{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

two Party

two Party
Part:¹
(علامت خودم=«∆»

«∆»: دقیقا ۲۳ ساعت و ۳۵ دقیقه و ۲۷ ثانیه بود که اون دختر عشق زندگیش رو ندیده بود بخاطر یه دعوای مسخره که البته از نظر خوده دختر مسخره بود چون فقط سر لباس بود...

فلش بک به ۲۳ ساعت پیش»
یونگی» سانا بهت گفتم ما با این لباس به مهمونی نمیریم«کمی داد»
سانایی» خوب اخه چرا؟ مشکلش چیه یونگی؟«بغض و داد آروم»
یونگی» مشکلش چیه؟«خنده عصبی» کوتاهه، به بدنت کاملا جذب شده، سر شونه هات معلومن بعد میگی مشکلش چیه؟«داد»
سانایی» اصلا به هیچ ربطی نداره مگه تو چیکاره منی که داری بهم دستور میدی؟«داد»
یونگی» من شوهرتم بفهم اینو دلم نمیخواد مرد های هیز و هول به بدن زنم نگاه کنن بفهم اینو«عربده»
سانایی» اصلا حالا که اینجوریه بیا جدا شی......
« حرف دختر با سیلی که یونگی بهش زد قطع شد و وصرتش به سمت راست پرتاب شد»
سانایی» ی....یونگی؟(با تعجب و بغض)
یونگی» اگر یکباره دیگه اون کلمه رو به زبون آوردی من میدونم و تو«عربده»
« و مرد کتش رو برداشت و خونه زد بیرون و دخترک رو با اندوهی از غم و گریه تنها گذاشت و دخترک تا تونست گریه کرد»

پایان فلش بک»
«∆»دخترک حتی متوجه نشده بود که از یک ساعت بعد از رفتن یونگی کل اون ۲۲ساعت رو مداوم تو خونه رژه میرفت و با خودش میگفت» نکنه زیاده روی کردم؟ نکنه واقعا ازم جدا بشه؟ نکنه دیگه دوستم نداره؟ چرا نمیاد؟ نباید اون حرف رو میزدم»
و کلی نکنه ها و چرا هایی که توی مغزش بودن و به گریش مینداختن
دیدگاه ها (۰)

two Partylast Partیونگی» از اینکه دست روش بلند کردم پشیمون ب...

خوب سلامی دوباره بچه هابچه ها من یه پیج دوم دیگه زدم مسدود ن...

پیشولی جذاببببببتولدت مبارک حقیقتا دلم خواست که اولین پستم ت...

رمان امگا کوچولوی من پارت ۵ که یکی در زد کوک: به همین زودی ب...

برده بد شانس P:3Suga _______________________________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط