{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* پارت ۵ *:آدرین

* پارت ۵ *:آدرین
تام جایی نزدیک به عمارت پیاده شد، به یکی از بادیگارد هام گفته بودم که اطلاعات دختر کوچولوم رو در بیارن و تا اون موقع باید برم یتیم خونه، جلوی در یتیم خونه پیاده شدم و به سمت در ورودی رفتم ، وارد که شدم حالم خیلی بد شد چون خیلی از بچه ها درحال کار کردن بودن و بعضی از اون ها هم درحال دعوا با همدیگه همینطوری درحال راه رفتن بودم که دختر بچه ای رو دیدم که درحال بازی با اسباب بازیش بود و سرش پایین بود پس مسلما متوجه من نشده بود، ناگهان سرش به پاهام خورد و خورد زمین خیلی هول کرد و ترسید و زد زیر گریه. خم شدم و بغلش کردم سرش رو داخل گردنم قایم کرد و کمی بعد درحالی که داشتم به دفتر نزدیک میشدم از نفس های منظمش متوجه شدم که خوابیده. در زدم و وارد دفتر مدیر شدم . خانم مدیر بلند شد و خیلی گرم سلام کرد و بعد گفت《آقای آلِن انتخاب کردید که کدوم رو میخواید؟》(*داداشمون انگار داره سگ و گربه میفروشه)
دیدگاه ها (۰)

* پارت ۴ *: آدرینخونسرد گفتم《میرم یه بچه به سرپرستی بگیرم》. ...

* پارت ۳ *: آدرین گارسون با شنیدن جمله آخر تام خجالت کشید و ...

وقتی میرین خونه مادرش ولی...پوفی کشیدم خیلی خسته بودم . _میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط