رمان امگا کوچولوی من پارت
رمان امگا کوچولوی من پارت ۵
که یکی در زد
کوک: به همین زودی برگشتن
جیمی: من باز میکنم
جیمین رفت درو باز کرد که با یه مرد سیاه پوش روبه رو شد ولی قبل از اینکه بخواد چیزی بگه مرده دستمالی جلوی دهنش گذاشت و بیهوشش کرد و بعد بردنش داخل ماشین و دو نفر رفتن داخل عمارت و کوک و جین اوردن و بعد نامه ای روی اپن گذاشتنو رفتن
ویو یونگی
ساعت نزدیک ۱۱ شب بود تازه کارمون تموم شده بود داشتیم برمیگشتیم خونه بعد حدود ۴۰ دقیقه رسیدیم خونه درکمال تعجب در عمارت باز بود رفتیم تو هرچی بچها رو صدا کردیم جواب ندادن
ته: کوک
نامی: جین...جیمین کوک کجایین
یونگی: جیمین....جوجه کجایی
همه جای خونه رو گشتن ولی نبودن که چشم یونگی به نامه ی روی میز افتاد برداشت و خوندش
( نامه : گفته بودم ازتون انتقام میگیرم پس با کشتن امگاهاتون انتقاممو میگیرم بزرگترین رقیبتون لی یونا.)
یونگی از حرص دستشو مشت کرده ته نامه رو از دست یونگی گرفت و با نامجون خوندنش هر دو تعجب کرده بودن چون فکر میکردن اون وقتی یه سال پیش بهش شلیک کردن مرده
فلش بک به یک سال پیش
نامی: بگیردش
یونا: هرکس بیاد نزدیک میکشمش
یونگی: چیه نکنه ترسیدی 😏
یونا: ببند دهنتو
خواست به یونگی شلیک کنه که ته یه تیر تو مغزش خالی کرد
پایان فلش بک
کوک: الان چیکار کنیم
یونگی: نامجون به افراد بگو برن دنبالشون بگردن مام میریم دنبالشون
نامی: باشه
( پرش زمانی به پنج روز بعد )
ویو یونگی
الان پنج روز بود که دنبال بچه ها بودیم اما پیداشون نمی کردیم که یکی از افراد زنگ زد
مکالمه یونگی و افراد
یونگی: پیداشون کردی
افراد: اره توی یکی از انبار قدیمین
یونگی: آدرس رو بفرست ( عصبی )
افراد: چشم
پایان مکالمه
یونگی: نامجون و تهیونگ پاشین بریم پیداشون کردم
یونگی نامجون تهیونگ رفتن دنبالشون و
ادامه دارد.........
که یکی در زد
کوک: به همین زودی برگشتن
جیمی: من باز میکنم
جیمین رفت درو باز کرد که با یه مرد سیاه پوش روبه رو شد ولی قبل از اینکه بخواد چیزی بگه مرده دستمالی جلوی دهنش گذاشت و بیهوشش کرد و بعد بردنش داخل ماشین و دو نفر رفتن داخل عمارت و کوک و جین اوردن و بعد نامه ای روی اپن گذاشتنو رفتن
ویو یونگی
ساعت نزدیک ۱۱ شب بود تازه کارمون تموم شده بود داشتیم برمیگشتیم خونه بعد حدود ۴۰ دقیقه رسیدیم خونه درکمال تعجب در عمارت باز بود رفتیم تو هرچی بچها رو صدا کردیم جواب ندادن
ته: کوک
نامی: جین...جیمین کوک کجایین
یونگی: جیمین....جوجه کجایی
همه جای خونه رو گشتن ولی نبودن که چشم یونگی به نامه ی روی میز افتاد برداشت و خوندش
( نامه : گفته بودم ازتون انتقام میگیرم پس با کشتن امگاهاتون انتقاممو میگیرم بزرگترین رقیبتون لی یونا.)
یونگی از حرص دستشو مشت کرده ته نامه رو از دست یونگی گرفت و با نامجون خوندنش هر دو تعجب کرده بودن چون فکر میکردن اون وقتی یه سال پیش بهش شلیک کردن مرده
فلش بک به یک سال پیش
نامی: بگیردش
یونا: هرکس بیاد نزدیک میکشمش
یونگی: چیه نکنه ترسیدی 😏
یونا: ببند دهنتو
خواست به یونگی شلیک کنه که ته یه تیر تو مغزش خالی کرد
پایان فلش بک
کوک: الان چیکار کنیم
یونگی: نامجون به افراد بگو برن دنبالشون بگردن مام میریم دنبالشون
نامی: باشه
( پرش زمانی به پنج روز بعد )
ویو یونگی
الان پنج روز بود که دنبال بچه ها بودیم اما پیداشون نمی کردیم که یکی از افراد زنگ زد
مکالمه یونگی و افراد
یونگی: پیداشون کردی
افراد: اره توی یکی از انبار قدیمین
یونگی: آدرس رو بفرست ( عصبی )
افراد: چشم
پایان مکالمه
یونگی: نامجون و تهیونگ پاشین بریم پیداشون کردم
یونگی نامجون تهیونگ رفتن دنبالشون و
ادامه دارد.........
- ۳.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط