رقیبسخت
#رقیب_سخت
پارت ۳۴
شوتو:" اینجا چه خبره؟؟"
شوتو رفت سمت در اتاق میدوریا و گفت..
شوتو:"میدوریا بسته! بزار کنار این بچه بازیا رو"
پشت در ، میدوریا اهسته اشک میریخت و لبخند زد و با حالت خستگی گفت:"بچه بازی؟..هح!"
باکوگو اروم شوتو رو زد کنار و گفت:"برو تو حالشو بدتر میکنی لطفا برو من میارمش بیرون!"
یهو صدای بلنده میدوریا از پشت در اومد:"ببین کی به کی اینو میگه! دوتاتونم برید من حوصله ندارم الان!"
شوتو نیشخند زد و دست باکوگو رو گرفت و هر دو رفتن.
.
.
.
30 دقیقه بعد*
باکوگو در اتاق میدوریا رو زد.
*تاق تاق
باکوگو:"میدوریاا!"
.
باکوگو یکم نگران شد:"...میدوریاااا؟؟!!! عزیزم اونجایی؟؟"
.
باکوگو دستگیره در رو گرفت و هول داد و دید به راحتی در باز شد
باکوگو:"میدوریااا؟؟ میدوریاا!".
.
.
.
شوتو در خونه مامان بابای میدوریا رو زد
مامان میدوریا:"اومم..سلامم! باکوگو ، شوتو....!"
باکوگو و شوتو :" سلام سلام خاله!"
شوتو:"حالتون خوبه خاله؟؟"
مامان میدوریا:"امم...مرسی مرسی ...شما خوبین؟؟"
شوتو و باکوگو دستپاچه شدن:"اوو اره اره..عیییی ن ینی مرسی مرسی....عع ینی...چی ن ععع"
مامان میدوریا خندید:"هاها! خب باشه فهمیدم....راستی میدوریا کو؟
باکوگو:"میدوریا اینجا نیستتت؟؟"
مامان میدوریا:"چی؟؟"
پایان
ادامه دارد
پارت ۳۴
شوتو:" اینجا چه خبره؟؟"
شوتو رفت سمت در اتاق میدوریا و گفت..
شوتو:"میدوریا بسته! بزار کنار این بچه بازیا رو"
پشت در ، میدوریا اهسته اشک میریخت و لبخند زد و با حالت خستگی گفت:"بچه بازی؟..هح!"
باکوگو اروم شوتو رو زد کنار و گفت:"برو تو حالشو بدتر میکنی لطفا برو من میارمش بیرون!"
یهو صدای بلنده میدوریا از پشت در اومد:"ببین کی به کی اینو میگه! دوتاتونم برید من حوصله ندارم الان!"
شوتو نیشخند زد و دست باکوگو رو گرفت و هر دو رفتن.
.
.
.
30 دقیقه بعد*
باکوگو در اتاق میدوریا رو زد.
*تاق تاق
باکوگو:"میدوریاا!"
.
باکوگو یکم نگران شد:"...میدوریاااا؟؟!!! عزیزم اونجایی؟؟"
.
باکوگو دستگیره در رو گرفت و هول داد و دید به راحتی در باز شد
باکوگو:"میدوریااا؟؟ میدوریاا!".
.
.
.
شوتو در خونه مامان بابای میدوریا رو زد
مامان میدوریا:"اومم..سلامم! باکوگو ، شوتو....!"
باکوگو و شوتو :" سلام سلام خاله!"
شوتو:"حالتون خوبه خاله؟؟"
مامان میدوریا:"امم...مرسی مرسی ...شما خوبین؟؟"
شوتو و باکوگو دستپاچه شدن:"اوو اره اره..عیییی ن ینی مرسی مرسی....عع ینی...چی ن ععع"
مامان میدوریا خندید:"هاها! خب باشه فهمیدم....راستی میدوریا کو؟
باکوگو:"میدوریا اینجا نیستتت؟؟"
مامان میدوریا:"چی؟؟"
پایان
ادامه دارد
- ۱۰.۴k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط