{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امشب

امشب

ساعت نمي‌دانم چند است

اما کسي دست برده است توي سينه‌ام

تا چيزي را

تا چيزي را از تپيدن باز بدارد.

آه ،

براي زني ايستاده بر لبه‌ي اندوهي ژرف دعا کنيد ...
دیدگاه ها (۱)

‍ ‍ این ساعت،این هوا،‌این فصلِ زیبا،نیازی نیست دلیلیبرایِ غص...

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

پارت ۲ دو پارتی اسمات جونگکوک*درخواستی* دوستان هرکی جنبه ندا...

بهار بدون تو

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۱دستگیره‌ی در آرام‌آرام پایین رف...

مرد بی رحم

دید پنهان انفجار اشکار

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

پارت ۲۳رزا وقتی برگشت، شهر چراغونش روشن شده بود. کلید روبه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط