#عشق ناخواسته پارت هشتم
#عشق ناخواسته پارت هشتم
@:رفتن خونه و با صحنه ای مواجه شدن یورا و سان ها درحال بو..سیدن هم بودن که
+:مثلا راضی نبودین ازدواج کنین😂
-:نوچ نوچ نوچ میبینی خیر سرمون ازشون بزرگ تر هستیما
÷:داداش خواهرم هفت ماه حاملست ها
-:راست میگیا حواس برام نمونده
+:من میخوام عمه شم زودد دست به کار بشید 😂
÷:منم میگم یورا قبول نمیکنه
×:عجبا خب نمیخوام و ا.ت دارم براتتت
+:میخوای چیکار کنی مثلا خانم خانوما
×:بزار زایمان کنی نشونت میدم
=:بسه شوخی بیاین یه چند روزی بریم بوسان استراحت کنیم اونجا خیلی قشنگه
-:اما پدر بزرگ ا.ت حاملس خطرناکه
+:نه عزیزم من میخوام بیام
=÷×£€&$:عزیزم 😳
+:اوم چیزه خب منو کوک عاشق هم شدیم (زارتتتتتتت )
=÷×&£€&:خوبه مبارک باشه
+-:ممنون
-:باشه بریم وسایل رو جمع کنیم
+:باشه
×:سان ها ماهم برم با ا.ت و داداش برنامه ریزی کنیم؟
=:اره بریم بمونین ماهم بیایم
+-:باشه
@:رفتن تو اتاق
+:عشقم نظرت چیه سان ها با یورا با ما بیان
-: باشه بیان
+×÷:هوراااا
+:خب یورا برو وسایلت رو جمع کن بیاین بریم
×:باشه قشنگم
÷×:بای بای
+-:باییی
@:وسایلشون رو جمع کردن ا.ت اون لباس صورتی رو پوشید چون هوا گرم بود و کوک هم یه تیشرت مشکی و یه شلوارک مشکی پوشید ا.ت زد افتاب زد یکم تیت و ریمل موهاشو شونه کرد روتین شب و صبحش رو جمع کرد لوازم اریششم جمع کرد فقط تینت و زده افتاب و کرم مرطوب کننده شو توی کیفش گذاشت که دم دستش باشه و یه کتونی سفید و کوک کتونی مشکی یورا هم یه کراپ سفید و یه شلوار سفید پوشید بهش میومد سان ها هم یه تیشرت سفید و یه شلوارک سفید پوشید یورا اریش سنگین نداشت فقط تینت و زد افتاب یکمم ریمل همه اماده شدن ا.ت کوک سان ها و یورا توی یه ماشین مادربزرگ و پدربزرگ توی یه ماشین مامان کوک بابای کوک مامان ا.ت و بابای ا.ت توی یه ماشین خلاصه سه ماشینی رفتن سمت راه بوسان اولین ماشین پدر بزرگ و مادربزرگ بودن دومی مامان باباها و سومی کوک ا.ت و سان ها و یورا
سوپرایز دارم برای پارت بعد
خب حمایت بشه
شرط: یکی کامنت پنج تا لایک
@:رفتن خونه و با صحنه ای مواجه شدن یورا و سان ها درحال بو..سیدن هم بودن که
+:مثلا راضی نبودین ازدواج کنین😂
-:نوچ نوچ نوچ میبینی خیر سرمون ازشون بزرگ تر هستیما
÷:داداش خواهرم هفت ماه حاملست ها
-:راست میگیا حواس برام نمونده
+:من میخوام عمه شم زودد دست به کار بشید 😂
÷:منم میگم یورا قبول نمیکنه
×:عجبا خب نمیخوام و ا.ت دارم براتتت
+:میخوای چیکار کنی مثلا خانم خانوما
×:بزار زایمان کنی نشونت میدم
=:بسه شوخی بیاین یه چند روزی بریم بوسان استراحت کنیم اونجا خیلی قشنگه
-:اما پدر بزرگ ا.ت حاملس خطرناکه
+:نه عزیزم من میخوام بیام
=÷×£€&$:عزیزم 😳
+:اوم چیزه خب منو کوک عاشق هم شدیم (زارتتتتتتت )
=÷×&£€&:خوبه مبارک باشه
+-:ممنون
-:باشه بریم وسایل رو جمع کنیم
+:باشه
×:سان ها ماهم برم با ا.ت و داداش برنامه ریزی کنیم؟
=:اره بریم بمونین ماهم بیایم
+-:باشه
@:رفتن تو اتاق
+:عشقم نظرت چیه سان ها با یورا با ما بیان
-: باشه بیان
+×÷:هوراااا
+:خب یورا برو وسایلت رو جمع کن بیاین بریم
×:باشه قشنگم
÷×:بای بای
+-:باییی
@:وسایلشون رو جمع کردن ا.ت اون لباس صورتی رو پوشید چون هوا گرم بود و کوک هم یه تیشرت مشکی و یه شلوارک مشکی پوشید ا.ت زد افتاب زد یکم تیت و ریمل موهاشو شونه کرد روتین شب و صبحش رو جمع کرد لوازم اریششم جمع کرد فقط تینت و زده افتاب و کرم مرطوب کننده شو توی کیفش گذاشت که دم دستش باشه و یه کتونی سفید و کوک کتونی مشکی یورا هم یه کراپ سفید و یه شلوار سفید پوشید بهش میومد سان ها هم یه تیشرت سفید و یه شلوارک سفید پوشید یورا اریش سنگین نداشت فقط تینت و زد افتاب یکمم ریمل همه اماده شدن ا.ت کوک سان ها و یورا توی یه ماشین مادربزرگ و پدربزرگ توی یه ماشین مامان کوک بابای کوک مامان ا.ت و بابای ا.ت توی یه ماشین خلاصه سه ماشینی رفتن سمت راه بوسان اولین ماشین پدر بزرگ و مادربزرگ بودن دومی مامان باباها و سومی کوک ا.ت و سان ها و یورا
سوپرایز دارم برای پارت بعد
خب حمایت بشه
شرط: یکی کامنت پنج تا لایک
- ۱۷۸
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط