{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:54
طولی نکشید که دختر با ظاهری بهتر پایین آمد.
~حاضرم، بریم
جونگکوک سر تکان داد و جلو تر راه افتاد.
کیم به آنا نزدیک شد و با او هم قدم شد.
+اگر این بچه قصه ای باشه که خودت بافتی.. میدونی که جونگکوک برای همیشه ولت میکنه.. البته الان هم خیلی براش مهم نیستی.
آنا آرام خندید.
میخواست به تهیونگ بگوید که از انتقامش خبر دارد.. ولی الان نه.
~چرا انقدر اصرار داری که منو گناهکار جلوه بدی؟
~و حتی.. این موضوع بین من و جونگکوکه.. چرا دخالت میکنی؟
+شاید چون برام مهمه
آنا از کلافگی آهی کشید.
~مسخره هست..
و جلوتر راه افتاد.
جونگکوک از قبل داخل ماشین نشسته بود و متتظر آن دو نفر بود.
آنا در صندلی عقب ماشین نشست درحالی که جونگکوک کنار تهیونگ بود.
ماشین روشن شد و راه افتاد..
سکوت در ماشین حکم فرما بود.
و بالاخره سکوت با صدای جونگکوک شکست.
-بنظرت به جیمین هیونگ بگم؟.. آخه بهم گفت چیزی به تو یا یونگی نگم...
+بهش زنگ بزن.. بگو بیاد بیمارستان
دختر هم بالاخره حرف زد.
~آه.. راستی، جیمین بهم گفت که اگه اومدی خونه بهش زنگ بزنی.. انگار یکم حالش گرفته بود
-دیشب که نیومدم اتفاقی افتاده؟
~نه.. مثل همیشه کسل کننده بود
جئون گوشی اش را روشن کرد و صفحه چتش را با جیمین نگاه کرد، پیام ها از قبل خوانده شده بودند.
*ساعتو دیدی؟*
*نمیخوای بیای خونه؟*
*جونگکوک دارم نگرانت میشم نکنه دوباره پیش اون عوضی ای*
*مراقب باش چیزی بهش از حاملگی آنا نگی که خودم خفت میکنم*
نگاه جونگکوک سمت مرد رفت... با نگاهش کیم خندید و سر تکان داد.
پسر آهی کشید و جواب جیمین را داد.
*داریم میریم بیمارستان.. با آنا و تهیونگ*
*هیونگ تو هم بیا*
بعد کمی رانندگی بلاخره وارد پارکینگ بیمارستان شدند، ماشین پارک شد و هر سه از آن پیاده شدند.
-شما برین.. من باید با جیمین صحبت کنم
~دیر نکنی، بیب
با کلمه آخر فک تهیونگ کمی منقبض شد.
+بریم آنا داری زیادی حرف میزنی
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۳)

درخواستی✨🎀

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:53رانندگی در سکوت ادامه داشت.. بعد یک ساعت به عم...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:15«ویو راوی، 8:۱۹ AM، شرکت کیم» جیمین به آرامی د...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:14سیگار را روی زمین انداخت و با لگدی از رویش رد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط