رقیبسخت
#رقیب_سخت
پارت ۳۳
.
.
.
باکوگو چشماش از تعجب گرد شده و داره به بیرون از پنجره نگاه میکنه
میدوریا:"امم...باکوگو!...حالت خوبه؟"
باکوگو با همان حالت شوک:"لعنتی....اون کثافت میدونه چیکار کنه تا قولم بزنه..."
شوتو درحال چای خوردن با خونسردی:"هوم! خودت بهش اجازه میدی! برای مثال اگ تو اون اتفاق ، بجای اینکه پشت جولیا باشی ، اگ پشت میدوریا بودی، الان اون از تو میترسید و از دروغ گفتن و قول زدنت دست برمیداشت!"
میدوریا سرشو پایین انداخت و با ناراحتی:"کافیه شوتو! شاید باکوگو....چون جولیا این وسط حامله بود دلش براش میسوخت.....منم دلم برا جولیا میسوزه!"
یهو شوتو لیوان چاییش رو کوبید ب زمین و شکست و با عصبانت از جاش بلند شد و گفت:"میدوریا تو چرا اینهمه ساده ای؟؟ میدونی که اون دختری که دل تو برای اون میسوزه ، الان حال و وضعیتش بهتر از توعه!!"
باکوگو با ارامش برگشت سمت میدوریا:"ولی من هنوز باور نمیکنم! میدوریا...راستشو بگو...واقعا به شکم جولیا از قصد..."
یهو شوتو:"باکوگووو باگوکووووووو کافیهههه!"
میدوریا با گریه اتاقو ترک کرد
شوتو:"ببین....وایییی...هوفف.....نمیدونم ... نمیدونم تو از این دختره عمومی چی دیدی؟؟.....هوففف.....برو...بیارش....زود!"
باکوگو سر تکون داد
.
.
.
باکوگو در اتاق میدوریا رو زد
تاق تاقق*
میدوریا با گریه:"ههق....شوتو بروو!"
باکوگو با مکث:"ام..ع....من....باکوگو ام!"
میدوریا:"برووووو!"
باکوگو:"ن نمیرم عشقم!"
میدوریا در رو وا کرد و چند مشت محکم به سینه باکوگو زد:"عشقم هااا؟؟؟ عشقمم؟؟؟ هر وقت کارت میفته الکی میگی عشقم ، فکر میکنی قلب من دوباره صاف و سالم میشه؟؟؟"
باکوگو:"میدوریا....هرچی بگی....درست میگی فق....بیا بریم عزیزم!"
میدوریا رفت عقب و لا حالت وحشیانه:"ن نمیامم!" و در اتاقش رو دوباره محکم بست (میدوریا رفت اتاقش و در رو بست)
باکوگو تند تند در اتاق میدوریا رو زد:"عشقم....اینجوری نکن لطفا! ببین نگرانت میشم فکرم میمونه پیش تو!"
میدوریا با گریه:" نه باکوگو! نهه! فکرتم وردار و خودتم برو از اینجا! فکرتو پیش خودت نگه دار یا بفرست بره پیش جولیا اوکی؟؟؟"
باکوگو:"میدوریا....یکبار دیگ بهم شانس بده خب؟"
میدوریا با گریه:"...
.
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
پارت ۳۳
.
.
.
باکوگو چشماش از تعجب گرد شده و داره به بیرون از پنجره نگاه میکنه
میدوریا:"امم...باکوگو!...حالت خوبه؟"
باکوگو با همان حالت شوک:"لعنتی....اون کثافت میدونه چیکار کنه تا قولم بزنه..."
شوتو درحال چای خوردن با خونسردی:"هوم! خودت بهش اجازه میدی! برای مثال اگ تو اون اتفاق ، بجای اینکه پشت جولیا باشی ، اگ پشت میدوریا بودی، الان اون از تو میترسید و از دروغ گفتن و قول زدنت دست برمیداشت!"
میدوریا سرشو پایین انداخت و با ناراحتی:"کافیه شوتو! شاید باکوگو....چون جولیا این وسط حامله بود دلش براش میسوخت.....منم دلم برا جولیا میسوزه!"
یهو شوتو لیوان چاییش رو کوبید ب زمین و شکست و با عصبانت از جاش بلند شد و گفت:"میدوریا تو چرا اینهمه ساده ای؟؟ میدونی که اون دختری که دل تو برای اون میسوزه ، الان حال و وضعیتش بهتر از توعه!!"
باکوگو با ارامش برگشت سمت میدوریا:"ولی من هنوز باور نمیکنم! میدوریا...راستشو بگو...واقعا به شکم جولیا از قصد..."
یهو شوتو:"باکوگووو باگوکووووووو کافیهههه!"
میدوریا با گریه اتاقو ترک کرد
شوتو:"ببین....وایییی...هوفف.....نمیدونم ... نمیدونم تو از این دختره عمومی چی دیدی؟؟.....هوففف.....برو...بیارش....زود!"
باکوگو سر تکون داد
.
.
.
باکوگو در اتاق میدوریا رو زد
تاق تاقق*
میدوریا با گریه:"ههق....شوتو بروو!"
باکوگو با مکث:"ام..ع....من....باکوگو ام!"
میدوریا:"برووووو!"
باکوگو:"ن نمیرم عشقم!"
میدوریا در رو وا کرد و چند مشت محکم به سینه باکوگو زد:"عشقم هااا؟؟؟ عشقمم؟؟؟ هر وقت کارت میفته الکی میگی عشقم ، فکر میکنی قلب من دوباره صاف و سالم میشه؟؟؟"
باکوگو:"میدوریا....هرچی بگی....درست میگی فق....بیا بریم عزیزم!"
میدوریا رفت عقب و لا حالت وحشیانه:"ن نمیامم!" و در اتاقش رو دوباره محکم بست (میدوریا رفت اتاقش و در رو بست)
باکوگو تند تند در اتاق میدوریا رو زد:"عشقم....اینجوری نکن لطفا! ببین نگرانت میشم فکرم میمونه پیش تو!"
میدوریا با گریه:" نه باکوگو! نهه! فکرتم وردار و خودتم برو از اینجا! فکرتو پیش خودت نگه دار یا بفرست بره پیش جولیا اوکی؟؟؟"
باکوگو:"میدوریا....یکبار دیگ بهم شانس بده خب؟"
میدوریا با گریه:"...
.
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
- ۹.۵k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط