاشش کنه. انگار منتظر یه چیزی بود.

آنیا چند لحظه بهش خیره شد. دلش میخواست بره جلو، ولی یه ترس عجیبی داشت. ترس از اینکه اگه نزدیک بشه، چیزی رو از دست بده. یا شاید ترس از اینکه چیزی رو پیدا کنه که هنوز آمادهش نیست.

ولی بالاخره جرات کرد. ناهارش رو گذاشت روی نیمکت، بلند شد و آروم رفت سمتش. قلبش تند میزد. هر قدم که نزدیکتر میشد، قلبش تندتر میزد. برگهای خشک زیر پاهاش خشخش میکردن.

وقتی رسید جلوش، چند لحظه سکوت کرد. دامیان هم ساکت بود و فقط بهش نگاه میکرد. اون نگاه... عمیق و تاریک، ولی پر از یه چیز گرم که آنیا نمیتونست اسمش رو بذاره.

— «سلام...» آنیا آروم گفت. صداش کمی میلرزید. — «چرا همیشه اینطوری نگاهم میکنی؟»

دامیان چند لحظه سکوت کرد. اون چشمهای تیرهش رو به آنیا دوخت. انگار داشت جوابش رو توی چشمان آنیا پیدا میکرد. بعد با صدای آرومی گفت: «چون تو با بقیه فرق داری.»

آنیا قلبش از سینهش بیرون میزد. نمیتونست باورش کنه که این جمله از دهن دامیان بیرون اومده. همون دامیانی که هیچوقت با کسی حرف نمیزد.

— «منظورت چیه؟» آنیا پرسید و صداش لرزید.

دامیان لبخند کمرنگی زد — اولین لبخندی که آنیا ازش دیده بود. اون لبخند، چهرهی سردش رو یه جورایی گرم کرد. بعد آروم گفت: «هنوز وقتش نرسیده که بفهمی.»

و برگشت و رفت. آروم، بدون عجله، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار اون چند کلمه، برای دامیان همهچیز بود.

آنیا موند و به پشت سرش نگاه کرد. دلش میخواست بدوه دنبالش و بپرسه منظورش چیه. میخواست دستش رو بگیره و بگه «صبر کن، بذار بفهمم.» ولی یه چیزی بهش میگفت که این راز، بزرگتر از اونه که الان بفهمه. و شاید هم... دامیان خودش هنوز آماده نبود که بگه.

همون شب، توی خونه، آنیا نتونست بخوابه. به هر چهار پسر فکر کرد. به آیدن که با اون لبخند شیطونیش دلش رو لرزوند. به کیان که با سکوت و مهربونی پنهونش کاپشنش رو بهش داد. به لوکاس که با اون جدیت و محافظتگریش گفت خودش میبرتش.

ولی بیشتر از همه... به دامیان فکر کرد. به اون چشمهای تیره و عمیق. به اون لبخند کمرنگ. به اون جملهی مرموز: «هنوز وقتش نرسیده که بفهمی.»

آنیا با خودش زمزمه کرد: «کی میفهمم؟ کی وقتش میرسه؟»

و توی تاریکی اتاقش، با فکر دامیان، آروم خوابش برد.

---

### 🔥 پایان قسمت ۸
دیدگاه ها (۰)

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۹### «نگاه دامیان» (ادامه)صبح روز بعد، آنی...

بچه ها ببینید از آپارت چی پیدا کردم

---## 📖 فصل ۱ — قسمت ۷### «محافظ خاموش»صبح روز بعد، آنیا با ...

---## 📖 فصل ۱ — قسمت ۶### «شب بارونی و قلب لرزان»هفتهی دوم م...

---## 📖 فصل ۱ — قسمت ۴### «آنیا و سایهی دامیان»آنیا توی راهر...

رمان آنیا---## 📖 فصل ۱ — قسمت ۵### «سه نگاه، سه راز»روزها می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط