خب بچه من اومدم با سناریو درخواستی از نیکولای
خب بچه من اومدم با سناریو درخواستی از نیکولای
این پارت چند موضوعی ✨🤍
لتسسسسس گوووو ( با لحن فرشاد بخونید )
.
.
.
اگه تا دیر وقت نمیای خونه : با تلپورت به مکان های فکر میکرد اونجا باشی سر زده بود اما اونجا هم نبودی « پس کجا بودی » خونه هم برنگشته بودی پس دلش سیر و سرکه میجوشید بلاخره بعد از مدت هاااا بر میگردی خونه و از همه اول بهت میگه
نیکولای: اول بهم بگو حالت خوب ؟ سالمی ؟ آسیبی ندیدی ؟
بعد از اینکه فهمید حالت خوبه شروع میکنه به پرس و جو که کجا بودی و چه اتفاقی افتاد و کمی « خیلی » عصبانی بود .
.
.
.
اگه روی تخت بلند شی بری بیرون ولی نمی زاره : هی میخواستی از تخت بیای خارج بشی که تو پرتال های نیکولای از دوباره به تخت میفتادی. نیکولای هم بهت میخندید انگار خواب از سر این آقا پریده بود البته دیگه خسته شدی تلاش نکردی .
گفت : من همیشه برندم .
.
.
.
وقتی میخواستی خودکشی کنی اما قبل از مرگت برسه : نصف به شب بود و وقتی مطمئن شدی که خواب رو به روش نشتی گفتی ( متاسفم ) و از اتفاق رفتی بیرون اما نیکولای تمام مدت بیدار بود ای کم تردید داشت ، داشته فکر میکرد منظورت این حرف چی بود .... وقتی فهمید میخوای چی کار میخوای بکنی سریع از تخت پرید از اتاق بیرون اومد دید که با چاقو میخوای رگ دستت رو بزنی سریع از پرتال چاقو رو از دستت گرفت سریع اومد کنار و گفت: چرا داشتی این کارو میکردی . میخواستی منو تنها بزاری
تو هم با هق هق گفتی : فکر میکردم ... هق با این ....هق کار میتونیم از قفسم آزاده هق بیشم
بعد حرفات شنید بغلت کرد گفت : قول میدم قفل قفست رو باز کنیم .
پایان ✨🤍
سناریو درخواستی هم میتونید بدهید
اگه بد شد ببخشید
این پارت چند موضوعی ✨🤍
لتسسسسس گوووو ( با لحن فرشاد بخونید )
.
.
.
اگه تا دیر وقت نمیای خونه : با تلپورت به مکان های فکر میکرد اونجا باشی سر زده بود اما اونجا هم نبودی « پس کجا بودی » خونه هم برنگشته بودی پس دلش سیر و سرکه میجوشید بلاخره بعد از مدت هاااا بر میگردی خونه و از همه اول بهت میگه
نیکولای: اول بهم بگو حالت خوب ؟ سالمی ؟ آسیبی ندیدی ؟
بعد از اینکه فهمید حالت خوبه شروع میکنه به پرس و جو که کجا بودی و چه اتفاقی افتاد و کمی « خیلی » عصبانی بود .
.
.
.
اگه روی تخت بلند شی بری بیرون ولی نمی زاره : هی میخواستی از تخت بیای خارج بشی که تو پرتال های نیکولای از دوباره به تخت میفتادی. نیکولای هم بهت میخندید انگار خواب از سر این آقا پریده بود البته دیگه خسته شدی تلاش نکردی .
گفت : من همیشه برندم .
.
.
.
وقتی میخواستی خودکشی کنی اما قبل از مرگت برسه : نصف به شب بود و وقتی مطمئن شدی که خواب رو به روش نشتی گفتی ( متاسفم ) و از اتفاق رفتی بیرون اما نیکولای تمام مدت بیدار بود ای کم تردید داشت ، داشته فکر میکرد منظورت این حرف چی بود .... وقتی فهمید میخوای چی کار میخوای بکنی سریع از تخت پرید از اتاق بیرون اومد دید که با چاقو میخوای رگ دستت رو بزنی سریع از پرتال چاقو رو از دستت گرفت سریع اومد کنار و گفت: چرا داشتی این کارو میکردی . میخواستی منو تنها بزاری
تو هم با هق هق گفتی : فکر میکردم ... هق با این ....هق کار میتونیم از قفسم آزاده هق بیشم
بعد حرفات شنید بغلت کرد گفت : قول میدم قفل قفست رو باز کنیم .
پایان ✨🤍
سناریو درخواستی هم میتونید بدهید
اگه بد شد ببخشید
- ۱.۹k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط