نوشتنم نمی آید...
نوشتنم نمی آید...
درست یادم نیست از کی و با کدام ماجرا نوشتنم پرید...
یادم نیست کجای کار زندگی، منی که یک عمر به نوشتن دلخوش بودم حرفهایم را تلنبار کردم برای نگفتن...
و حالا چقدر حرف دارم برای نگفتن...
نشسته ام در موکب أحرار زینب سلام الله علیها...
با دو تا کولر و سه تا پنکه هنوز هوا بیرحمانه گرم است...
همسفری ها خواب بوده اند و خبری هم از صبحانه نیست...
چند عمودی را رد کرده ام و باز برگشته ام...
مشایه شلوغ است و من فکر میکنم چه اراده ای این آدمها را به قدم زدن در این گرمای مرداد می کشد؟
چه جاذبه ای جز جاذبه اباعبدالله علیه السلام میتواند آدم را به تحمل مشقات مسیر اربعین بکشد؟
به چهره ها نگاه میکنم... خستگی بازیچه عشق است...
چقدر حرف دارم که نزنم...
حرفهایی برای نگفتن...
درست یادم نیست از کی و با کدام ماجرا نوشتنم پرید...
یادم نیست کجای کار زندگی، منی که یک عمر به نوشتن دلخوش بودم حرفهایم را تلنبار کردم برای نگفتن...
و حالا چقدر حرف دارم برای نگفتن...
نشسته ام در موکب أحرار زینب سلام الله علیها...
با دو تا کولر و سه تا پنکه هنوز هوا بیرحمانه گرم است...
همسفری ها خواب بوده اند و خبری هم از صبحانه نیست...
چند عمودی را رد کرده ام و باز برگشته ام...
مشایه شلوغ است و من فکر میکنم چه اراده ای این آدمها را به قدم زدن در این گرمای مرداد می کشد؟
چه جاذبه ای جز جاذبه اباعبدالله علیه السلام میتواند آدم را به تحمل مشقات مسیر اربعین بکشد؟
به چهره ها نگاه میکنم... خستگی بازیچه عشق است...
چقدر حرف دارم که نزنم...
حرفهایی برای نگفتن...
- ۱۸۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط