رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:1۴
ویو هیونا
هیونجین:(نظرتون چیه بریم شهربازی؟)
هان:(عالیهههه خیلی وقته نرفتم شهربازی)
هیونجین:(پس مشکلی نیست میریم)
هیونا:(من نمیام)
حالم اصلا خوب نبود سردرد دوباره اومده بود سراغم نمیتونستم برم شهربازی و حوصله شو نداشتم ترجیح میدادم برم هتل تا برم شهربازی
هیونجین:(چرااا؟)
هیونا:(دوست ندارم بیام دیگه میخوام برم هتل)
هیونجین:(چرا همیشه اینطوری میکنی هیونا یه روز خواستیم دور همدیگه خوش بگذرونیم)
هیونا:(خب دوست ندارم هیون اصن من چیکار به شما دارم سرم درد میکنه میخوام برم هتل)
هیونجین:(هیچوقت این رفتار مزخرفت و کنار نمیزاری)
هیونا:(الان دقیقا منظورت چیه؟)
هیونجین:(همین که شنیدی)
بنگچان:(هی بچه ها بس کنید)
هیونا:(بس کنیم؟بزار ببینم میخوای چی بگی)
هیونجین:(هیونا امروز حوصله تو ندارم پس بهتره بس کنی وگرنه یه چیزایی رو میگم که نباید بگم)
هیونا:(مثلا چی؟فکر کردی ازت میترسم)
هیونجین:(چرا اینقدر خودخواه بازی در میاری هیونا؟!همیشه همینطوری مزخرف بودی به خاطر همین اخلاقات هیچکس تو رو دوست نداره،بخاطر همین رفتارات مجبور شدیم اوج ورشکستگی شرکت مدرسه ات و جا به جا کنیم بخاطر رفتار های بچگونه تو یکم بزرگ شو هیونا اینقدر بچه بازی در نیار!)
یه بغض بدی گرفتم
هیونا:(فکر کردی من همیشه همون دختر خوش گذرون بیخیالم که هیچی حالیش نیست نه آقای هوانگ آره من همون بچه ایم که هیچکی دوسش نداره و همه ازم بدشون میومد تو و از جمله بابا فقط کارتون قضاوت کردنه اصن میدونی توی اون مدرسه چی به من میگذشت؟برام قلدری میکردن میفهمی؟بخاطر همین فشار هایی که از طرف اون عوضی ها میگرفتم شب از ترس اینکه فردا روی سرم آب داغ خالی نکنن نمیخوابیدم،هر شب کابوس میدیدم حتی قرص خواب هم میخوردم تو اون موقع کجا بودی که الان ادعا میکنی تنها کسی که کنارم بود و میتونه ادعا کنه که همیشه کنارم بوده و کاری کرد که افسردگیم بر طرف شه جنی بود نه تو ،من فقط داشتم سعی میکردم زنده بمونم ولی شماها...*دیگه نتونستم بغضمو نگه دارم و گریم گرفت*شماها فقط دارین قضاوتم میکنین و فکر میکنین من فقط یه دختر بچه لوسم که الکی مدرسه شو عوض کرده)
ویو نویسنده
الان هیونجین تمام خشمش تبدیل به یه عذاب وجدان کشنده تبدیل شده بود فقط دلش میخواست بره و هیونا رو بغل کنه بخاطر تمام حرف هاش و لحظه هایی که کنارش نبود عذرخواهی کنه
ویو هیونا
دیگه نمیخواستم یه لحظه هم توی این جمع باشم و در حالی که اشکام کل صورتم و پوشونده بود سریع از آلاچیق بیرون رفتم نمیدونم میخواستم کجا برم ولی این و میدونستم که نمیخوام اونجا باشم
ویو جنی
با حرف های هیونا انگار یکی داشت به قلبم چنگ میزد بغضم گرفته بود که هیونا رفت میخواستم برم دنبال هیونا که فلیکس جلو مو گرفت:(بزار یکم تنها باشه بهتره که الان بزاری به حال خودش باشه)
ویو هیونجین
حالم از خودم بهم میخورد چطور متوجه این نشده بودم که عزیز ترین فرد زندگیم همچین جهنمی رو پشت سر گزاشته میخواستم برم دنبال هیونا و از تمام کارهایی که کردم و نکردم ازش عذرخواهی کنم و فقط بغلش کنم
بنگچان:(هیونجین بزار تنها باشه میدونی که الان ازت دلخوره با رفتن پیشش حالش و بدتر میکنی)
هممون بخاطر هیونا حالمون بد شده بود پس تصمیم گرفتیم بریم هتل،مطمئنم هیونا هم زیاد از هتل دور نمیشه و سریع بر میگرده
ویو هیونا
همینجوری داشتم راه میرفتم و بخاطر زندگیم گریه میکردم حالم از زندگیم بهم میخورد آخه چرا باید همچین چیز هایی رو تجربه کنم آخه چرا؟
یهویی بارون شروع به باریدن کرد انگار آسمون هم مثله من حالش خوب نبود طوری شده بود که اشکام با بارون قاطی شده بود کل تنم خیس شده بود
ویو هیونجین
مثله دیوونه ها دور اتاق میگشتم و دعا دعا میکردم که هیونا سریع برگرده داشتم از نگرانی میمردم که یهو متوجه بارون شدم داشت بارون میبارید ولی هیونا هنوز بیرون بود سریع گوشیم و برداشتم تا برم بیرون دنبال هیونا
بنگچان:(هی هیونجین وایسا)
هممون به بیرون هتل حرکت کردیم
ویو هیونا
دیگه تحمل نداشتم از اون ور سردردم بیشتر شده بود و مثل بید میلرزیدم با اینکه سردم بود ولی تب داشتم مطمئنم چند دقیقه دیگه بیهوش میشدم پس به سمت هتل حرکت کردم تقریبا نزدیک هتل شده بود که هیونجین و از دور زدم هیونجین و که دیدم بدتر گریم گرفت دیگه هیچی متوجه نشدم و سیاهی...
ویو هیونجین
مثل دیوونه ها دور و بر هتل و میگشتم که چشمم به هیونا خورد مثل بچه گربه ها داشت میلرزید و کل لباساش خیس شده بود به سمتش حرکت کردم که هیونا داخل بغلم بیهوش شد:(هیونااااا)
اینم پارت ۱۴💋
نظرتون؟✨️
شرط ها:۵ تا بازنشر/۴۵ تا لایک/۳۰ تا کامنت🍒
پارت قبلی شرط نداره ولی تا جایی که میتونید لایک،کامنت و بازنشر کنید🫂
part:1۴
ویو هیونا
هیونجین:(نظرتون چیه بریم شهربازی؟)
هان:(عالیهههه خیلی وقته نرفتم شهربازی)
هیونجین:(پس مشکلی نیست میریم)
هیونا:(من نمیام)
حالم اصلا خوب نبود سردرد دوباره اومده بود سراغم نمیتونستم برم شهربازی و حوصله شو نداشتم ترجیح میدادم برم هتل تا برم شهربازی
هیونجین:(چرااا؟)
هیونا:(دوست ندارم بیام دیگه میخوام برم هتل)
هیونجین:(چرا همیشه اینطوری میکنی هیونا یه روز خواستیم دور همدیگه خوش بگذرونیم)
هیونا:(خب دوست ندارم هیون اصن من چیکار به شما دارم سرم درد میکنه میخوام برم هتل)
هیونجین:(هیچوقت این رفتار مزخرفت و کنار نمیزاری)
هیونا:(الان دقیقا منظورت چیه؟)
هیونجین:(همین که شنیدی)
بنگچان:(هی بچه ها بس کنید)
هیونا:(بس کنیم؟بزار ببینم میخوای چی بگی)
هیونجین:(هیونا امروز حوصله تو ندارم پس بهتره بس کنی وگرنه یه چیزایی رو میگم که نباید بگم)
هیونا:(مثلا چی؟فکر کردی ازت میترسم)
هیونجین:(چرا اینقدر خودخواه بازی در میاری هیونا؟!همیشه همینطوری مزخرف بودی به خاطر همین اخلاقات هیچکس تو رو دوست نداره،بخاطر همین رفتارات مجبور شدیم اوج ورشکستگی شرکت مدرسه ات و جا به جا کنیم بخاطر رفتار های بچگونه تو یکم بزرگ شو هیونا اینقدر بچه بازی در نیار!)
یه بغض بدی گرفتم
هیونا:(فکر کردی من همیشه همون دختر خوش گذرون بیخیالم که هیچی حالیش نیست نه آقای هوانگ آره من همون بچه ایم که هیچکی دوسش نداره و همه ازم بدشون میومد تو و از جمله بابا فقط کارتون قضاوت کردنه اصن میدونی توی اون مدرسه چی به من میگذشت؟برام قلدری میکردن میفهمی؟بخاطر همین فشار هایی که از طرف اون عوضی ها میگرفتم شب از ترس اینکه فردا روی سرم آب داغ خالی نکنن نمیخوابیدم،هر شب کابوس میدیدم حتی قرص خواب هم میخوردم تو اون موقع کجا بودی که الان ادعا میکنی تنها کسی که کنارم بود و میتونه ادعا کنه که همیشه کنارم بوده و کاری کرد که افسردگیم بر طرف شه جنی بود نه تو ،من فقط داشتم سعی میکردم زنده بمونم ولی شماها...*دیگه نتونستم بغضمو نگه دارم و گریم گرفت*شماها فقط دارین قضاوتم میکنین و فکر میکنین من فقط یه دختر بچه لوسم که الکی مدرسه شو عوض کرده)
ویو نویسنده
الان هیونجین تمام خشمش تبدیل به یه عذاب وجدان کشنده تبدیل شده بود فقط دلش میخواست بره و هیونا رو بغل کنه بخاطر تمام حرف هاش و لحظه هایی که کنارش نبود عذرخواهی کنه
ویو هیونا
دیگه نمیخواستم یه لحظه هم توی این جمع باشم و در حالی که اشکام کل صورتم و پوشونده بود سریع از آلاچیق بیرون رفتم نمیدونم میخواستم کجا برم ولی این و میدونستم که نمیخوام اونجا باشم
ویو جنی
با حرف های هیونا انگار یکی داشت به قلبم چنگ میزد بغضم گرفته بود که هیونا رفت میخواستم برم دنبال هیونا که فلیکس جلو مو گرفت:(بزار یکم تنها باشه بهتره که الان بزاری به حال خودش باشه)
ویو هیونجین
حالم از خودم بهم میخورد چطور متوجه این نشده بودم که عزیز ترین فرد زندگیم همچین جهنمی رو پشت سر گزاشته میخواستم برم دنبال هیونا و از تمام کارهایی که کردم و نکردم ازش عذرخواهی کنم و فقط بغلش کنم
بنگچان:(هیونجین بزار تنها باشه میدونی که الان ازت دلخوره با رفتن پیشش حالش و بدتر میکنی)
هممون بخاطر هیونا حالمون بد شده بود پس تصمیم گرفتیم بریم هتل،مطمئنم هیونا هم زیاد از هتل دور نمیشه و سریع بر میگرده
ویو هیونا
همینجوری داشتم راه میرفتم و بخاطر زندگیم گریه میکردم حالم از زندگیم بهم میخورد آخه چرا باید همچین چیز هایی رو تجربه کنم آخه چرا؟
یهویی بارون شروع به باریدن کرد انگار آسمون هم مثله من حالش خوب نبود طوری شده بود که اشکام با بارون قاطی شده بود کل تنم خیس شده بود
ویو هیونجین
مثله دیوونه ها دور اتاق میگشتم و دعا دعا میکردم که هیونا سریع برگرده داشتم از نگرانی میمردم که یهو متوجه بارون شدم داشت بارون میبارید ولی هیونا هنوز بیرون بود سریع گوشیم و برداشتم تا برم بیرون دنبال هیونا
بنگچان:(هی هیونجین وایسا)
هممون به بیرون هتل حرکت کردیم
ویو هیونا
دیگه تحمل نداشتم از اون ور سردردم بیشتر شده بود و مثل بید میلرزیدم با اینکه سردم بود ولی تب داشتم مطمئنم چند دقیقه دیگه بیهوش میشدم پس به سمت هتل حرکت کردم تقریبا نزدیک هتل شده بود که هیونجین و از دور زدم هیونجین و که دیدم بدتر گریم گرفت دیگه هیچی متوجه نشدم و سیاهی...
ویو هیونجین
مثل دیوونه ها دور و بر هتل و میگشتم که چشمم به هیونا خورد مثل بچه گربه ها داشت میلرزید و کل لباساش خیس شده بود به سمتش حرکت کردم که هیونا داخل بغلم بیهوش شد:(هیونااااا)
اینم پارت ۱۴💋
نظرتون؟✨️
شرط ها:۵ تا بازنشر/۴۵ تا لایک/۳۰ تا کامنت🍒
پارت قبلی شرط نداره ولی تا جایی که میتونید لایک،کامنت و بازنشر کنید🫂
- ۱.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط