فیک: فصل دوم فقط من ؛ فقط تو
پارت _۴۲/
مادر ته
سریع زنگ زدیم آمبولانس
مادربزرگ: وای خدای مننننن ات بلند شد وای چه خاکی شد ب سرموننن
پدربزرگ: سریع ب دکتر خصوص مون اطلاع بدیددد سریع ( با صدای بلند )
و بالای سر ات رفت و ترسیده بود و موهای ات رو نوازش میکرد
پدربزرگ: نوه ی عزیزمم
داخل بیمارستان همه پشت در اتاق منتظر بودن و سکوت مرگباری بینشون بود
پدربزرگ: اوه خدای من تهیونگ خبر داره ؟
پدر ته : ه هنوز نه ولی برادر و زن داداش دارن از آمریکا میان
مادربزرگ: هق هق دخترم چیزیش نشه ا اگه چیز
پدربزرگ: هی اون خوب میشه
مادر ته : ب باید به تهیونگ بگیم وگرنه شر میشه
پدربزرگ: اول وایسید ببینیم ک دکتر چی میگه و دکتر پین داره میاد ا اون قطعا کاری میکنه
پدر ته : تمام دکتر های بیمارستان بالای سرشن و ولی
مادربزرگ: ولی چی
پدر ته : عجیب بود از بخش زنان و زایمان هم بودن .
پدربزرگ: چ چی
و یکی از دکتر ها از داخل اتاق بیرون اومد. و
دکتر رو ب پرستار : سریع اتاق عمل رو حاضر. کنید
مادر ته : ع عروسم چی شده بگو ک خوبهه
دکتر : ایشون طب داشتن و بیهوشی باعث شده هوشیاری شون بیاد و پایین . و و در اثر ضربه متاسفانه ای ایشون بچه شون رو از دست دادن و الان باید بریم اتاق عمل
و سریع از اونجا دور شد و
مادربزرگ در حالی که بلند شده بود سر خورد
پدر ته : بدبخت شدیم
و کل خانواده به شک رفتن
مادر ته : ب بچه ؟ .
مادربزرگ: ات باردار بوده ؟
و تغریبا چند ساعتی گذشته بود ک ات از اتاق عمل بیرون اومد و اما هنوز بیهوش بود
ک پدر و مادر ات اومدن و مادر ات بیتابی میکرد و سریع رفت تا ات رو ببینه همه داخل اتاق خصوصی نشسته بودن و تنها صدای هق هق های مادر ات شنیده میشد و پدر تهیونگ همه چیز رو براشون توضیح داد
ک یهو منشی پدر ته یونگ حراسان وارد شد و
منشی: آقا. ارباب جوان دم در بیمارستان هستن
و همه بلند شدن
پدربزرگ: کی بهش گفته
و تهیونگ از در اومد داخل
ته یونگ : ات اتم کو ها؟
مادر ته : آروم باش عزیزم ا اون
تهیونگ : اینطوری قرار بود مراقبش باشید مادر ؟
و برای همه عجیب بود تهیونگ آروم بود و رنگی به چهره ش نداشت این نشون میداد که تو شکه
تهیونگ : می میرم ببینمش
ته یونگ ات رو دید که درست مثل ی فرشته روی تخت افتاده بود
ته یونگ : هی چرا بهیوشه ها
دکتر : جناب کیم خانوم کیم هنوز بهوش نیومدن
ته یونگ : پس شما ها اینجا دقیقا چه غلطی میکنید هوم ؟ دعا کن بهوش بیاد وگرنه نمیزارم تو هیچ کدوم از بیمارستان های کره حتی از کنارشون رد بشی
دکتر : ما همه تلاشمون رو کردیم و بابت بچه تسلیت میگم
ته یونگ. : بچه ؟ بچه چیه ؟.
دکتر : ظاهرن کسی خبر دار نبودن ولی خانوم شما باردار بوده اونم حدود سه هفته بخاطر همین اعلامی رو حس نکردید
تهیونگ : برو فقط بریددد. ( با داد
و چند روز بود ات داخل بیمارستان بود و هنوز بهوش نیومده بود و تهیونگ حتی دقیقه ای از کنارش تکون نمیخورد
و مادرش هم همینطور
تهیونگ: زنعمو شما خسته اید ب برید کمی استراحت کنید من کنارشم
مادر ات : ن نه من نمیرم تو برو تهیونگ چند روزه چیزی نمیخوری ببین گلوت خشک شده حداقل ی کم آب بخور
تهیونگ : من خوبم شما برید و استراحت کنید
مادر ات : خیلی خب پس من میرم و صبح برمیگردم
ته یونگ سری تکون داد و مادر ات رفت
دکتر ها ی عالمه از ات آزمایش گرفتن و منتظر جواب بودن
ته یونگ دستای ات رو گرفت و ب سختی در حالی که هی آب دهنش رو قورت میداد تا بتونه صحبت کنه آروم لب زد : مگه قرار نبود از خودت خوب مراقبت کنی هوم ؟
کاش با خودم میبردمت کاش ب حرفت گوش میکردم ات
لطفا زود خوب شو عزیزم ببین من دیگه خستم لطفاً. انقد منو تنبیه نکن بسه پاشو دیگه ات تو باید اون چشم های قشنگت رو باز کنی هوم ؟. ببین من دیگه اومدم عزیزم پس بلند شو (
شرط پارت بعد:۱۲۱لایک و کامنت بدون تکرار
مادر ته
سریع زنگ زدیم آمبولانس
مادربزرگ: وای خدای مننننن ات بلند شد وای چه خاکی شد ب سرموننن
پدربزرگ: سریع ب دکتر خصوص مون اطلاع بدیددد سریع ( با صدای بلند )
و بالای سر ات رفت و ترسیده بود و موهای ات رو نوازش میکرد
پدربزرگ: نوه ی عزیزمم
داخل بیمارستان همه پشت در اتاق منتظر بودن و سکوت مرگباری بینشون بود
پدربزرگ: اوه خدای من تهیونگ خبر داره ؟
پدر ته : ه هنوز نه ولی برادر و زن داداش دارن از آمریکا میان
مادربزرگ: هق هق دخترم چیزیش نشه ا اگه چیز
پدربزرگ: هی اون خوب میشه
مادر ته : ب باید به تهیونگ بگیم وگرنه شر میشه
پدربزرگ: اول وایسید ببینیم ک دکتر چی میگه و دکتر پین داره میاد ا اون قطعا کاری میکنه
پدر ته : تمام دکتر های بیمارستان بالای سرشن و ولی
مادربزرگ: ولی چی
پدر ته : عجیب بود از بخش زنان و زایمان هم بودن .
پدربزرگ: چ چی
و یکی از دکتر ها از داخل اتاق بیرون اومد. و
دکتر رو ب پرستار : سریع اتاق عمل رو حاضر. کنید
مادر ته : ع عروسم چی شده بگو ک خوبهه
دکتر : ایشون طب داشتن و بیهوشی باعث شده هوشیاری شون بیاد و پایین . و و در اثر ضربه متاسفانه ای ایشون بچه شون رو از دست دادن و الان باید بریم اتاق عمل
و سریع از اونجا دور شد و
مادربزرگ در حالی که بلند شده بود سر خورد
پدر ته : بدبخت شدیم
و کل خانواده به شک رفتن
مادر ته : ب بچه ؟ .
مادربزرگ: ات باردار بوده ؟
و تغریبا چند ساعتی گذشته بود ک ات از اتاق عمل بیرون اومد و اما هنوز بیهوش بود
ک پدر و مادر ات اومدن و مادر ات بیتابی میکرد و سریع رفت تا ات رو ببینه همه داخل اتاق خصوصی نشسته بودن و تنها صدای هق هق های مادر ات شنیده میشد و پدر تهیونگ همه چیز رو براشون توضیح داد
ک یهو منشی پدر ته یونگ حراسان وارد شد و
منشی: آقا. ارباب جوان دم در بیمارستان هستن
و همه بلند شدن
پدربزرگ: کی بهش گفته
و تهیونگ از در اومد داخل
ته یونگ : ات اتم کو ها؟
مادر ته : آروم باش عزیزم ا اون
تهیونگ : اینطوری قرار بود مراقبش باشید مادر ؟
و برای همه عجیب بود تهیونگ آروم بود و رنگی به چهره ش نداشت این نشون میداد که تو شکه
تهیونگ : می میرم ببینمش
ته یونگ ات رو دید که درست مثل ی فرشته روی تخت افتاده بود
ته یونگ : هی چرا بهیوشه ها
دکتر : جناب کیم خانوم کیم هنوز بهوش نیومدن
ته یونگ : پس شما ها اینجا دقیقا چه غلطی میکنید هوم ؟ دعا کن بهوش بیاد وگرنه نمیزارم تو هیچ کدوم از بیمارستان های کره حتی از کنارشون رد بشی
دکتر : ما همه تلاشمون رو کردیم و بابت بچه تسلیت میگم
ته یونگ. : بچه ؟ بچه چیه ؟.
دکتر : ظاهرن کسی خبر دار نبودن ولی خانوم شما باردار بوده اونم حدود سه هفته بخاطر همین اعلامی رو حس نکردید
تهیونگ : برو فقط بریددد. ( با داد
و چند روز بود ات داخل بیمارستان بود و هنوز بهوش نیومده بود و تهیونگ حتی دقیقه ای از کنارش تکون نمیخورد
و مادرش هم همینطور
تهیونگ: زنعمو شما خسته اید ب برید کمی استراحت کنید من کنارشم
مادر ات : ن نه من نمیرم تو برو تهیونگ چند روزه چیزی نمیخوری ببین گلوت خشک شده حداقل ی کم آب بخور
تهیونگ : من خوبم شما برید و استراحت کنید
مادر ات : خیلی خب پس من میرم و صبح برمیگردم
ته یونگ سری تکون داد و مادر ات رفت
دکتر ها ی عالمه از ات آزمایش گرفتن و منتظر جواب بودن
ته یونگ دستای ات رو گرفت و ب سختی در حالی که هی آب دهنش رو قورت میداد تا بتونه صحبت کنه آروم لب زد : مگه قرار نبود از خودت خوب مراقبت کنی هوم ؟
کاش با خودم میبردمت کاش ب حرفت گوش میکردم ات
لطفا زود خوب شو عزیزم ببین من دیگه خستم لطفاً. انقد منو تنبیه نکن بسه پاشو دیگه ات تو باید اون چشم های قشنگت رو باز کنی هوم ؟. ببین من دیگه اومدم عزیزم پس بلند شو (
شرط پارت بعد:۱۲۱لایک و کامنت بدون تکرار
۷۶.۹k
۰۹ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۸۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.